افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
.

پروردگارا




داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم




چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.







یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست
بروز رسانی 
محزون
محزون

پیرم ، مرا هوایِ جوانی نمانده است
هرگز جوان نمیشوم، ای دوست بی خیال

پیرم ، سرم ز خاطره ، لبریزِ شاعریست
عاشق شدن ، به فصلِ زمستان بُوَد محال


فرزانه رفعی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون

به غریبی قسم از زندگی ام سیر شدم
آنچنان خسته که در ثانیه ای پیر شدم

به دلم وعده یِ بیجا شده بود آمدنت
ظلم در حدِ نهایت شد و دلگیر شدم

ودر این قصه که هر "بودونبودش"پوچ ست
منِ سرگشته در این بادیه ، نخچیر شدم

بویِ بهبود ز اوضاعِ جهان می آمد
قسمتِ ما همه کم بود و زمین گیر شدم

آی اربابِ جهان ، منتظرم ، برگردی
کودکی رفت و جوانی و ببین ؛ پیر شدم

با خیالِ تو به " عجّل فرجک " نذر شدم
به غریبی قسم، از اهلِ زمین سیر شدم

وعجل فرجهم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون

مرا با خاک می ‌سنجی،
نمی‌ دانی که من بادم
نمی‌ دانی که در گوشِ کرِ افلاک
فریادم...!
نه خود با آبِ کوثر هم ‌سرشتم،
نه بهشتم من.
که من از دوزخم،
با آتش نمرود، همزادم


حسین_منزوی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون


"بیاید"

و انتظار بر عقربه های زندگی ام
به مسابقه می دود ...
اینجا اگر او بیاید
و ساعت ایستادن را اگر بنوازد
شبانه روز پریشانی ام به انتها خواهد رسید ...

عجل لولیک الفرج

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون

نه چندانی گنه کارم که شرح آن توان دادن
خداوندا بروی من نیاری وقت جان دادن

خداوندا مرا بستان ز شیطان هوای نفس
چه حاصل نامرادی را به دست دشمنان دادن

دم آخر من ایمان را بتو خواهم سپرد از دل
که کارتست مرا از غارت شیطان امان دادن

خدایا دوستان را چو به فضل خود کنی مهمان
به کلب کوی خود آندم توان یک استخوان دادن

بیامرز آخرعمرم که از لطف و کرم باشد
که در آخر دمی آب لبت با تشنگان دادن

سرخاکم گواهی ده به نیکی کز نکوئی هاست
پس از مردن به نیکوئی گواهی بر بدان دادن

نمی بینم ترا ،از تو همی بینم من عاصی
خلاصی از عذاب این جهان وآن جهان دادن

از آن برکنده ام دل را زهر چه غیرتوست ای دوست
که جان را وقت جان دادن به آسانی توان دادن

منم مفلس ترین خلق و تو وعده کرده ای یا رب
که خواهم گنج رحمت را به دست مفلسان دادن

به قعر دوزخم جا ده به چندان کز گنه بالله
من بد را دریغست جای در صدر جنان دادن

غذای محیی در دنیا بجز خون جگر نبود
که دارد ضعف دل او را کباب خون چکان دادن


عبدالقادر_گیلانی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون

رنج گرانم را به صحرا می‌دهم، صحرا نمی‌گیرد!
اشک روانم را به دریا می‌دهم، دریا نمی‌گیرد!

تا در کجا بِتْکانم از دامانِ دل، این سنگِ سنگین را
دلتنگی‌ام ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی‌گیرد!

با سنگ‌ها می‌گویم آن رازی که باید با تو می‌گفتم
سنگین دلا! دستت چرا دستی از این تنها نمی‌گیرد؟

ای تو پرستارِ شبانِ تلخِ بیماریم! بیمارم!
عشقت چرا نبضِ پریشان حیاتم را نمی‌گیرد؟

بی هرکه و هرچیز آری! بی تو اما، نه ! که این مطرود،
دل از بهشت خلد می‌گیرد، دل از حوا نمی‌گیرد!

می‌آیم و جانم به کف؛ وین پرسشم بر لب که آیا دوست
می‌گیرد از من تحفه‌ی ناقابلم را یا نمی‌گیرد؟

آیا گذشتند آن شبانِ بوسه و بیداری و بستر؟
دیگر سراغی خواهش جسمت، از آن شب‌ها نمی‌گیرد؟

دیگر غزل از عشق من بر آسمان‌ها سر نمی‌ساید؟
یعنی که دیگر کار عشق از حسنِ تو، بالا نمی‌گیرد؟

هر سو که می‌بینم همه یأس است و سوی تو همه امّید
وین نخلِ پژمرده مگر در آفتابت پا نمی‌گیرد؟


حسین_منزوی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محزون
محزون
0913b56348d5391d905653605725034c-425.jpg

وقتی آدمها شما را ترک میکنند،
مانعشان نشوید،
شما با کسانی که رهایتان میکنند
آینده ای ندارید...

رومن گاری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مواظب " پنجره " دلت باش، وقتی " بی پرده " حرف می زنی... MARYAM
مواظب " پنجره " دلت باش، وقتی " بی پرده " حرف می زنی... MARYAM
1480681_724024914275054_1778493763_n.jpg

.
.
.
به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود غم تلخی میان غصه هایت باتمام بی قراری بود


تو که گلبوته های شعر شادم زباران نگاهت بارور کردی توکه جام خیالم را ازشراب شوق پرکردی


تو که افسانه ی با عشق بودن را برایم از کتاب عشق خواندی تو که بذر محبت را به دست خود
برسینه مشتاقم نشاندی


تو که با رفتنت پروازم را بر خاطر افسرده ام نشاندی تو که با بال و پر عشق پرواز کردی



خداحافظ کلامی تلخ وغمگین است غم رفتن غمی بسیار سنگین است
چرا بامن خداحافظ

.
.
.




عاشقانـه‌_ هـای‌ _ پــاڪ
_______________________________

نظرات برای این پست غیر فعال است
محزون
محزون
500x1100_1533762012780216.jpg

قسم به روح لطیفت ،به روح حساست
نخواستم بشوم من یُوَسِوسُ النّاسَت
دلیل رفتن خود را نوشته ام اما
به حکم عقل بخوانش نه حکم احساست
تو گنج بودی و قدر تو را ندانستم
نشان به گوهر چشمان مثل الماست
دوباره نام تو آمد به یادت افتادم
جهان چه عطر عجیبی گرفته از یاست
اگر چه در دل تو نیستم ولی بسپار
مرا به حافظه ی چشم های عکّاست


سیدتقی_سیدی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید