بروز رسانی 
ndgin
ndgin

به والله که جانانم تویی تو بسلطان عرب جانم تویی

به والله که جانانم تویی تو
بسلطان عرب جانم تویی تو

نمیدونم که چونم یا که چندم
همی دونم که درمانم تویی تو…
باباطاهر

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

برف دست نخورده شبيه دامنيست كه حتي براي

برف دست نخورده شبيه دامنيست كه حتي

براي يك آغوش هم تا نخورده است ...

مهم نيست مخروبه اي باشي در لهستان بعد از جنگ جهاني

يا كافه اي در شمال نرماندي

خبر فتح كه برسد هر جنگ زده اي

پايكوبي را به بكارت برف نشسته بر سنگفرش ها ترجيح مي دهد

خيابان، عروس مي شود و هزار جاي پاي بي صاحب

مانند ژن هاي بي مصرف بر تنش جا خوش مي كنند ....

ساق هاي تو ، جنگجويان ماهري بودند

وگرنه چگونه ميشد يك بار رفتنت را در برف ديده باشم

و هر باري كه زمين ، پرچم سفيد صلح را بر تن مي كشيد

آشيل جاي مانده ات را از ميان زخم هايم بيرون بكشم

اين خيابان براي پايكوبي نيست

جنگ هيچگاه به كشته هايش احترام نمي گذارد

و در ميان اين همه شادي حاصل از خبر فتح

تنها، مردي كه هرگز نمي خندد جنگ را با چشم هايش فهميده است

فكر كن ساق هاي تو مي توانستند بمانند

برف دست نخورده مي ماند

و من هر روز، در ميان دود و آتش

پشت خاكريز ها لب هاي تو را به گلوله ميبستم

حال اما تو مي روي ، و من نيز هم

رفتن روي برف، براي مردي كه يك پا ندارد

بيشتر از هر اتفاقي به خاطر مي ماند

تصور كن، مردي كه ساق هاي تو را نداشت و

تنها از تمام عشقش جاي يك كفش در امتداد يك خط

بر خيابان مانده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

برای ع . م و دختری که شیر دادن به عروسکش

برای ع . م و دختری که شیر دادن به عروسکش

برای ع . م و دختری که شیر دادن به عروسکش را

هیچ گاه فراموش نمی کرد...



دنیایمان فرق دارد

همین حالا که لالایی هایت را

برای عروسک هایی مادری می کنی

که چیزی از ترس های پنج سالگی ات نمی فهمند

من برای کشف خودم / دست به دامن گورکن ها شده ام

غار نشینی که یاد گرفته برای تمام عقده هایش خدا بتراشد

به دست های هیچ بت شکنی ایمان نمی آورد

بگذار آرزوهای بغل نکرده ام را / به یاس فلسفی کتیبه نویس ها ترجیح دهم


به هیچ جای دنیا بر نمی خورد

که با قمار / باز ها به سیبری تبعید شوم

یا دروغ هایم را / به سبیل ناصرالدین شاهی خدا قسم بزنم

وقتی اتوبوس ها / هنوز سر ساعت می رسند

و یک دیوانه / هنوز ارزش بی محل رد شدن را دارد


دنیایمان فرق دارد

جهان مالیخولیایی من / آنقدر شخصیت هایش را باور کرده

که سی سال با بکت * / کافه ها را پی گودو باشم

با سلینجر / از تمام مدرسه های شهر اخراج شوم**

تمام گناه های نکرده ام / را با کافکا به دادگاه بروم

و هدایت / آنقدر غربت در قهوه ام بریزد که....

"زیاده ، قربانت صادق خان..."


لالایی ات را بخوان

به نام اشک هایی که وقت چکیدن

از هیچ کمربندی اجازه نمی گیرند




*ساموئل بکت – نویسنده ی نمایشنامه ی در انتظار گودو

**اشاره ای به رمان ناتور دشت – نوشته ی جی.دی.سلینجر




میلاد آهنگربهان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

پيرمردي كه در واحد مقابل زندگي مي كند بيش از هر

پيرمردي كه در واحد مقابل زندگي مي كند بيش از هر اتفاقي تو را به يادم مي آورد.
پيرمردي كه نه قيافه اي به ياد ماندني دارد نه حوصله ي اين را دارد كه جواب سلامم را در چشم هايم بدهد.

