افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
habib
گرفتارگرفتار
habib
2102691-q.jpg

اول بگم که پای کارم همه رقم/چن صدتا دختربایه کارم همه خرن
من قیافم مثل تو خوشگل نبود/یانه واسم ازبابام پول توبشکه نموند
که بگم مخ زدم باپول یابخاطرقیافم/چون من داف ساختم ازتوچادر سیاهم...
new tex(hame ragam) habsss041

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
habib
گرفتارگرفتار
habib

3wkh
یعنی اینو نبینی نصف عمرت برفناست

این همه زحمت میکشم تا شما بخندی یعنی مدیونی اگه لایک نکنی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
habib
گرفتارگرفتار
habib

a3212e4547179761ab8f8b6676cb590d-425
* دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟
دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟
اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.

* گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟
شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟
شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...

نتیجه اخلاقی :

این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید