لحظه  بروز رسانی 
313
313

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

دنیا به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا مسافرخانه رنج است یا


دنیا


به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا


غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد
مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

دلربایی

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

 

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

 

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

 

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

 

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

 

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

 

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

فاضل نظری

مشاهده همه ی 2 نظر
313
313

نگاه من ماندم و شعر تازه ات را خواندم

نگاه

من ماندم و شعر تازه ات را خواندم

صد پنجره اشک بر غمت افشاندم

وقتی که همه به سوی شب می رفتند

در خط مقدم نگاهت ماندم...

 

با رفتن تو

با رفتن تو عمر زمین کمتر شد

از فرط غمت چشم خدا هم تر شد

در خاطره بهار بی بودن تو

صد باغ گل محمدی پرپر شد...

 

زیر باران

من اواره ترین بی خانمان ام

غم عشق و جنون شد اب و نانم

برایم سفره اشکی مهیاست

که زیر باران می تکانم

تب گندم

دلم می خواست عمری گم بمانم

شبیه تک تک مردم بمانم

ولی شعر امد و هوای من شد

نشد دور از تب گندم بمانم...

ستاره

گفتم که تو ای ستاره بر می گردی

هر لحظه به یک اشاره برمی گردی

بیچاره دلم خیال می کرد که تو

با خواهش من دوباره برمی گردی...

حرف بزن

لب وا کن و از اقاقیا حرف بزن

از پنجره ها،آیینه ها حرف بزن

من بغض هزار ساله دارم در خود

یک لحظه به دیدنم بیا حرف بزن

نگاه

نگاهت اسمانم بود و م شد

دو چشمت سایبانم بود و گم شد

به زیر اسمان در سایه تو

جهان در دیدگانم بود و گم شد...

گل نيست چنين سرکش و رعنا که توئي / مه نيست بدين گونه فريبا که توئي

غم بر سر غم ريخته آنجا که منم / دل بر سر دل ريخته آنجا که توئي  

دلم تنگ است  دلم ميسوزد از باغي که ميسوزد

نه ديداري  نه بيداري  نه دستي از سر ياري

مرا آشفته ميدارد چنين آشفته بازاري   

تو با آواز خود شب را شکستي / ولي من بي دريچه مانده ام باز

هواي پر زدن هايم کجا رفت ؟ /  ز ياران باز هم جا مانده ام باز  

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود؟

به كجا ميروم آخر ننمائى و طنم

من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم

آنكه آورد مرا، باز برد تا و طنم

مرغ باغ ملكوتم ،نيم از عالم خاك

چند روزى قفسى ساخته اند ازبدنم

خرم آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هواى سر كويش ،پر و بالى بزنم

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم وز پى جانان بروم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است

که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است در

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

همراه بسیار است، اما همدمی نیست مثل تمام غصه ها،

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

همراه بسیار است، اما همدمی نیست مثل تمام غصه ها،

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

شعر از فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
313
313

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

شعر از فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید