بروز رسانی 
ســــــــــــیاوش
آروم و عادیآروم و عادی
ســــــــــــیاوش

یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد

یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شد
ولی هزاران جسد افتاد و بشر معنی انسانیت را درک نکرد …
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

غزلی در نتوانستن از دست‌هایِ گرمِ تو کودکانِ تواءمان

غزلی در نتوانستن
از دست‌هایِ گرمِ تو
کودکانِ تواءمان آغوشِ خويش
سخن‌ها می‌توانم گفت
غمِ نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه در افکنده
ای مسيحِ مادر، ای خورشيد!
از مهربانی‌یِ بی‌دريغِ جان‌ات
با چنگِ تمامی‌ناپذيرِ تو سرودها می‌توانم‌کرد
غمِ نان اگر بگذارد.
رنگ‌ها در رنگ‌ها دويده،
از رنگين‌کمانِ بهاری‌یِ تو
که سراپرده در اين باغِ خزان‌رسيده برافراشته‌است
نقش‌ها می‌توانم‌زد
غمِ نان اگر بگذارد.
چشمه‌ساری در دل و
آب‌شاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته‌يی در پيراهن،
از انسانی که تويی
قصه‌ها می‌توانم کرد
غمِ نان اگر بگذرد.
شاملو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

که گفته است من آخرين بازمانده‌یِ فرزانه‌گانِ زمين‌ام؟ــ من

که گفته است
من آخرين بازمانده‌یِ فرزانه‌گانِ زمين‌ام؟ــ
من آن غولِ زيبای‌ام که در استوایِ شب ايستاده‌است غريقِ زلالی‌یِ همه آب‌هایِ جهان،
و چشم‌اندازِ شيطنت‌اش
خاست‌گاهِ ستاره‌يی‌ست.

در انتهایِ زمين‌ام کومه‌يی هست،ــ


آن‌جا که
پادرجايی‌یِ خاک

هم‌چونِ رقصِ سراب


بر فريبِ عطش
تکيه‌می‌کند.



در مفصلِ انسان و خدا


آری
در مفصلِ خاک و پوک‌ام کومه‌يی نااستوار هست،

و بادی که بر لُجّه‌ی تاريک می‌گذرد


بر ايوانِ بی‌رونقِ سردم
جاروب‌می‌کشد.



برده‌گانِ عالی‌جاه را ديده‌ام من
در کاخ‌هایِ بلند
که قلاده‌هایِ زرين به گردن داشتند
و آزاده‌مردم را
در جامه‌هایِ مُرقّع
که سرودگويان
پياده به مقتل می‌رفتند.



خانه‌یِ من در انتهایِ جهان است
در مفصلِ خاک و
پوک.
با ما گفته بودند:


« آن کلامِ مقدس را
با شما خواهيم‌آموخت،
ليکن به خاطرِ آن
عقوبتی جان‌فرسای را
تحمل می‌بايدِتان کرد.»



عقوبتِ دشوار را چندان تاب‌آورديم
آری
که کلامِ مقدس‌ِمان
باری

از خاطر
گريخت!
شاملو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

که گفته است من آخرين بازمانده‌یِ فرزانه‌گانِ زمين‌ام؟ــ من

که گفته است
من آخرين بازمانده‌یِ فرزانه‌گانِ زمين‌ام؟ــ
من آن غولِ زيبای‌ام که در استوایِ شب ايستاده‌است غريقِ زلالی‌یِ همه آب‌هایِ جهان،
و چشم‌اندازِ شيطنت‌اش
خاست‌گاهِ ستاره‌يی‌ست.

در انتهایِ زمين‌ام کومه‌يی هست،ــ


آن‌جا که
پادرجايی‌یِ خاک

هم‌چونِ رقصِ سراب


بر فريبِ عطش
تکيه‌می‌کند.



