لحظه  بروز رسانی 
*gita*
شیطونشیطون
*gita*

حال اینروزهام اصلا خوب نیست. خبر رفتن یه عزیز

حال اینروزهام اصلا خوب نیست. خبر رفتن یه عزیز

حال اینروزهام اصلا خوب نیست....
خبر رفتن یه عزیز
یه دوست
یه همراه
اینکه تاچه حد درست بود یا غلط کاری باهاش ندارم
اینکه سمانه شادو پرانرژی واقعا از دنیای ما رفته یانه چیزیه که ممکنه هرگز به جوابش نرسم.
حرف من اینه که الان ما ساکنای دنیای مجازی هستیم.
راست ودروغ برای خودمون اینجا شخصیت ساختیم وبا اون شخصیت داریم زندگی میکنیم.
این چند روز خیلی به این موضوع فکر کردم.
اینکه هراتفاقی برای ما خارج از این دنیا بیفته هیچ کس باخبر نمیشه..
همه چیزما محدود به این فضای لعنتی ....
اگه فردا من بمیرم هیچ کدومتون باخبر نمیشین.
رفتنم میشه یه علامت سؤال بالای سرتون که چرا رفت وهرگز حتی به ذهنتونم نمیرسه که شاید مرگ امونش نداد که برگرده.
خلاصه که بد ذهنم درگیره..
برای سمانه ای که دیگه تو فیس نیست آرزوی آرامش دارم..
میخوام باورکنم یه جایی بیرون ازاین فضا داره نفس میکشه وزندگی میکنه..
میخوام باور کنم مرگ سمانه یه دروغ مثل همه دروغهای دیگه توی مجازی...

اینا فقط دردو دلای منه منم به اندازه شما میدونم
منم محدودم به مجار

مشاهده همه ی 452 نظر
azeR ilA
خوشتیپخوشتیپ
azeR ilA

دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این

دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه
هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن...
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم ، یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود...
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه به قهوه ، بلند میشد میرفت...
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم ، میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی...
از کتاب های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملو هستش
دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم :
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و حسرتِ دُرناها...
میخواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم...
اصن از کجا معلوم...
شاید اسمش آیدا باشه...
یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش...تا بیشتر سرش رو بالا بگیره..تا بیشتر چشماش ذوق کنه...تا بیشتر بتونم چشماش رو ببینم...
هرشب که میومد شعر های رو دیوار رو تغییر میدادم
کارم شده بود همین
که ببینمش ... که بیشتر عاشقش شم...
یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون کنج و مینوشت ، منم اصلا نمیدونستم که دوست پسر داره یا نامزد ، یا اصلا شوهر...
فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم...
یه شب از همین شب های شاملویی و عاشقانه های یواشکیِ من ، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد...بدون این که اصلا قهوه سرد شدش رو حساب کنه...
دفترچه هاش و کتاب هاش رو جاگذاشته بود روی میز ، بدون این که بخوام بخونمشون ، درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم
چند شب گذشت و نیومد
امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد...نه شماره تلفنی داشتم ازش، نه نشونه ای...
تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنجِ کافس که خالیه...
چند شبی بود که شعر های رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم میخورد بهش بغض گلوم رو فشار میداد ،
چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج میریختم...اصلا یادم نبود که نیست
دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره... اون تلفن کی بود ؟ چی گفت ؟ کجا رفت ؟
دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب هاش رو گشتم ک شاید شماره ای ، آدرسی باشه ... ولی نبود
تا این که دفترچه یادداشتش رو باز کردم و دومین صفحش رو خوندم :
عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک میاورد و من آن را سرد رها میکردم...
.
پ.ن : نذارید قهوه سرد شه :)

