افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و به خیال اینکه استاد آنها را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آنها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضی داده بود.

اگر این دانشجو این موضوع را می‌دانست احتمالاً آنرا حل نمی‌کرد ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیرقابل حل است، فکر می‌کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند و سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.

حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما به افکار خودمون بر می‌گردد.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

تعدادی حشره کوچک در یک برکه، زیر آب زندگی می کردندآنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند.
یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی
از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد،
همه فریاد می زدند که مرگ و نیستی تنها چیزی است
که عاید او میشود،
چون هر حشره ای که بیرون رفته بود باز نگشته بود.

وقتی حشره به سطح آب رسید نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت روی برگ آن گیاه خوابید.

وقتی از خواب بیدار شد به یک سنجاقک تبدیل شده بود.
حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود.
سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد
و پرواز چنان لذتی به او داد
که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود.

تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید
که بالای آن ساقه ها کسی نمی میرد
ولی نمی توانست وارد آب شود
چون به موجود دیگری بدل شده بود.

شاید بیرون رفتن از حصار دنیای فعلی ترسناک باشد،
.
اما مطمئن باشید
خارج از این پیله ی وابستگی ها، جهانیست ورای تصور

مشاهده همه ی 2 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

💕 نصيحت حضرت مولانا :

در اين عمري که ميداﻧﻲ
فقط چندي تو مهماﻧﻲ!
به جان و دل
تو عاشق باش......
رفيقان را.......
مراقب باش......
مراقب باش ﺗﻮ به آﻧﻲ،
دل موري نرنجاﻧﻲ...
که در آخر تو ميمانـﻲ و
مشتي خاک که از آﻧﻲ...
دلا رفيقان سه قسمند گر بداني.
زباني اند و ناني اند و جاني.
به ناني نان بده از در برانش.
محبت کن به ياران زباني.
وليکن يار جاني را نگه دار.
به پايش جان بده تا ميتواني

مشاهده همه ی 4 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

شعر در مورد زندگی

زندگی زیباست چشمی باز کن

گردشی در کوچه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

من میان جسم‌ها جان دیده‌ام

درد را افکنده درمان دیده‌ام

دیده‌ام بر شاخه احساس‌ها

می‌تپد دل در شمیم یاس‌ها

زندگی موسیقی گنجشک‌هاست

زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود

می‌تواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است

حال من عشق تمام مردم است

زندگی یعنی همین پروازها

صبح ها، لبخندها، آوازها

ای خطوط چهره‌ات قرآن من

ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو می‌شود

مثنوی‌هایم همه نو می‌شود

حرف‌هایم مرده را جان می‌دهد

واژه‌هایم بوی باران می‌دهد

مشاهده همه ی 1 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

اينگونه نگاه کنيم 👀👇

👨مرد را به عقلش نه به ثروتش
👩زن را به وفايش نه به جمالش
👬دوست را به محبتش نه به کلامش
💖عاشق را به صبرش نه به ادعايش
💰مال را به برکتش نه به مقدارش
🏠خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
🚘اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش

🍝غذا را به کيفيتش نه به کميتش
📚درس را به استادش نه به سختيش
🕵️دانشمند را به علمش نه به مدرکش
👔مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش
✍️نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
👼شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
❤️دل را به پاکيش نه به صاحبش
🗣سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش

مشاهده همه ی 1 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

📚 این متنو باید با آب طلا نوشت

هم مسجدو هم کعبه وهم قبله بهانه است
دقت بکنی نور خدا داخل خانه است

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکترازخون و رگ گردنمان هست...

مشاهده همه ی 2 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

چقدر این شعر مولانا زیباست

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست
باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست
باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى خودت خدا را بينى

مشاهده همه ی 2 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

ببینید مولانا به چه زیبایی عشق رو معنی کرده...

ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر

عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

مولانا

مشاهده همه ی 1 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل
سرنوشت.jpg

کاش میشد سر نوشت را از سر نوشت

مشاهده همه ی 1 نظر
سهیل
عاشقعاشق
سهیل

يك شب تأمل ايام گذشته مى كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مى خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده مى سفتم و اين بيت ها مناسب حال خود مى گفتم

هر دم از عمر مى رود نفسى............چون نگه مى كنم نمانده بسى

اى كه پنجاه رفت و در خوابى.............مگر اين پنج روزه دريابى

خجل آنكس كه رفت و كار نساخت.......كوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشين بامداد رحيل.................باز دارد پياده را ز سبيل


هر كه آمد عمارتى نو ساخت.............رفت و منزل به ديگرى پرداخت

وان دگر پخت همچنين هوسى............وين عمارت بسر نبرد كسى

يار ناپايدار دوست مدار.....................دوستى را نشايد اين غدّار

نيك و بد چون همى ببايد مرد.............خنك آنكس كه گوى نيكى برد

برگ عيشى به گور خويش فرست........كس نيارد ز پس تو پيش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز...................اندكى مانده خواجه غرّه هنوز

اى تهى دست رفته در بازار.................ترسمت پر نياورى دستار

هر كه مزروع خود به خورد بخريد...........وقت خرمنش خوشه بايد چيد

بعد از تأمل اين معنى مصلحت چنان ديدم كه در نشيمن عزلت نشينم و دامن صحبت فراهم چينم و دفتر از گفت هاى پريشان بشويم و من بعد پريشان نگويم

زبان بريده بكنجى نشسته صمٌّ بكمٌ...........به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید