لحظه  بروز رسانی 
m.azale
m.azale

یک نفس، باتوکشیدن، به جهان می ارزد ." ساعتی

یک نفس، باتوکشیدن، به جهان می ارزد ." ساعتی

یک نفس، باتوکشیدن، به جهان می ارزد ..."
ساعتی با تو ، به صدسال زمان می ارزد ...."
لحظه ای خیره به چشمان تو و مست شدن
به سبوی همه ی باده کشان می ارزد ...!
غنچه ی خنده ،که بر روی لبت می شکفد ..."
به هزاران گل لبخند زنان می ارزد ..."
ارزش بودن همراه تو، درمقیاسی ست ...
که به اندازه ی هرگنج نهان می ارزد ...!
تابشی را که نگاهت به دلم می ریزد ...
به شب و گنبد الماس نشان، می ارزد ..."
عشق تا در بزند، دل به تپش می افتد ..
تپش عشق ، به شور وهیجان می ارزد ....
عاشقی ، باگذر عمر ندارد ربطی ..."
عشق، در منظرچشم همگان می ارزد ... 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
m.azale
m.azale

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد وین مایهٔ عمر

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد وین مایهٔ عمر

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد

مولانا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
‌محـمـد بـاقــِــر/۱۱♡
مو قشنگمو قشنگ
‌محـمـد بـاقــِــر/۱۱♡

گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران قابل درک ‌نیستم، حتی

گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران قابل درک ‌نیستم، حتی عزیز ترین کسم را از خود میرانم اما در آن لحظه در دلم آرزو دارم او بگوید : میدانم دست خودت نیست، درکت میکنم. میمانم، باهم درستش میکنیم.
{-15-}

دور هَـمـی
مشاهده همه ی 100 نظر
@sh@ah@in@
مهربونمهربون
@sh@ah@in@

داستان بسیار زیبا عشق و دیوانگی

داستان بسیار زیبا عشق و دیوانگی

داستان بسیار زیبا عشق و دیوانگی


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن یک ? دو ?? سه ??? همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه ? هشتاد ? و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ? نود و شش هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد?
دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است?
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همان روز تا همیشه ❤️عشق و دیوانگی❤️ به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند❤️

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
@sh@ah@in@
مهربونمهربون
@sh@ah@in@

داستان غمگین بسیار زیبای بی وفایی معشوق یه

داستان غمگین بسیار زیبای بی وفایی معشوق یه

داستان غمگین بسیار زیبای بی وفایی معشوق

یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد… هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه… چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن…از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان… خلاصه میگذره ۳٬۴ روز… تا اینکه پسره دل میده به دختره… با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵… همینجوری با هم بزرگ میشن… خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه… پسره میگه: مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم ٬دوست داشتنم اندازه نداره… دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه :خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی… روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم… میخواست عشق خودش رو امتحان کنه… تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟… دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم… تو اگه مردی منم میمیرم٬فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!… خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه : تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟ پسره بهش میگه امتحانش
مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم… خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده… به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه… یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره… میبینه اهمیتی بهش نداده… دختره با کس دیگه ای رفته… پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود… تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره… دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست… پسره با یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش… بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬ این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
@sh@ah@in@
مهربونمهربون
@sh@ah@in@

داستان عاشقانه جدایی تنها مرگ دو عاشق واقعی آدمی بودم

داستان عاشقانه جدایی تنها مرگ دو عاشق واقعی آدمی بودم

داستان عاشقانه جدایی تنها مرگ دو عاشق واقعی
آدمی بودم تنها نه از لحاظ عاطفی. من بیشتر وقتم و با خودم سر می کردم یعنی بیشتر موقع ها تو خودم بودم کاری به کسی نداشتم چه تو خونه چه بیرون از خونه. بیشتر وقتم و تو خونه می گذروندم مگه کاری داشتم یا می رفتم سرکلاس تا از خونه می رفتم بیرون نه اینکه بگم یه آدم گوش گیر بودم نه! وقتی می رفتم بیرون آدما رو میدیدم ،که هر کس سرش تو کار خودش بود یا برعکس از سر یه چیز کوچیک دعواشون می شد من اینا رو میدیدم ترجیح می دادم که تنها باشم تا اینکه بخوام با کسی دوست باشم، نمیخوام بگم که دوست داشتن بده یا با کسی دوستی نکنیم نه. به همین منوال گذشت و گذشت تا اینکه واسه ی دانشگاه قبول شدم کارای دانشگاهو انجام دادم و شروع کردم می رقتم سر کلاس. یک ماهی گذشت دیدم شوروحال دانشگاه خیلی فرق داره همه با هم دوستن این با اون حرف میزنه، اون به این کتاب میده خلاصه از این جور کارها یه روز که رفتم سرکلاس چند تا از بچه ها اومدن کنارم نشستن ازم می پرسیدن که چرا من با کسی دوست نمیشم منم بهشون گفتم بیشتر موقع ها تو خودمم بخاطر همین دیگه عادت کرد که تنها باشم. دیگه حرفو،حرفو،حرف خلاصه با اون چند نفر دوست شدم روز به روز که از دوستی من با اون چند نفر میگذشت منم دیگه بیشتر به اطرافم دقت میکردم دیگه دوست نداشتم تنها باشم، دوست داشتم با آدم های بیشتری آشنا بشم. من به همین منوال سال اولو گذروندم.
من یه جورایی عوض شده بودم دیگه مثل قبلأ نبودم دیگه داشتم از تنهایی فرار می کردم قبلأ من می رفتم سراغ تنهایی ولی این بار تنهایی میومد سراغ من. من سال دوم دانشگاه رو متفاوت شروع کردم یه آدم شاد شدم ، آدمی که دوست داشت با افراد بیشتری رابطه ی دوستی داشته باشه شاید بخاطر همین بود که من قبلأ دوستی نداشتم یا اینکه قبلأ خیلی تنها بودم. با کمک اون چند نفر که سال قبل باهاشون دوست شدم آدمی دیگه شدم، زندگی واسم شیرین شده بود دیدم راجبه همه چی عوض شده بود خلاصه یه آدمی شادو سر زنده. من اصلأ فکرشو نمیکردم که من با اون گذشته ای که داشتم با اون همه تنهایی که کشیدم بخوام با کسی دوست بشم که از جنس مخالفم باشه یعنی پسر اونم چه دوستی که من با تمام وجود عاشقش بشم.داستان عشق من از این قرار بود که: آشنایی منو وحید با یه کتاب شروع شد. یه روز که سر کلاس بودم، قبل از اینکه استاد به کلاس بیاد یه پسر اومد کنارم ازم پرسید: میشه چند دقیقه کتابتون و بهم قرض بدید منم بهش دادم چند دقیقه بعد کتابو پس آورد و ازم تشکر کرد همون روز که کلاس تموم شدو میخواستم برم خونه باز اومدو ازم خواست که کتابم و تا فردا بهش بدم منم باز کتابم و بهش دادم خدافظی کردو رفت. من نمیدونستم که اینا همه بهانه است و فقط میخواد بهم نزدیک بشه فردا شدو باز رفتم سرکلاس وقتی میخواستم وارد دانشگاه بشم وحید دم در وایساده بود .
کتابمم دستش بود کتاب و بهم داد و گفت: ممنون منم گفتم خواهش می کنم میخواستم برم سرکلاس یهو برگشت و بهم گفت: راستشو بخوای من، من گفتم تو چی گفت: هیچی فقط هر موقع وقت کردی به کتاب یه نگاهی بنداز اینو گفت و رفت من رفتم سرکلاس کتاب و باز کردم دیدم یه کارت وسط کتاب که روش نوشته بود ( چگونه بنویسم دوستت دارم که جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کم است) شمارشم زیرش نوشته بود وقتی اومد، دید که کارت دستمه سرشو انداخت پائین و رفت نشست اون موقع همه چی رو فهمیدم که چرا همیشه نزدیکم بود. بعد از اون کارت باز چند تا متن عاشقانه بهم داد تقریبأ چهار ماه گذشت و هی بهم متن عاشقانه می داد. یه روز بهم گفت: من این متنارو با تمام احساسم واست می نویسم از وقتی که دیدمت روز و شب من یکی شده چرا نمیخوای جواب منو بدی، من چیزی نگفتم و رقتم. پسر بدی نبود ولی چون من همیشه تنها بودم نمیتونستم بهش اعتماد کنم می ترسیدم بهش دل ببندم. هفت، هشت ماهی گذشت کم کم داشت بهم ثابت میشد که واقعأ دوسم داره خلاصه منم کم کم بهش نزدیک شدم، کم کم بهش دل بستم وقتی به خودم اومدم دیدم عاشقش شدم دیونه وار یه روز بهش گفتم من تنهایی زیاد کشیدم اگه روزی منو تنها بذاری، یهوجلو دهنمو گرفت و گفت: هیچ وقت این حرف و دوباره نگو من اگه زمانی بخوام تنهات بذارم بدون مردم، بدون دیگه تو این دنیانیستم فقط مرگ منو از تو جدا میکنه. خدایی سر حرفش موند. ما همدیگه رو خیلی دوست داشتیم تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم وحید با خانوادش اومدن خواستگاری بعد از پشت سر گذاشتن یه سری از چیزا بالاخره خانواده هامون راضی شدن که نامزد بشیم منو وحید خیلی خوشحال بودیم که داشتیم به هم میرسیدیم با هم رفتیم حلقه ی نامزدی خریدیم و و…. بالاخره روز جشن نامزدی رسید ما نامزد شدیم حلقه هارو کردیم تو انگشت همدیگه با هم قسم خوردیم هیچ وقت همدیگه رو تنها نزاریم.
خلاصه یک ماهی گذشت بهترین روزهای زندگیمو داشتم با وحید میگذروندم. از روزی که به وحید دل بستم همیشه ته دلم می لرزید که باز تنها نشم. ولی برعکس داشت همه چی خوب پیش می رفت دو تامون خوشحال بودیم که به زودی تا آخر عمر مال هم میشم. ما عقد کردیم ولی جشنی نداشتیم میخواستیم جشن عروسیمونو خیلی بزرگ بگیریم. یک ماه قبل از عروسی ما با چند تا از آشناها که سر جمع میشدیم پنج نفر رفتیم شیراز خیلی به ما خوش گذشت مخصوصأ به منو وحید تو راه برگشتن بودیم که ما تصادف خیلی بدی کردیم این طور بد که دونفر از ما مردن که یکیشون وحید بود ولی من نمیدنستم چون که تا یک هفته تو کما بودم بعد از یک هفته وقتی به هوش اومدم اولین چیزی که پرسیدم این بود که: وحید کجاست، وحید حالش خوبه پس چرا پیشم نیست ولی هیچکی چیزی نمیگفت، گفتم نکنه وحید چیزیش شده این و که گفتم مادر وحید زد زیر گریه گفت: آره وحید دیگه پیش ما نیست این وکه گفت من خشکم زد از حال رفتم. بعد از ده روز از بیمارستان مرخص شدم رفتم سر خاک وحید اینقدر گریه کردم که دیگه چشمام باز نمیشد نمیتونستم بدونه وحید زندگی کنم چند بار دس به خودکشی زدم ولی هر دفعه خدا نمیخواست که من بمیرم

مشاهده همه ی 2 نظر
@sh@ah@in@
مهربونمهربون
@sh@ah@in@

داستان زیبای آغاز روز عشق داستان

داستان زیبای آغاز روز عشق داستان

داستان زیبای آغاز روز عشق


داستان ولنتاین *

در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم .

کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند.

کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت .

اما کشیشی به نام والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد .

کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند .

ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود .

سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود . . .
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق !

حالا همانطور که داستان ولنتاین را با دقت مطالعه کردید داستان ” سپندار مذگان” را با دقت بیشتری بخوانید :
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است.

در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز ولنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.

به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است،

روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است.” سپندار مذ” لقب ملی زمین است.

یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد.

زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه.

مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت

که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.
سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند.

در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است،

به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.
امیدواریم که همیشه شاد و سربلند باشید و از ابراز عشق به اطرافیانتان دریغ نکنید.
در زندگی عشق بهاست ، برای آن به دنبال بهانه نباشید
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن (Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید