لحظه  بروز رسانی 
آذربایجان اوشاقی
مهربونمهربون
آذربایجان اوشاقی

واعظی پرسید از فرزند خویشهیچ می دانی مسلمانی به چیست؟صدق و

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ می دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت، هم کلید زندگیست

گفت زین معیار اندر شهرما

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست



برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آذربایجان اوشاقی
مهربونمهربون
آذربایجان اوشاقی

1.jpg

مشاهده همه ی 5 نظر
آذربایجان اوشاقی
مهربونمهربون
آذربایجان اوشاقی

وقتی با کسی کات می کنی یا وقتی با کسی قهر

وقتی با کسی کات می کنی

یا وقتی با کسی قهر می کنی

یادت باشه

شاید یه روزی برگردی و اون نباشه

مشاهده همه ی 7 نظر
⇜ بــــــآرونی ❥❥
⇜ بــــــآرونی ❥❥

ما، ندرتاً درباره آنچه که داریم فکر می کنیم ،درحالیکه

{-35-}{-35-}

ما، ندرتاً درباره آنچه که داریم فکر می کنیم ،
درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم.
گاه این نداشتن‌ هاست، که موجب خلق آثار می‌شوند...
"تصاویر واقعی دو برادر تعمیرکار در اهواز"

bjbj8056806_n.jpg

بزرگترین لذت در زندگی انجام کاریست که دیگران می گویند:
                                                           تو نمی توانی !
رومن پولانسکی

نظرات برای این پست غیر فعال است
آذربایجان اوشاقی
مهربونمهربون
آذربایجان اوشاقی

نمی دونم چرا همه فکر می کنن که ما داریم از

نمی دونم چرا همه فکر می کنن که ما داریم از فلسطین حمایت می کنیم

چرا فکر نمی کنیم که اونا دارن از ما دفاع و حمایت می کنن

چرا فکر نمی کنیم که اونا دارن بخاطر ما تاوان می دن

چرا فکر نمی کنیم که اونا دارن کتک ما رو می خورن

چرا فکر نمی کنیم که شاید درسته ما کمک مادی بهشون می کنیم اما

اونا هستن که سینه سپر گلوله می کنن و جونشون رو از دست می دن

اون ها هستن که هر لحظه ممکنه سقف خونشون بیاد پایین

من که اگه بدونم فلسطینی ها کافر هستن باز هم دست از حمایتشون بر نمی دارم

چون هر آدم مظلومی باید ازش حمایت بشه

در ضمن فرق ما و اون عربستانی های نفهم هم همینه

و قضیه ای فلسطین جدا کننده ای حق از باطله


تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت


مشاهده همه ی 2 نظر
آذربایجان اوشاقی
مهربونمهربون
آذربایجان اوشاقی

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش

روزی لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد

پس نامه ای به او نوشت و گفت:

“اگر علاقه مندی که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از اونجا گذر میکنم باش”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست .

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید …

از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت :

“ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت”

در راه ، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی؟!

و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه !

آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده!

و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردوگذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :

تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد !

تو رو چه به عاشقی؟ بهتره بری گردو بازی کنی!

قضاوت همیشه آسانست ، اما حقیقت در پشت زبان وقایع نهفته است .

مشاهده همه ی 7 نظر