.

پروردگارا




داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم




چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.







یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست
بروز رسانی 
عاشقعاشق
@hamdalli

بی_تو گذشتِ ثـانیه‌ها، جز ملال نیست سر چشمه‌هایِ بـرکه‌یِ

بی_تو گذشتِ ثـانیه‌ها، جز ملال نیست سر چشمه‌هایِ بـرکه‌یِ

بی_تو گذشتِ ثـانیه‌ها، جز ملال نیست
سر چشمه‌هایِ بـرکه‌یِ قلبم زلال نیست

بـی_تـو در ایـن دقایقِ لب ریزِ بی کسی
ذوق بهار و لحظه‌یِ تحویل سال نیست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
عاشقعاشق
@hamdalli

بدان مردی که‌‌‌ قلبشو واست باز کنه چشماشو

بدان مردی که‌‌‌ قلبشو واست باز کنه چشماشو

بدان مردی که‌‌‌ قلبشو
واست باز کنه
چشماشو رو باقی دیگه میبنده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شاهین
شاهین

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست بهرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شاهین
شاهین

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
عاشقعاشق
@hamdalli

آدم هایِ بی معرفتی هستیم ! زود برایِ هم تکراری

آدم هایِ بی معرفتی هستیم ! زود برایِ هم تکراری

آدم هایِ بی معرفتی هستیم !
زود برایِ هم تکراری می شویم
زود از هم خسته می شویم .
انگار عاشق شدن را یادمان نداده اند
پایِ حرف ماندن را ،
وفاداری را ؛
یادمان نداده اند .
اولش برای به دست آوردنِ هم ،
به هر دری می زنیم
به هم که رسیدیم ؛
مقایسه می کنیم ،
دنبالِ عیب هایِ هم می گردیم ،
و راحت از هم سیر می شویم .
انصافا که آدم هایِ بی اراده و
سر درگمی هستیم ،
به حرف و قول هایمان
هیچ اعتباری نیست .
ما یک مشت بازنده ایم
که انتقامِ نداشته هایمان را ؛
از رابطه ها و آدم هایِ بی گناه
می گیریم ...
.
.نرگس_صرافیان_طوفان

مشاهده همه ی 2 نظر
عاشقعاشق
@hamdalli

با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم

با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم

با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم
بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
عاشقعاشق
@hamdalli

بیاجاری کن حضورت را در لحظاتم معطر کن اوقاتم

بیاجاری کن حضورت را در لحظاتم معطر کن اوقاتم

بیاجاری کن
حضورت را در لحظاتم
معطر کن اوقاتم را از بوی خوشت
سرازیر شو به سمت زندگیم
پر کن هوایم را
تمام نشانی های زندگی برای من
آدرس تو را در خود دارد...🍃🌸

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
شاهین
شاهین

رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما

رواق منظر چشم من آشیانه توست کرم نما

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
عاشقعاشق
@hamdalli

معین خواننده معروف تعریف میکند روزی از ایران نامه ای دستم

معین خواننده معروف تعریف میکند روزی از ایران نامه ای دستم

معین خواننده معروف تعریف میکند روزی از ایران نامه ای دستم رسید که داستان زندگی یک فرد از ابادان بود ، داستان نوشته شده از این قراربود
شخصی تعریف میکردکه16 ساله بودم عاشق دختری شدم ،چنان دیوانه وار عاشق ان دختر شدم که پس از اصرار و پافشاری بسیار زیاد توانستم در همان سن پدرم را راضی کنم که به خواستگاری دختر برویم ، وقتی به خواستگاری رفتیم پدر دختر بنای مخالفت گذاشت و برای اینکه مرا از سر. باز کند اصرار داشت باید درس بخوانم و حداقل دیپلم داشته باشم ، پس از ان با جدیت درس را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم ،بعد ان دوباره به خواستگاری رفتیم ، ولی پدر دختر گفت حتما باید به سربازی بروم و بدون داشتن کارت پایان خدمت هرگز به دخترش فکر نکنم ، در بیست سالگی به سربازی رفتم و در بیست و دوسالگی دوباره به خواستگاری رفتم ولی پدر دختر اصرار داشت که باید کار مناسب داشته باشم ، به هر حال بعد پیدا کردن کار مناسب و خواستگاری رفتن و امدن هایم و بهانه های مختلف باعث میشد که بروم و به خواسته جدید عمل کنم و دوباره بیایم ، جالب اینکه در این مدت ان دختر هم به پایش نشسته بود و خواستگاران دیگر را رد میکرد ، ان شخص تعریف میکند پس از این خواستگاری رفتن ها و نا امید شدن ها بالاخره پدر دختر در 32 سالگی راضی به ازدواجمان شد و دست از بهانه های خود برداشت ، جشن بزرگی بر پا کردیم و در انتهای مراسم در حالی که خودم را خوشبخت ترین ادم روی زمین میدانستم به خانه ی خودمان رفتیم ، وقتی به خانه رسیدیم همسرم به قدری خسته شده بود بر روی مبل دراز کشید و خوابش برد ، من هم برای اینکه اذیت نشود فقط پیشانی اش را بوسیدم و در یک گوشه خوابم برد، صبح اول وقت شاد و سرخوش از اینکه بالاخره پس از سالها معشوقه ام را در کنارم میبینم از خواب بیدار شدم و وقتی او را در خواب دیدم تصمیم گرفتم به تهیه وسایل صبحانه بپردازم ، صبحانه را تهیه کردم و مدتی منتظر بیدار شدنش بودم که نگران شدم ،کمی ترسیدم ولی نزدیک که شدم دیدم دختر نفس نمیکشد،سریعا پزشکی اوردم و پزشک بعد از معاینه گفت این دختر شب گذشته از فرط خوشحالی دچار حمله قلبی شده و ایست قلبی کرده است و فهمیدم پس از سال ها تلاش برای بدست اوردنش او را برای همیشه از دست داده ام

صبحت بخیر عزیزم با آنکـه گفتـه بودی دیشب خدانگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خـسته توگوید حدیث بسیار
صبحت بخیر عزیزم بـا آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه که لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت تن خسته ای ز تکرار
عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

ومن با تأثر این شعر را در وصفه این دو معشوقه خواندم و تقدیمشان کردم
قدر یکدیگر را بدانید
شاید فردایی باشد، ولی معشوقه ات زنده نباشد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید