kiyan
شادشاد
kiyan
images(5).jpg

چه شبی شده امشب ...
باسیگارم ایستادیم زیر سایبون. چند قدمی درخت بید مجنون
نم نم بارون میریزه از اسمون
پرندهای روی ایون با من میخونن اهنگ زیبای بزن بارون، بزن بارون
شاخهای بیدمون میرقصن موزون
انگاری که قطره قطره اب روبگیرن با ناز و نوازش برسونن به زمین
بوی نم بوی تازگی بوی گلدون
جون گرفته باز زمین باغچمون
چه رویاییه، عشق بازی خدامون
زندگی جاری شده تو خونمون

کیان

مشاهده همه ی 6 نظر
دیبـــــــا
دیبـــــــا
20181104_234753_20181105233241146.jpg

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید

از پشت پنجره همیشه دو چشم منتظر بود

گامهای پدر را میشنیدم و عشق مادرم را ، مشق می کردم

صبح ها مکتبخانه ی ملاسلطنت...

از پشت پنجره ی حجره ملا، به ترکه های خیس خورده

در حوض کاشی شده نگاه میکردم

می دانستم حروف ابجد را درست ادا نکنم ،سوزش ترکه ها را حس خواهم

کرد، خدایا آیه هایت گاهی نوازشم می کرد!

.........بوی آبگوشت مامان پز ،گنج قارون را بیادم می آورد

از پشت پنجره مطبخ به هنر مادرم چشم میدوختم

عصر دوان دوان به خیاط خانه ی اقدس بانوی فدایی ...

باز هم از پشت پنچره ،کوک خوشبختی بر لباس بختم می زدم

قد کشیدیم پشت پنجره هایی که همیشه دو چشم منتظر داشت

از پشت همان پنجره به مرد رویاهایم بله گفتم و عقد خوشبختی شدم

وقتی از پشت پنجره ، قابله به دردهایم خندید و من با عشق فارغ شدم

از پشت پنجره لبخندهای دخترم، دلگرمم کرد

هنر مادرش از خیاطی ، پیراهن گلداری بود که زمانی چادر نمازم بود

پسرم را با ایه الکرسی روانه مدرسه کردم و یاد آوردم ترکه های ملا

کار آمد بود...

از پشت همان پنجره ها به خانه ی بخت رفتند و باز هم دو چشم منتظر

و امروز تنها پشت پنجره به در دوخته شده!

چشمها ، شستن را از بَر شدند و جور دیگر دیدن، راه و رسمشان

حالا پنجره ها رو به آمدن چه کسی باز خواهد شد

وقتی آخرین دست دوز لباس یک نوعروس.....

تو بگو...............................؟!

مشاهده همه ی 7 نظر
คli คk๖คr◄♥☻ツ‏ ►♥☻
عاشقعاشق
คli คk๖คr◄♥☻ツ‏ ►♥☻
IMG_20181105_235044_194.jpg

ما آدم ها خوب بلدیم بعد از شنیدن داستان زندگی دیگران در دلمان بگوییم:

اگر من بودم هرگز این کار را نمی کردم.

اما بی برو برگرد روزی خواهد رسید که آن " هرگزِ با اطمینان " ما را وسط همان داستان پرت می کند و مشغولِ همان عملِ نکوهش شده...


کاش می دانستیم قصه های زندگی تکراری اند، فقط جای شخصیت ها عوض می شوند...

.

مشاهده همه ی 7 نظر
مهـ سـ ـا
مهـ سـ ـا
آینده.jpg
*

{-w67-}{-w68-}{-w69-}{-w70-}{-w71-}

مریمی و دیبای مهر ، تبریک گروه جدید و خوبتون
به امید موفقیـتتون...........

{-w71-}{-w70-}{-w69-}{-w68-}{-w67-}

مشاهده همه ی 6 نظر
دیبـــــــا
دیبـــــــا
20151012_200700-1.jpg

****چه حافظه ای دارد، عینک های آقا جون****

دنیا از پشت عینک های آقاجون خاکستری نبود،مثل الآن!

رنگی بود...

خانجون هم همیشه نو عروس بود

تمام ساعت ها به وقت آقاجون سعد بود و نکو

سه اذان بود کوک ساعتش

هجی کردن کلمات داشت عالمی،به شوق آب نباتهای هلی

هجی کردن کتاب:کاف زیر ک ت الف تا ب جزمی کتاب!

عاشق تار و پود وجودت می شدم وقتی کنار دار قالی

نقش قالی می خواندی:یشکی دوشکی پیشرفت

جاخا سنجدی سورمه ای قهوه ای

پشت عینک شما زندگی بود و بس

قصه هایت سوز غصه نداشت، امید داشت

کاش روزی با خاطره ات می آمدی،جای همیشگی ات

و با طنین آیه های نگاهت،تقدیسم می کردی

و من به شوق آمدنت هجی می کردم تمام نبودنت را...!

************************************************************


قرارست راوی هزار و یکشب باشیم، حکایت اول با من

پایان را نمی دانم و نمی خواهم بدانم

فقط همراه ما باشید

با دلنوشته های زیبای خودتان....

ما نویسنده نیستیم ، اما قرار هست که باشیم چون هستیم

بزرگان فخر ایران زمین در وادی ادب و هنر ، راه را به ما نشان دادند

حالا باید ما ادامه دهیم....من و تو

قدمتان سرچشم.......یا حق{-35-}{-35-}

مشاهده همه ی 10 نظر
دیبـــــــا
دیبـــــــا
a440.jpg

یک سوال همیشگی ،چند بهار دیده ای؟
من در آستانه چهل و هشتمین خزان عمرم هستم
فصل هایی که تقویم زندگی ام را پر کردندو روزهایی خاص به خود اختصاص دادند


فصل هزار رنگ زندگی ام حکایتی دیگر داشت
بهترین دوران زندگی ام را با هم از سر گذراندیم، من و پاییز، با هم پیر شدیم

موسم درس و مدرسه در فصل رنگ به رنگ
تک زنگهای دوست داشتنی
تک زنگ مورد علاقه من انشاء بود

کمی ورق بزنیم خاطراتم را...یک روز پاییزی
دبستان آزرم...سوم ابتدایی...سرکارخانم مدنی
موضوع انشاء مادر بود
شب هنگام انشایم را با عشق نوشتم و بارها خواندم و هر بار لذتی وافر وجودم را فرا میگرفت
مطمئن بودم فردا مثل همیشه نمره اول کلاس متعلق به من است

لباس آرمک آبی...دو روبان آبی ،پاپیون موهای دیبایی
با بوسه ای از گونه های مادرم رهسپار مدرسه شدم

زنگ اول ریاضی...من ،من،من.میشود سه کیلو
مادرم همیشه میگفت حکایت زندگی هفتاد من کاغذست
حساب کتاب زندگی بعدها دستم آمد...از هفتاد من هم بیشتر بود، این مثنوی طولانی!

زنگ دوم انشا بود...بعد از چند نفر نوبت به من رسید
از مادرم خواندم ، از او که تمام دنیایم بود
نوشتم مادرم خدای منست...از خدا هم بیشتر دوستش دارم
هنوز انشایم را کامل نخوانده بودم که با نگاه غضب آلوده خانم مدنی
فهمیدم نمره اول کلاس را که هیچ، از کلاس هم اخراج شدم
ناراحتی بانوی من با اخراج هم تمام نشد، چون من مصرانه از نوشته ام کوتاه نیامدم
دفتر انشایم بر فرق سرم کوبیده شدتا بفهمم کجای داستانم

غرورم باعث شد معذرت خواهی نکنم...آه مادر
به عشق تو ، تمام واژه های دوست داشتنت بر فرق سرم کوبیده شدو اخراج شدم

انگار همین دیروز بود...
داستان را که شنیدی مرا سخت به سینه فشردی میدانستم از قلبت
هیچگاه بیرون نخواهم رفت، می دانستم جانشین خدا روی زمین هستی
دعاهای زیبایت همیشه استجابت میشد...انگار مرغ حق همیشه آمین گوی دعاهای تو بود

آه که امروز هم محتاج دعاهای زیبایت هستم
خدایی کن
در کنار مادر بودنت؛ برایم خدایی کن

بگذار کفر مکرر گویم، بگذار تمام واژه های عشق را بر سرم بکوبند
و اینبار از دنیا اخراجم کنند
فقط بگو آغوشت را کجا به رویم می گشایی؟
سخت محتاج نگاه پرمهرت هستم
باشد سکوت کن!اما مرا ببین ، ای جلوه ی آفرینش

کجای چشمانم لانه کردی
چشمهای دیبایی همیشه بارانی ست

ساده و مکرر بگویم
مامان دوستت دارم...

مشاهده همه ی 26 نظر
دیبـــــــا
دیبـــــــا
quote_1540393257320.jpg

روزگاری به عکس قدیمی ام ، نگاه کن

جوانی ام را از قاب عکس ، بیرون بکش

کمی از یادت را در نگاهم بگذار

شاید عطر یادت ، جوانم کند...


o....دیبا

نظرات برای این پست غیر فعال است
دیبـــــــا
دیبـــــــا
IMG_20181015_104630_215.jpg

o....دیبا

آواهای خوش زندگی همیشه شنیدنی هستند...حتی با خاطره هایش

مشاهده همه ی 35 نظر