لحظه  بروز رسانی 
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367

کاش ميشد عشق را تفسير کرد خوابه چشمان

کاش ميشد عشق را تفسير کرد

خوابه چشمان تو را تعبير کرد

کاش ميشد همچون گلها ساده بود

سادگی را با تو عالمگير کرد

کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد

کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد

نظرات برای این پست غیر فعال است
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367

مهربان من ای آنکه زنده از نفس توست جان من

مهربان من
ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

گروه عاشقی
نظرات برای این پست غیر فعال است
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367

بارون رو قلب شیشه ها ، هی جا میذاره رد پا

بارون رو قلب شیشه ها ، هی جا میذاره رد پا


مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتی بی صدا


هنوز وقتی بارون میآد ، دلم عشق تو رو میخواد


میگم به هر قطره بارون ، بگین به دیدنم بیاد

اُردیبهشت
نظرات برای این پست غیر فعال است
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367

مادرم در سکوت می سوزد ، قصه ای مثل شاپرک دارد

مادرم در سکوت می سوزد ، قصه ای مثل شاپرک دارد

خسته در کوچه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید

در میان شکسته های دلش غمی اندازه فلک دارد

زخم ها مثل روز یادش هست ، درد سیلی هنوز یادش هست

پدرم گفته بر نمی گردد ، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می پرسد ، دستمان خالی است یعنی چه

طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادرشکستنی ، آنی ست ، جانمازش همیشه بارانی ست

به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف آلود ، که پدر رفت و توی مه گم شد

آسمان حیاطمان ابری ست ، شیشه هامان همیشه لک دارد

نظرات برای این پست غیر فعال است
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

“ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

دوستان خوبم :

هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند

به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . .

باخت زندگی ، باخت عشق . . .

به خاطر . . . ؟

مشاهده همه ی 3 نظر
afsoon-1367
آروم و عادیآروم و عادی
afsoon-1367
دارم هواتو

دارم هواتو

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید