لحظه  بروز رسانی 
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا
مشاهده همه ی 1 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

ناگهان سایه خورشید به صحرا افتاد آسمان خم

ناگهان سایه خورشید به صحرا افتاد

آسمان خم شده و ماه به دریا افتاد

پیش از این بود که مردی دل خود را گم کرد

آنچنان رفت که یکباره زمان جا افتاد

عشق می‌خواست که همگام شود با گامش

عشق هم چند قدم آمد و از پا افتاد

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به لب تشنه سقا افتاد

شاه شمشاد قدان، خسرو شیرین دهنان

خیره در چشم خدا، محو خدا، نعره زنان

مست از گفتن یاهوی خودش رد شد و رفت

مشک برداشت و از روی خودش رد شد و رفت

رفت تا از نفسش علقمه بی‌تاب شود

رفت تا آب خجالت بکشد، آب شود

دست در نهر فرو برد و نگاهش‌تر شد

دید تصویر خودش شکل کسی دیگر شد:

دید لب‌های کسی خشک‌تر از خاک کویر...

گفت ای علقمه این قسمت من نیست، بگیر!

لبش آتشکده شد، باز هم از او دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخش، ترس به لشکر افتاد

باز از دور نگاهش به برادر افتاد

دختری دید که از دور کسی می‌آید

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

رفت در خیمه و خندید... عمو آب آورد!

لحظه‌ای زمزمه پیچید: عمو آب آورد

باز بیرون زد و زل زد... نکند دیر شود

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر شود

خیره شد باز ولی بین تماشا گم کرد

او نمی‌دید و عمو دست خودش را گم کرد

آب شرمنده اوغرق خجالت می‌ریخت

داشت از دست عمو بار امانت می‌ریخت

داشت از دست عمو... آه... عمو دست نداشت

گم شده تکه‌ای از ماه... عمو دست نداشت

آسمان تیره شد و ولوله‌ای برپا شد

ماه چرخید و چنان زلزله‌ای برپا شد...

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در سینه سقا افتاد

عرق شرم به پیشانی او زد، ناگاه

به نگاهش گذر حضرت زهرا افتاد

سمت او آمد و آرام صدا زد پسرم!

بعد از این بود زبانش به تمنا افتاد

یار می‌آمد اگر بخت به او رو می‌کرد

تیر در چشم عمو بود فقط بو می‌کرد

بوی سیب آمد و مدهوش تو شد تا به ابد

یار با اوست چه حاجت که زیادت طلبد؟!



حسن اسحاقی

مشاهده همه ی 5 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

به استقبال اين بيت از غزل و باز قافله ى

به استقبال اين بيت از غزل
و باز قافله ى عاشقان دلداده
دريغ از اينکه در اين راه عشق جا بزنم
*************************
توان نمانده به جانش که دست و پا بزند
لبش زهم بگشايد تو را صدا بزند

توان نمانده بگريد براى مظلوميت
دلش پر است برايت بگو كجا بزند

گذشت قافله ي عاشقان دلداده
دگر نخواست كه در راه عشق جابزند

ز گاهواره ي خود پر كشيد تا ميدان
به قلب لشگر دشمن چو مرتضي بزند

و همچو حضرت عباس هر رجز خوانيش
براى غربت بابا كمى ندا بزند

و ابن سعد به دنبال حل مشکل بود
كه خواست حرمله، تا تير از جفا بزند

چرا دو دل شده اين پست فطرت بى شرم
پدر و يا که پسر را... کدام را بزند

سپيدى گلوى طفل را نشانه گرفت
خدا کند که دگر تير را خطا بزند

کشيد خنجر خود را بريد بند قمات
به آخرين نفس آسوده دست و پا بزند
*********************
عجب نبود از اين لشگر سراسر ننگ
كه سيب سرخ پدر را به نيزه ها بزند

حميد رضا لطفى
هفتم محرم ١٤٢٩
۶ مهر ١٣٩٦
همدان

مشاهده همه ی 1 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

به سوگ از دست دادن دایی خود نشسته ام

به سوگ از دست دادن دایی خود نشسته ام


از همه التماس دعا دارم

مشاهده همه ی 9 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

این شعرا برای شاید ده سال پیشه سه بیتش

این شعرا برای شاید ده سال پیشه سه بیتش

این شعرا برای شاید ده سال پیشه
سه بیتش یادم میاد براتون می نویسم

ممنون از ساچلی که اینو یادم آورد
**********************************************************
شب که میشد بغضها پا می گرفت
در سرم کابوس ها جا می گرفت

شب که می شد خیزران ها یک به یک
کام را از کام بابا می گرفت

شب که می شد کودکی در کلبه ای
نرم نرمک نور زهرا می گرفت

مشاهده همه ی 6 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

تولد ت بهانه ایست برای شاد بود در کنار یکدیگر

تولد ت بهانه ایست برای شاد بود در کنار یکدیگر

بانو
نامت را سحر گذاشتند تا طلوعت بهانه ای باشد برای لطفات و زیبایی و پاکی

شاد باش بر همه این سحر دلنشین

@sahar-70-70

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

@SnowQueen_ سپاس از لطفتون بانو

@SnowQueen_ سپاس از لطفتون بانو

@SnowQueen_

سپاس از لطفتون بانو

مشاهده همه ی 1 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

شعر برای ورود به محرم: خوشا كه شور

شعر برای ورود به محرم:

خوشا كه شور و شري ديگر به جان " آه" بياندازى

مرا به گريه بسوزاني مرا به راه بياندازى

و مرگ را پس از این غربت، به سخره گيرى و خوش باشى

و کاروان شهادت را دوباره راه بياندازى

دوباره ماه محرم شد دوباره سنج و علم، نوحه

دوباره بر تن ما رختِ غمِ سياه بياندازى
******************************************

به ظهر روز قيامت وار نگاه تو به خدايت بود

چه عاشقانه نگاهت را به خيمه گاه بياندازى

كه كودكانِ عطشناكت چه دلخوشند ... عموشان هست

نگاه هاى سراسر شوق سمتِ ماه بياندازى

امان ز ساعت خون آلود هوا زداغ و مصيبت پُر

به روى تل بلا خود را زذوالجناح بياندازى

الا مسافر بر نيزه تو سايه سر خواهر باش

خدا كند كه از آن بالا به او نگاه بياندازى
******************************************

منم که آمده ام آقا سياه پوش غمت هستم

نگاه كن كه دل زارم به انشراح بياندازي


حميد رضا لطفى
سوم محرم ١٤٢٩
٢ مهر ١٣٩٦

مشاهده همه ی 3 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا
مجنون لیلی

مخاطب خاص داره

مشاهده همه ی 51 نظر
حمیدرضا
آروم و عادیآروم و عادی
حمیدرضا

سلام این پست مخصوص بچه های خودمونیه که

سلام

این پست مخصوص بچه های خودمونیه که براشون خطاب می زنیم
اما بعد:

بعد از رفتن سمانه و گیتا همه پخش و پلا شدیم
اینکه نمیشه
اینجوری خیلی زود دلزده میشیم و آخرشم میریم

این پستو گذاشتم دوباره دور هم جمع بشیم
بگیم و شاد باشیم

پس بیاید نظر بدین چطور میشه دوباه دور هم جمع بشیم و شاد و سرزنده ادامه بدیم

مشاهده همه ی 852 نظر