لحظه  بروز رسانی 
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

 بیچاره کلاغ.ته تمام قصه ها آوارگی نصیبش میشود و بس.قصه ام

 بیچاره کلاغ.ته تمام قصه ها آوارگی نصیبش میشود و بس.قصه ام

 بیچاره کلاغ...ته تمام قصه ها آوارگی نصیبش میشود و بس...قصه ام به پایان نرسیده آواره شدم...رویت سفید شد کلاغ؟
https://telegram.me/MY_Pen


مشاهده همه ی 1 نظر
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

"با تو بلند می شود" بیا وجـود تلخ من با

"با تو بلند می شود"

بیا وجـود تلخ من با تـو چـو قند می شود

بیا که این سنگِ دلم، بی تو سهند می شود

بده تو پندی از دلت به این حروف خالیم

تمام شعر و حرف من خمار پند می شود

اگر دگر نباشی و به این سکـوت تن دهم

بدون این حضور تو دلم به چند می شود؟

بیا که بی تو هیچم و، سکوت و اخم و کینه ام

میان این غمِ دلم ،مگر که خنـد می شود؟

اگر کُنَد تبـانی و  سکوت و غم شریک هم

که پای فکر و ذهن من ، همه به بند می شود

لب به سخن نداده ای ، دلیل این فرار خود

بگـو ازین فاصله ات که بهره مند می شود؟

ازین هجوم بی امان به خیل فکر و هوش من

پشتِ ضعیفِ من همی،همچو کمند می شود

گفته بُدم از سر جِد ، اگر چه در سکوت خود

به بعد این همه جفا ، که پای بند می شود؟

چـه سـطر ها نوشته ام ،که آمدی نبینـمت

ولی به محض آمدن همـه چرنــد می شود

غـم نبــود تـو زد و  پای "دلـم" فلـج شده

نشسـته اسـت به انتظـار ،بیـا ، بلند می شود

6-10-9419:10


نظر بدین دوستان ممنون میشم...{-35-}{-29-}

مشاهده همه ی 2 نظر
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

  چه عاشقانه بغل میکنند همدیگر را با عشق

 

چه عاشقانه بغل میکنند همدیگر را با عشق...

گویی چشمشان نزدیک نمیبیند و قفس را!

حبس و انقدر آزادی ؟

و چه بغل میکنم عاشقانه هایم را با اشک...

گویی چشمم نزدیک  نمیبیند و آزادی را...

آزادی و انقدر حبس ؟

حسودیم شد ...

قفس را بگشا مرغ عشق...

جایمان

عوض!

18-9-9419:04فرامرز

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

ساعت هم ساعتش با ما یکی نیست! کارم را گذاشتم

ساعت هم ساعتش با ما یکی نیست!

کارم را گذاشتم برای فردا

رژه را شروع کرد  همان که چشمش که به چشم های بسته ام افتاد...

پا می کوبید چنان منظم که گویی دقیقه ای 60 قدم!

دستو پایش را بستم...

خودمانیم... بی توجهی به" زمان" عجب "خواب" راحتی دارد!

ولی افسوس ماندم  در همان دیروز  با بستن دستوپایش!

14/9/94—16:42

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

بی ثمر بســت نشستم روزگار جست ،  نشستم نفسم 

بی ثمر بســت نشستم

روزگار جست ،  نشستم

نفسم  بست  ، نشستم

دادم از دست ، نشستم

بس بُدم مست، نشستم

که بیاید  زنـدگی

حال مانده  از نفس آهُ

سوزن به دلِ خرمنی از کاهٌ

منِ رانده ازین  قسمتِ نا خواهٌ

دگر هیچ!

قسمتُ  خرمن ِاین دل چه کنم من که دگر نه  ره بُوَد پیشُ نه اندیشُ    همه نفرت ازین خویش!

14/9/9418:17

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

دلِ سنگ . باری بر دوش! سبدی در دست داشت

دلِ سنگ ... باری بر دوش!

سبدی در دست داشت..

پر بود.. از نداشته هایش... شاید از هدیه هایی که میخواسته برای نوه هایش بخرد..

از نان هایی که  زنبیل نگذاشته و نگرفته بودتشان...

همان زنبیل هم از فرط گرسنگی شکمش به هم آمده بود...

زندگی زیادی به سرش آورده ..

کمی لنگ هم میزد...

پایش از از جای دیگر می لنگید... سنگینی بیش از سبد بر دوشش است میدانم..

بگمانم دلش زیادی سنگ شده!

14/9/94-16:56

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

قسمتی از داستانم.(نظر بدین ممنون میشم.) چشمانم تیز شده بود بس

قسمتی از داستانم...(نظر بدین ممنون میشم...)

چشمانم تیز شده بود بس خورشید میتابید و برف ها حواله میکردند سمت ما ! خورشید هم بس تابیده بود به این بیابان بیچاره ، شورش را در آورده بود ! نمیدانم نمیبیند یا نمیخواهد که ببیند؟ وگرنه قطب کم آب دارد؟ یادم است بی بی میگفت دنیا همین است ، تر و خشک بپای هم میسوزند ! ولی نمیگفت بعضی از بی توجهی ، از سوز سرما و بعضی از مهر ، از سوز گرما! بهرحال کارش را خوب بلد نیست! نمیداند میخواهد تر را خشک کند یا خشک را خیس عرق ! حواسش نیست تا تر خشک شود این میان خشک سوخته ! بس کن خورشید جان این توجه را ، نخواستیم ، کمی عادلانه بتاب !


مشاهده همه ی 7 نظر
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

"میــــ ه ـــمانم" روزی آمدی دفتر زندگیم باز بود نوشتی:میـــــمانم پیشَت

"میــــ ه ـــمانم"

روزی آمدی
دفتر زندگیم باز بود نوشتی:میـــــمانم پیشَت...
روزی که میرفتی دهان باز کردم
دفتر را گشودی"ه" را میان میـــمانم گذاشتی و دهانم را بستی!

Faramarz-16/1/94-12:56

مشاهده همه ی 2 نظر
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

(برداشتم از يه بچه فقير بغل مامانش.توي خيابون غفاري) رفتم. پي

(برداشتم از يه بچه فقير بغل مامانش.توي خيابون غفاري)
رفتم...
پي اب.برق.گاز.تلفن.
عجب سرويسيت خط١١
 سرويس ميكند ١١را...
رفت...
رفت به عمق وجودم...نگاه ارام و پر معنيش...
من از شدت خشم خورشيد آستين نپوشيده...او ژاكت پوشيده ان هم دوبل!!
پاي ميكوبد...
از مهره ي بزرگ امده پايين و پاي ميكوبد...
يكي جلو...
يكي عقب...
نيم دوري هم به كمرش ميدهد...
از چه اينطور خود را پيچيده؟نميدانم
سرما؟؟ نميدانم
زير اين نگاه خشم الود خورشيد؟؟نميدانم
شايد هواي زندگيش سرد است...
ها؟
نميدانم
پاي ميكوبد و صداي خيسي و عرق پايش در چكمه هاي نارنجيش گوش را قلقلك ميدهد...
شوخيست...سرما...يخ زدگي...عرق پا...ژاكت..خنده از فرط سرما و رقص..همه تضاد!چطور؟!
پا ميكوبد...
روزي به شكم مهره ي مادر...
امروز به زمين...
و فردا هم ناي كوبيدن نداري وإلا دیوار قبرت جا دارد...
يخ زده...
مي گويم يخ زده ك نميفهمد گرما را...چه ميگويي؟نميدانم!
مي خندد...
بمن؟
نميدانم...
ه...
ديوانه است...
در اين سرما ك من ژاكت پوشيده ام بي استين؟ه!
چه خوش خيال است باد بهار...به خيالش گرم ميكند زمين يخ زده را...
اري...
زمين گرم شد...
دل مهره ي كوچك هم؟؟
نميدانم!
باز هم سكوت...
سكوتي ك شكستنش را نديدم و گمان نزديك به يقين نخواهم ديد...
سكوت نيكنم به احترام سكوتي كه خاموشيش ن از ناداني بلكه از فرط يخ زدگيست...
چرا؟
نميدانم!
فرامرز...٢٨/٢/٩٣ ساعت ٢٢:٥٦

مشاهده همه ی 2 نظر
فـرامـرز
بی‌حالبی‌حال
فـرامـرز

"چیدن و مرگ و عبور" سر برآوردی برون امید

"چیدن و مرگ و عبور"
سر برآوردی برون
امید و نور
خاک را از سر نهادی
تــو بـــزور
حال اینک گشته ای
فارغ ز آن
آنهمه تاریکی و
وهم از حضور
"تو"شکفتی
"من"جهانم سبز شد
خواهمش درکش کنم
سخت است و کور
اینهمه زیباییت
جملگی پیدا بود
بهر من نزدیک و
شاید هم ز دور
گفتمش گل از چه
رنجوری چنین؟
گفت باغم،آخرش چه؟
"چیدن و مرگ و عبور"
راست میگفت او
مرگ را چاره نبود
لیک اما،چیدنش
 تقصیر من بود،یا عبور
(Faramarz--28/1/94--12:43)

مشاهده همه ی 1 نظر