دلــدادگی
مشاهده همه ی 36 نظر
*gita*
شیطونشیطون
*gita*

غرور وخداحافظی تلخ وقتی داشت میرفت چشماش خیس

غرور وخداحافظی تلخ

وقتی داشت میرفت چشماش خیس بود..
هنوز یادمه نگاهشو که بهم زل زده بود.انگار میخواست تمام اون لحظه رو برای ابد تو چشماش ثبت کنه.
هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم.
دست دراز کردو چمدونشو از زمین بلند کرد..
بازم نگاهش کردم..
ته دلم به نفر داشت خودشو به درودیوار میکوبید..
یکی داشت فریاد میزد.
نرو من میبخشمت.فقط نرو.
اما از لای لبهام هیچ صدایی بیرون نمیومد.
باز چشمهامون به هم گره خورد ته نگاهش حسرت بود...
لبهاش میجنبید ولی صدایی نبود.
حس کردم صدایی از عمق وجودش فریاد زد ببخش تا بمونم..
ولی صدایی نبود.
چشمهامون به هم گره خورده بودن.
ولی دستهای من تو جیبهام قفل شده بود ودستهای اون دور دسته ساک وچمدونش..
تمام اجزای وجودم فریاد میزد که نزار بره ولی ...
ولی...ولی...
سکوت مرگ بینمون حکم جدایی میداد...
راننده تاکسی بوق زد..
برگشت نگاهش کرد..
یه بار دیگه نگاهمون به هم گره خورد..
التماسم کن تا ببخشمت...اصلا التماس نکن فقط بخواه تا ببخشمت..
لبهاش جنبید ومن مشتاق شنیدن کلام..اما هیچ..
با قدمهای سنگین به طرف تاکسی رفت..
یک بار فقط یک بار دیگه نگام کن...میبخشمت...
ساک دستی وچمدونشو گذاشت داخل..وبعد خودش نشست...
لعنت به من...فقط نگاهم کن تا بگم نرو...
دروبست وتاکسی حرکت کرد...
ومن درحسرت آخرین نگاه واو درحسرت آخرین کلام.

gita
98/2/24

مشاهده همه ی 26 نظر
◦•●◉✿setareh✿◉●•◦♡داداش شاپور عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک♡
گرفتارگرفتار
◦•●◉✿setareh✿◉●•◦♡داداش شاپور عزیزم پیشاپیش تولدت مبارک♡
محبوبه ها

تقدیم خانمها 😍🌸💐💖💖

مشاهده همه ی 92 نظر
♡♡
شیطونشیطون
♡♡

چالش چالش ازآخرین چت که

چالش چالش ازآخرین چت که

چالش چالش {-81-}{-81-}


ازآخرین چت که تو فیس داشتین شات بگیرین 😈😈


لطفا جرزنی نکنید {-114-}{-114-}

هرکس خطاب زده میشه باید شرکت کنه{-103-}

مشاهده همه ی 916 نظر
*gita*
شیطونشیطون
*gita*

ما چیز زیادی از شما نمی دانیم

ما چیز زیادی از شما نمی دانیم.

تنها چیزی که از کودکی به ما گفته اند این بوده که تاجرها، برای شما کاروان کاروان، ابریشم و نقره و طلا حمل می کردند
شتر شتر، ثروت شما را می آوردند و می بردند
و کسی حساب مال شما دستش نبود...

همینقدر گفته اند که تمامِ بزرگان حجاز خواستار شما بودند و شما دل به هیچ یک نمی دادید...

و این را هم گفته اند که شما با تمام شکوه و جلالتان به پیامبر جانِ ما دل بستید، و مصطفای آفرینش را با جان و دل، بسیار بسیار می خواستید...

و چون پیامبر، علی را با خود به خانه آورد و کفالتش را قبول کرد، شما بر علی از مادر مهربان تر بودید...

و یک حرف دیگری هم که از شما می دانیم اینکه با تمام آن ثروت، وقت رحلت حتی قدر یک کفن هم دارایی نداشتید...


این تمام آن چیزی بود که ما از شما می دانیم.

و البته یک چیز خیلی بزرگتر و مهم تر، و آن هم اینکه شما مادرِ فاطمه هستید...

می بینید بانو، تمام دانسته های ما از شما قدر چند خط نوشته بیشتر نمی شود...

ما از شما چیزی نمی دانیم.
فقط همین اندازه می دانیم که شما را دوست داریم...

دوستتان داریم برای همسر بودنتان برای پیامبر
دوستتان داریم برای مادری کردنتان برای امیرالمؤمنین
دوستتان داریم برای خاطرِ زهرایتان

اصلا دوستتان داریم برای خاطر خودتان، برای خدیجه بودنتان...
بانویی که مهربانی هایش از پس چهارده قرن، تمامی ندارد...

دوستتان داریم و این تمام دارایی ماست...

یا خدیجة الغراء 💚




با‌کمی‌تاخیر🙏❤️

مشاهده همه ی 18 نظر
هبوط تلخ(ریحان)
قبراققبراق
هبوط تلخ(ریحان)

تقدیم به دوستان با همراهی تنبک استادم

رفیق شبهای تار من سه تار من

تقدیم به دوستان
با همراهی تنبک استادم

مشاهده همه ی 420 نظر
ِamir
شادشاد
ِamir

فیلم کوتاه ظن با نقش آفرینی پوریا شکیبایی

.

فیلم کوتاه ظن با نقش آفرینی پوریا شکیبایی

دلــدادگی
مشاهده همه ی 31 نظر