٥ سال پيش زنش سرطان گرفت و ٣ سال پيش جنازه اش را ميان دو تا چتر رنگ و رو رفته و يك گوركن هم سن خودش گوشه اي از بهشت زهرا به خاك سپرد.
با اين حال هر روز كه از كنار در خانه اش رد ميشدم صدايش را در همه حالت همراه همسرش ميشنيدم، گاهي در حال دعوا، گاهي حتي عشق بازي هايشان را با تمام ظرافت هايش .... پيرمردي كه حتي انتظار نداشتم بدون دست هاي همسرش تفاوت زنگ هاي خانه را تشخيص دهد، از روز اطلاع از حال همسرش ، دو سال متوالي تمام صحبت هاي روز مره را با زنش براي روز مبادا ضبط كرده بود ، حتي بدون جا انداختن سرفه ي خوني همسرش روي ملافه هايي كه با وسواس هر شب دست از شستنش بر نميداشت... مي توانستم تصورش كنم ، اينكه حتي در خواب چرا اين صدا را كم نمي كند ، مي توانستم تصور كنم صورتش را وقتي دارد صداي دعواي خودش را با زنش مي شنود و با گريه جاي صداي زورگوي خودش لب مي زند و گريه مي كند، مي توانستم صورت لعنتي اش را تصور كنم وقتي با غرور ٧٠ ساله اش دارد زار ميزند اما مدام جاي صداي خودش لب ميزند تا نقشش را خراب نكند.... فكر كن، دو سال متوالي را چند سال ميتوان گوش داد و گريه كرد؟؟ دو سال صدا را چگونه مي توان تصوير كرد و طاقت آورد .....
براي همين بود در آخرين نامه برايت نوشتم من از خودكشي يك پيرمرد ٧٠ ساله بيشتر از تلفات يك جنگ جهاني ميترسم ... اينكه چه مي شود كه همين دو - سه سال مانده را نمي كشد و از عزرائيل جلو مي زند....
از ديشب كه خواستي نباشي ترجيح دادم در خانه را باز بگذارم ... صداي ضبط شده ي آن پير مرد، از در تو مي آيد و از پنجره ي اتاق خوابمان بيرون مي پرد و من قاب عكس هايت را گرد گيري مي كنم... فكر مي كني چقدر طاقتش را داشته باشم ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

ینه به سینه از تو نوشتیم من

ینه به سینه از تو نوشتیم من

ینه به سینه از تو نوشتیم

من .... چهـــــــــــــــار فصل .....

و تمام نرماندی هایی که بر دامنت گل کردند


از شمال می گویم

از عشق اسکیمو ها / به خواب زمستانی ِ بوسه های من

بر وسعت پیشانی تو

از جنوب می گویم

گردشگری / بر مدار قدم های تو

وقتی پاشنه هایت / جاذبه را به زمین تحمیل می کند

از ارتباط زیر پوستی پیراهن تو / با دلتنگی های من

از شقاق هایی که به روسری نشانده ای

از برف / که تردستی پوست توست .........

.
.

خیره می شوم .............

.
.

تمام بابانوئل ها و گوزن ها را هم دست به سر کنی

برای من که با شرم / از سورتمه هایی نوشته ام

که بر ران هایت سر می خورند

فرق است میان سرخ شدن / و سرخ پوشیدن

از همین ها ....... از همین ها نوشته ام ...................

که لمس هایم / هیچ کدام از مرزهایت را از قلم نمی اندازد

تاب می خورم / بر شرقی غربی بازوان تو

شبیه کودکی که گهواره اش را / با تمام خودکامگی به آغوش کشیده

.
.

وسوسه می شوم .........

.
.

سر از موهایی در می آورم که حوالی افریقا به بار نشسته

از چشم هایت رخصت می گیرم و چمدان می بندم

سر به راه ِ می شوم / میان سینه هایت

وسعت می گیرم / بر بی کم و کاست ِمرز های تو

با دغدغه های جهانگردی که با بلیطی در دست

قارّه ها را / به غارها ترجیح می دهد

و شش دانگ مختصاتت را

بی ترس بیراهه /

به کشف نشانده است ............



میلاد آهنگربهان

مشاهده همه ی 1 نظر
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

و در نهايت يك اتاق كه از خويش و خويشاوند خاليست

و در نهايت يك اتاق كه از خويش و خويشاوند خاليست فكر مي كني به برادرت
كه با خودت در يك روز و يك ماه به دنيا آمده و ١١ سال زود تر از تو ... به دوچرخه اي كه هر روز صبح تو را سوار ترك مي كرد و قبل دبيرستان رفتن تحويل مهد كودك ميداد
به اينكه چقدر لحن حرف زدنت شبيه اوست ، لحن فرار كردنت حتي از آدم ها ..... به اينكه چگونه شبيه او هستي و داري جا پاي تمام درد هايش مي گذاري
به اينكه مثل او زندگي ات را در يك اتاق و يك لباس و يك كوله جمع كردي
و تمام تفاوتت هيچ نيست جز تكرار ١١ ساله ي جواني هاي او
انگار او وارث ويروسي بود كه خوب مي داند دارد چگونه مرا لال مي كند
چند روز پيش كه ديدمش موهايش زمستان شده بود ، لبخندش سوز بهمن داشت
شانه هايش افتاده تر بود و از چشم هايش مي فهميدم ، چقدر از ادامه دادن دنيا نفرت دارد
امشب او ، ١١ سال بعد امشب من است.
تولدت مبارك ، و بگذار قبل از لال شدن بگويم :
دنيا ، زمستان هاي زيادي دارد
مرگ هميشه دست خدا نيست
بعضي جنين ها ، جنونشان را سقط نخواهند كرد
و ما ، به دنيايي آمديم كه حواس هيچ چيز
جز سنگ هايش به ما نبود
اي عقاب پير عادت كرده به ارتفاع
بر دست هر انساني كه مينشيني
مگذار سرش از بال هايت بالاتر باشد.

(تولدت مبارك ، هرچند آنقدر تنهايي كه اين را هم نمي خواني
مهم نيست، غارها هميشه پژواك صدا را حفظ مي كنند و تو
غار ها را خوب ميشناسي)

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

بازماندگان دهه ی شصت خورده ی شصت دنیا

بازماندگان دهه ی شصت خورده ی شصت

دنیا جای عجیبیست . نه آمدنش دست توست نه رفتنش .

گاهی غبطه میخوری به کسی که چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده

که چقدر امن تر از تو زندگی می کند .

با اینکه خورشیدش چند ساعت دیر تر از تو به او می رسد .

ما بازماندگان دهه شصت کم نیستیم .آنقدر زیادیم که ارثمان تنها خاکستر است .

ما خودمان خبر نداشتیم . پدر سواد درست حسابی نداشت. مادر حواس پرت بود .

کاندوم ، تاریخ گذشته . رد شدیم از مرز های نازک دشک های خانه ی قدیمیان

تا چشممان به جمال دنیا روشن شود .

آن روزها بزرگترین دامداری ها هم از پس شیر دادن به نسل ما برنمی آمد ،

از بس زیاد بودیم .

می لولیدیم در دست های پدرمان که چند سالی بود از کروات ها استعفا داده بود .

از بی جانی ِ اسباب بازی هایمان که خسته میشدیم

میزدیم به دنیای سیاه و سفید تلویزیون

با اینکه تمام برنامه ها از جنگ بود .

گاهی برنامه هایش آنقدر زنده بود که صدای موشک را نزدیک خانه میشنیدیم.

میترسیدیم در آغوش مادرمان و تا زیر زمین را دو پا یکی می دویدیم .

دختر خوبی بودیم آنقدر که با یک عروسک یک دنیا حرف نگفته داشتیم

مبادا جیب ِ مادر به خرج عروسک های بعدی بیفتد ...

شش ساله شدیم در انزوای مهد کودک ها.

تا آن روز نمی دانستیم دختر با پسر یک دنیا فاصله دارد .

فاصله را وقتی فهمیدیم که مدرسه هایمان جدا شد ،

معلم هایمان جنس موافق بودند .

صبحی بودند و بعد از ظهری بودیم

صبحی بودیم و بعد از ظهری بودند . آنقدر که خواهرمان را درست حسابی نمی دیدیم

دفتر مشق هایمان را زیر بغل می زدیم و

املا به املا آنهم اگر 20 می گرفتیم یک توپ لاکی جایزه مان می دادند .

سنگ های بزرگ را دو به دو می کاشتیم و شوت می زدیم .که روزمان شب شود .

لباس هایمان یا از برادر و خواهر قبلی به ارث رسیده بود یا بوی نفتالین می داد.

.

.

آخر ، نداشتیم . نه اینکه دیگران داشته باشند . همه نداشتیم .

زندگیمان شده بود فالگوش اخبار ایستادن که کدام کوپن ،

ضامن گرسنگی مان می شود

بزرگ می شدیم بی آنکه چیزی بدانیم. ظهر به ظهر با صدای اذان دم میگرفتیم

اما هیچ کس از نوار کاست هایی که در خانه هایش بود چیزی نمی گفت .

راهنماییمان هم همین بود ... تنها لذتمان این بود که حق داریم با خودکار بنویسیم

شبیه تاجری که با خودنویس مخصوصش دسته چکش را امضا میکند .

آن روز ها آستنیمان یک وجب از سر مچ دست می گذشت

که مدرسه راهمان میدادند .

پسر که بودیم از دختر همسایه گفتن ممنوع بود و دختر که بودیم ،برای اثبات نجابت

سرمان از از سنگفرش های خیابان بالاتر را نمی دید.

پدر دو دستی شلوارمان را چسبیده بود که کسی به ناموس فرزندش تجاوز نکند

اما روح و فکرمان را شب و روز زیر پا لگد می شد .

سیاوش قمیشی گوش میدادیم و بیرون می گفتیم صادق آهنگران چه صدایی دارد .

نوار ویدیو را در روزنامه می گذاشتیم میگفتیم کتاب دوستمان است مبادا کثیف شود

دنیایمان پنهان کاری بود ، آنقدر حرفه ای شدیم

که خودمان را هم از خودمان پنهان می کردیم.

زمان گذشت و ژل ها به مو هایمان خشکید و رژ ها به لبمان پینه بست .

دبیرستانی شدیم .

لامذهب آنقدر پدر و مادرمان با شرم و حیا بودند که از بلوغ چیزی نمی دانستیم ...

شبها از شورت خیسمان می ترسیدیم

و بعد از هر خود ارضایی عذاب وجدان دنیایمان را پاره می کرد .

بی خود بودیم ، خودی نداشتیم ، تنها تقلید می کردیم .

از ترس کم آوردن یا قلدر می شدیم

یا نوچه ای که اعتبارش را از قلدر محله اش می گرفت .

دختر که بودیم ، بی پرده حق حرف زدن نداشتیم ، بی پرده حق زندگی ، حق ازدواج ...

.....

اصلا عشق که با تایتانیک مد شد ، قبل آن حجله بود و دستمال خونی ،

دختری که مادر میپسندید و پدر مهر می کرد و تو حجله اش را می رفتی

دختری که النگو هایش از پاشنه ی کفش طولانی تر ....

آشپزیش از روحیه اش بهتر بود و

مادر هیکلش را در مهمانی های زنانه برایت تن زده بود

عشق که نون و آب نمی شد ،

همان بهتر که فیلم های پورنو را رد و بدل می کردیم جای دل دادن و دل گرفتن ...

درس می خواندیم و ریاضیات را آنقدر بلد بودیم که

شماره از دستمان کرور کرور می ریخت و سرخ می شدیم

که تلفن خانه زنگ می خورد .