در مفصلِ انسان و خدا


آری
در مفصلِ خاک و پوک‌ام کومه‌يی نااستوار هست،

و بادی که بر لُجّه‌ی تاريک می‌گذرد


بر ايوانِ بی‌رونقِ سردم
جاروب‌می‌کشد.



برده‌گانِ عالی‌جاه را ديده‌ام من
در کاخ‌هایِ بلند
که قلاده‌هایِ زرين به گردن داشتند
و آزاده‌مردم را
در جامه‌هایِ مُرقّع
که سرودگويان
پياده به مقتل می‌رفتند.



خانه‌یِ من در انتهایِ جهان است
در مفصلِ خاک و
پوک.
با ما گفته بودند:


« آن کلامِ مقدس را
با شما خواهيم‌آموخت،
ليکن به خاطرِ آن
عقوبتی جان‌فرسای را
تحمل می‌بايدِتان کرد.»



عقوبتِ دشوار را چندان تاب‌آورديم
آری
که کلامِ مقدس‌ِمان
باری

از خاطر
گريخت!
شاملو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

عقوبت به ايرجِ گُردی ميوه بر شاخه

عقوبت
به ايرجِ گُردی

ميوه بر شاخه شدم
سنگ‌پاره در کفِ کودک.

طلسمِ معجزتی
مگر پناه‌دهد از گزندِ خويشتن‌ام


چنين که
دست تطاول به خود گشاده
من‌ام!



بالابلند!
بر جلوخانِ منظرم
چون گردشِ اطلسی‌یِ ابر
قدم‌بردار.



از هجومِ پرنده‌یِ بی‌پناهی
چون به خانه بازآيم

پيش از آن که در بگشايم


بر تخت‌گاهِ ايوان
جلوه‌يی کن
با رخساری که باران و زمزمه است.

چنان کن که مجالی اندکک را درخور است،


که تبردارِ واقعه را
ديگر
دستِ خسته
به‌فرمان
نيست.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

عشقِ عمومی اشک رازی‌ست لب‌خند رازی‌ست عشق رازی‌ست

عشقِ عمومی
اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشکِ آن شب لب‌خندِ عشق‌ام بود.



قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.



درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برایِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برایِ خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند.




دست‌ات را به من بده
دست‌هایِ تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد
زيرا که من
ريشه‌هایِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صدایِ من
با صدایِ تو آشناست.

۱۳۳۴

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شبانه شانه‌ات مجاب‌ام می‌کند در بستری که

شبانه
شانه‌ات مجاب‌ام می‌کند

در بستری که عشق
تشنه‌گی‌ست

زلالِ شانه‌های‌ات
هم‌چنان‌ام عطش‌می‌دهد

در بستری که عشق
مُجاب‌اش کرده‌است.

شاملو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرهاد - عاشقانه ی آرام
فرهاد - عاشقانه ی آرام

شبانه ۱ يه شبِ مهتاب ماه مياد تو

شبانه
۱
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
کوچه به کوچه
باغِ انگوری
باغِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشتِ بيشه‌ها
يِه پری مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آبِ چشمه
شونه‌می‌کنه
مویِ پريشون...

۲
يِه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
تهِ اون دره
اون‌جا که شبا
يکه و تنها
تک‌درختِ بيد
شاد و پُراميد
می‌کنه به‌ناز
دسّشو دراز
که يه ستاره
بچکه مثِ
يه چيکه بارون
به جایِ ميوه‌ش
نوکِ يه شاخه‌ش
بشه آويزون...

۳
يه شبِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو می‌بره
از تویِ زندون
مثِ شب‌پره
با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا
که شبِ سيا
تا دمِ سحر
شهيدایِ شهر
با فانوسِ خون
جار می‌کشن
تو خيابونا
سرِ ميدونا:

«ــ عمو يادگار!
مردِ کينه‌دار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟»

مستيم و هشيار
شهيدایِ شهر!
خوابيم و بيدار
شهيدایِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سرِ اون کوه
بالایِ دره
رویِ اين ميدون
رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد
شاملو

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید