دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

جمعه ها میگذرد از رد پای پائیز واما بی خبرند

جمعه ها میگذرد از رد پای پائیز
واما بی خبرند برگ ها از امدنت
مثل هیاهوی مرغابی ها
افتادن برگ زردی از دست باد
از فکر تو درون من غوغا میشود
سینه ام پر از عطر حضور تو میشود
پر میکشد ارام ز خیالت ،
تمام دلواپسی ها
بیحضورت غرق تشویش میشوم
جمعه ها پابه پای خاطره ها میشوم
ازپنجره زل میزنم به خیابان
شاید این جمعه ،شاید !
تمام شود انتظار بی توام!

مشاهده همه ی 1 نظر
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

کاش در این آذر ماه کسی بدنبال من میگشت شاخه

کاش در این آذر ماه کسی بدنبال من میگشت
شاخه ای رز در دست به زیر پنجره مرا مینگریست
با فنجانی چای،تمام عاشقانه های جهان را
تقدیمش میکردم
و
کاش کسی می آمد
ومرا باخود می برد،
می برد مرا به آرزوها
کسی می آمد ز راه،
دست مرا به عشق میفشارد
و
عشق را معنا میکرد

تنهای شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

خیال شانه هایت مرا به تباهی میکشاند

خیال شانه هایت مرا به تباهی میکشاند

نوازش میکنم هرشب

پریشانی گیسوانت را

تنهای شب

http://delneveshtehaietanha.blogfa.com/

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

گذشت جوانی ام در کنج میخانه ای و

گذشت جوانی ام در کنج میخانه ای

و

روزگار تازیانه زنان به کنج خلوت گه زندانی کشانید مرا

به کدامین خطا، بمانند غم انگیز پاییزی ،

زرد شدم و فتادم برخاک نحس زندگی

مزل من کجاست جز در ویرانگی و آوارگی ،

ویرانگی کلبه ای موریانه زده در اعماق جان،

و

آوارگی روزهای تنهایی و تنهایی و تنهایی...


شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

مرگ پایان نیست ، آغاز است آغازی برای تولد یافتن

مرگ پایان نیست ، آغاز است
آغازی برای تولد یافتن
وچه کس میگوید مرگ نبودن است
من مرگ را به چشمانم دیده ام
نیمه شبان در خلوت شب،
روح،
جسمم را به اطراف میکشد
وبه خود می آیم در بن بست ....
این است سرانجام سرنوشتی اندوه گین
آنگاه که در جسم من میجستند تاریکی ام را
و هیچ چیز جز خونابه نبود
وگریه کنان تقدیرمرا زیر لب زمزمه میکرد....

تنهای شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

همانگاه که درد هایم رابه رخ می کشید

همانگاه که درد هایم رابه رخ می کشید

وسکوت میکردم و ناله ای از ته جان

سـر مـیـدادم

چه صبورانه می گریستم

تا نبیند غم نهان شده ام را

وچه مغرورانه لبخند میزد

گویی پیروز مطلق بود

و مینوشید شراب تلخی را

و

ملتمسانه تبسم کردم

تا نبینم ارامشش را

آنگاه که استخوان هایم را

دردی فرا گرفت

نزدیک تر از شب

نزدیک تر از تو

تنهای شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

سرنوشت غم انگیزی را میماند درخت جوانی که خمیده ایستاده است

سرنوشت غم انگیزی را میماند درخت جوانی که خمیده ایستاده است
و تنه اش ابستن زخم هایی ست درد ناک
و منزل گاهش جنگلی زرد الود زه هجوم پاییز هایی تکراری
و روزگاری که گنجشکان میگذرانند هر سپیده دم بر شاخ و برگش و آواز تنهایی آنرا در گوش افسرده جنگلی ماوا میکنند
و خدایی در همین حوالی که نظاره گر است و سکوتی از ترس جنگلبانی پیر
وخشم جنگلی در حال مرگ از این سکوت ویرانگر

مینوازد باد در خنکای یک عصر روز پاییزی
و غروب خورشید در میان شاخه های زرد درختان
واین سرنوشت مرا میماند چو بارانی پاییزی
و چو سوز برف زمستانی

سرنوشت مرا چه کس رقم خواهد زد ؟
تقدیر مرا چه کس پایان خواهد داد ؟
دلنوشته هایی از جنس تنهایی
تنهای شب

مشاهده همه ی 2 نظر
دلنوشته های مرد تنهای شب
بی‌حالبی‌حال
دلنوشته های مرد تنهای شب

مست شبانگاه آرام پاییزی و نوای بادی که

مست شبانگاه آرام پاییزی

و نوای بادی که مینواخت تن درختان را

و حکم فرما بود بر گورستان

وتکه های برگ زرد درختی

که خش خش کنان،

پایانش رقم میخورد

و سکوتی مملوس از تاریکی سحر

کاش میبارید باران

و مینواخت قطراتش بر دلتنگی های شبانه ام


تنهای شب

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید