لحظه  بروز رسانی 
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

  سرت را … تکیه به دیوار نــده عمرم

417143249

 

سرت را …

تکیه به دیوار نــده عمرم …

به غیرت …

شانه هایم برمی خورد …

مشاهده همه ی 6 نظر
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

  در پیش چشــم همـه … برای مـن دسـت

Naghmehsara (526)

 

در پیش چشــم همـه …

برای مـن دسـت نیـافتنـی بـودی …

حـرفـی نیسـت …

امـا بی انصـاف …

لااقـل در پیـش چشـم مـن …

بـرای همـه دم دستـی نبـاش …

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

وقـتـے حـس میڪنم … جایــے در ایــטּ ڪره ے

36111627114388284859

وقـتـے حـس میڪنم …

جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . .

تــو نفـس میڪشـے و مـטּ …

از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،، نفـس میڪشم آرام مــی شوم !

تـو بــاش !!!

هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ

مشاهده همه ی 3 نظر
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

  دیروز غروب تو کوچه ها بارون میومد …

naghmehsara (1)

 

دیروز غروب تو کوچه ها بارون میومد …
چیک چیک صدای گریه ی ناودون میومد …
بارون دونه دونه از هر سو روون بود …
مرغ خسته اون شب کنج آشیون بود …
هنوز اون روز فراموشم نمیشه …
که بادست قشنگت روی شیشه …
کشیدی عکس قلبی و نوشتی …
واسه امروز و فردا و همیشه …

 

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

  دسـت بـه “صورتـم” نـزن ! می تـرسم بیـفتـد

naghmehsara (2)

 

دسـت بـه “صورتـم” نـزن !

می تـرسم بیـفتـد

نقـاب خنـدانـی کـه بـر چهـره دارم !

و بعــد

سیـل ِ اشـک هـایـم “تـــــــــــو” را بـا خـود ببــرد

و بـاز

من بمانم و تنهــــــایی …!!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمت

Naghmehsara.ir

وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمت..
فهمیدم که گاهی…
هرگز نرسیدن بهتر است از دیر رسیدن …

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

روزگــــــار ؛ نبودنت را برایم دیکتـــه می کند …

Naghmehsara.ir (1)

روزگــــــار ؛ نبودنت را برایم دیکتـــه می کند …
و نمره ی من باز می شود صفـــــــــــر …
هَنـــــــوز …
نبودنت را یاد نگرفته ام …

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد پوررضایی
لوسلوس
محمد پوررضایی

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام برای روزی

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

 

مشاهده همه ی 3 نظر