کودکی نکرده بودیم . جنس مخالف غولی شده بود که باید کشفش می کردیم

تا کم نیاوریم ...

عقده روی عقده میگذاشتیم .

تست میزدیم ، درجا می زدیم ، پشت کنکور ، از خوابمان می زدیم .

جان می کندیم مبادا آزاد قبول نشویم که پدرمان دردش بیاید .

جان میکندیم عین برق ، سراسری باشیم

آخرش هم عین برق ، سراسری رفتیم . قطع شدیم .

نصفمان در عذاب جیب های پدر ، آزادی شد. کمی دیگر سراسری ...

نسلی هم تن به سر ِ بی سر ِ سربازی دادیم .

ما بیست و چند ساله ایم اما نفهمیدیم لذت 8 سالگی یعنی چه ،

نفهمیدیم ماشین کنترلی داشتن تنها معدل 20 نمی خواهد ،

نفهمیدی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

در این روایت آقای کوالسکی را مردی 62 ساله فرض کنید

در این روایت آقای کوالسکی را مردی 62 ساله فرض کنید که در جوانی

در ویتنام جوانی و روحیه اش را از دست داده است

و پدر را یک کشیش 26 ساله تصور کنید که به درخواست همسرآقای

کوالسکی به دیدارش آمده

پ : سلام آقای کوالسکی .

ک : من اعتراف نمی کنم پدر ،

پ: اعتراف انسان رو سبک میکنه و به خدا بهانه ای واسه بخشش میده

ک : من گناهام رو دوست دارم . نه به کسی می بخشمش نه دنبال
بهونه دادن دست یکی دیگم

پ : فکر نمی کنی داری لجبازی می کنی

ک : من لجبازی می کنم یا تویی که معتقدی انسان باید گناهاشو بلند واسه یه انسان دیگه دوره کنه

پ : این یه بهونست که خودت بشنوی چه کردی

ک : نیازی نیست ... به اندازه ی کافی برای خودم تکرارش کردم

پ : چرا به خدا یه بهانه واسه بخشیدنت نمیدی ؟

ک : خدایی که بهونه گیری واسه بخشیدن می کنه گروه سنیش بیشتر از الف نیست

پ : به خدا توهین نکن ...این تویی که به اون احتیاج داری نه اون

ک: توهین چیزیه که ذهن تو توهین تعریفش می کنه ... اون گردو خاک
گوشه ی شنلش هم با این چیزا تکون نمیخوره ...

پ: اون داره نگاهت میکنه منتظره تا ازش بخوای ...یه بار از ته دلت بخواه

ک: ببینم خدا دل نداره ؟؟؟ بذار یه بار اون دلش بخواد بیاد سمت من ...منم در حد توانم ازش پذیرایی می کنم ...مگه اون قراره بیشتر از توانش از من پذیرایی کنه ؟

پ: منتظر معجزه ای ؟

ک : معجزه ؟ من نه پیامبرم نه حوصله ی هدایت کردن دارم ...اونم به چیزی که خودم باید جون بکنم تا باورش کنم

پ : اما توبا حبس کردن این همه گناه توی سینت آرامش نمی گیری

ک : فکر می کنی با بلند داد زدنش آرامش میگیرم ؟ چون خدا هم می خواد منو ببخشه من خودم رو می بخشم ؟؟؟؟

پ: باور کن میشه جبران کرد . چرا زندگی رو اینقدر سخت می گیری ؟

ک : ببین پدر ، زندگی رو من خلق نکردم ، من فقط دارم انجامش میدم

پ: بترس از عذاب جهنم ...از روزی که دیر باشه به سمت خدا برگشتن

ک : من از عذاب درونم بیشتر میترسم ... از خودی که باید سمتش بر گردم ...

پ: همه ی انسان ها گناه می کنند ، اگر به آغوش خدا پناه نبرند که آرامشی در کار نخواهد بود

ک : انسان ها اگه اونقدر شرف داشتند که پای گناهاشون وایسند و هر هفته توی اعتراف ، شونه هاشو خالی نمی کردند از زیر فشارش ، دنیا بهتر از این حرفا بود

پ : هر بنده ای حق داره با خداش درد و دل کنه ...حق داره فریاد بزنه منو ببخش

ک : کی گفته نکنه ؟ اما وقتی باهاش سبک میشه دیگه به گندی که زده فکر نمی کنه
می دونی چیه پدر . دین آدم ها رو تنبل می کنه ... بهشون یه راه میده تا خدا ...آدما فکرشون میذارن تو جیب بغلی ...انگار آشغالیه که خجالت میکشن تو خیابون پرتش کنند، قایمش می کنند...هی پناه میبرن و هی آروم میشن

پ: تو اونقدر تو تاریکی خودت گم شدی که نمی خوای باور کنی خدا میپذیرتت ...حتی با همین راهی که واسه تو خنده داره

ک : من به درستی این تاریکی بیشتر از نورهایی که یکشنبه ها با دردو دل به دستشون میرسه ایمان دارم
من به کفر خودم ایمان دارم .... چون خدا رو نه خط میزنم نه اونقدر قبولش می کنم که دیگه فکری واسم نمونه ....
اما تو ...هی پشت هم یه کتاب رو دوره می کنی ..هی پناه میبری ... از چی پناه میبری ؟ از خودی که میترسی باشی ؟ .. از گند هایی که زدی و نزدی ؟ ببینم تا حالا عاشق شدی ؟

پ : حقشو ندارم ...

ک : حق همبستری نداری حق زن گرفتن نداری حق عاشق شدن که داری

پ :....

ک : می بینی ..اونقدر تو داد زدن ِ اسم خدا گم شدی که اگه زیر گوشت آروم حرف بزنه خودت نمیشنوی

پ: امیدوارم خدا از تقصیراتت بگذره آقای کوالسکی

ک : ببین پدر ... من با عقلم اومدم با عقلم هم میرم ... واسه دلم به خیلی ها کمک کردم واسه نفهمیم به خیلی ها ضربه زدم ... اون دنیا هم که برم اگه خدایی جلوم قد راست کرد ، کرده و نکردم رو می گیرم دستم از چیزی هم که هستم خجالت نمی کشم ... اگه خدا باشه که انصاف داره ...اگه نداشته باشه که خوب رو زمین ، قاضی ِ خمار زیاد ریخته ..........................

پ : ...

ک : ببین پدر جمعه شب ها مهمون من باش ... شراب می خوریم و اعتراف می کنیم ...رو در رو قبوله ؟

پ : تا خدا هست چرا باید پیش تو حرف بزنم ؟

ک :اینقدر با قطعیت از نبود خدا پیش من حرف نزن... اون هم کنار من میشنوه ... در ضمن شاید حرف هایی باشه که روت نمیشه به خدا بزنی

پ: مثلا چی ؟

ک : مثلا اینکه توچند سالگیت تو بغل کدوم دختر خوابیدی ؟ یا بین این همه زنی که اومد و رفتن و اعتراف کردن هیچ کسی دلت رو نلرزونده ؟ ... یا اینکه چقدر فکرتو دزدیدی از دوست داشتنش ... دست زدن به موهای خوشرنگش یا نزدیک خنده هاش نفس کشیدن ............

پ : ........

ک : پدر، انکار واقعیت ِ درون آدم ها از دروغ هم بدتره ... مخصوصا دروغی که به خودت میگی ...چون وقتی به خودت دروغ میگی هیچ کی نیست بهت راستشو اثبات کنه .........
هوای همه چیزایی رو داشته باش که اونقدر از خودت انکار کردی تا باور کردی نداریش ....
خندت میگیره اگه بدونی من همسرم رو به خدای تو ترجیح میدم ؟ میدونی چرا ؟

پ : نمی خوام بدونم

ک : خوبه که بدونی . چون من به اون از تمام دختر هایی که باهاشون رابطه داشتم گفتم واسه همین خیالش از بود ونبود ِ من راحته ... عین خدا هم چشم نداره همه جا رو ببینه اما خیالش تو جایی هم ک

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید