لحظه  بروز رسانی 
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

‌ نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز

‌ نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز


نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز

زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز

ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز


منوچهری

مشاهده همه ی 2 نظر
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

آدمیان مانند کودکانند، از این حیث که اگر بد تربیتشان کنند،

آدمیان مانند کودکانند، از این حیث که اگر بد تربیتشان کنند، بی‌ادب می‌شوند: بنابراین با هیچ کس نباید بیش از اندازه گذشت و محبت داشت.
همانطور که دوستانمان را نه به علت رد کردن تقاضای قرضی که از ما خواسته‌اند، بلکه به علت اینکه به آنان قرض داده‌ایم از دست می‌دهیم، هیچکس را به علت رفتار غرور آمیز و بی‌اعتنایی اندک از دست نمی‌دهیم، بلکه به این علت که رفتاری بیش از اندازه دوستانه و فروتنانه از ما دیده است.

این رفتار موجب نخوت و تحمل‌ناپذیر شدن آنان می‌گردد و به شکست رابطه منجر می‌شود. انسان‌ها، به ویژه از این فکر که کسی به آنان نیاز دارد، تعادل خود را از دست می‌دهند، گستاخی و تکبر نتیجه‌ی ناگزیر این رفتار است.

شوپنهاور
در باب حكمت زندگي

مشاهده همه ی 2 نظر
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

مفهوم روشنگری . روشنگری، در مقام پیشروی تفکر درعامترین

مفهوم روشنگری
.
روشنگری، در مقام پیشروی تفکر درعامترین مفهوم آن، همواره کوشیده است تا آدمیان را از قید و بندِ ترس، رها و حاکمیت و سَروَری آنان را برقرار سازد. با این حال، کره یِ خاک که اکنون به تمامی روشن گشته است، از درخشش ظفرمند فاجعه تابناک است. برنامه یِ روشنگریِ افسون زدایی از جهان، انحلال اسطوره ها و واژگونی خیالبافی به دست معرفت بود.فرانسیس بیکن، «پدر فلسفه یِ تجربی»، این مضامین را قبلاً گرد هم آورد. او مبلغان سنت را خوار می شمرد، همان کسانی که ایمان را جانشین معرفت ساختند و نسبت به شک ورزیدن همان قدر بی میل بودند که در ارائه ی پاسخ ها بی مهابا. به گفته یِ او همه یِ اینها موانعی بودند بر سر راه «پیوند فرخنده یِ میان ذهن آدمی و ماهیت اشیاء وامور»، و نتیجه یِ آن عجز بشریت از کاربرد دانش خویش برای بهبود بخشیدن به وضع خویش بود.

تئودور آدورنو ؛ ماکس هورکهایمر
ترجمه: مراد فرهادپور
نشر: گام نو/هرمس

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

منشا درونی؛ متعلق بیرونی "پس تو را هر

منشا درونی؛ متعلق بیرونی

"پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد"
"مولانا جلال الدین بلخی"


"آن گاه که کسی را گریان بینی، خواه از سوگواری، خواه از فراق فرزند، خواه از فقد فرزند، خواه از فقد زر و مال، هان تا بدل نیندیشی که آنچه او را رسید شر و آفت بوده است و در وقت به خاطر آور که نفس آن حادثه موجب تیمار و اندوه وی نیست وگرنه دیگران را نیز رنجور و اندوهگین کردی، بلکه او را رنج و غم از حکمی است که در دریافت آن حادثه همی کند. با وجود این بی تامل، اظهار همدردی کن، اگر چه به ظاهر باشد و حتی به موافقت وی بانگ ناله بردار، لکن برحذر باش که از بن دندان ننالی"
"اپیکتتوس"


رنج بر دو نوع است. یکی رنجی است که فرد در درون خود احساس می کند و متعلق به خود اوست و دیگری رنجیست که او را متوجه دیگری می کند و آن را در فرد دیگری احساس می کند. سخن مولانا به نوع اول رنج و سخن اپیکتتوس به نوع دوم آن اختصاص دارد.

مولانا می گوید اگر غم و اندوهی به سراغت آمد گمان مبر این حالت درونی از یک منبع بیرونی سرچشمه می گیرد و یک متعلق بیرونی خاص، سدی در برابر آمال و آرزوهای تو شده است. بلکه این سد و مانع را باید در درون خود جستجو کنی. بنابرین نباید بیهوده در طلب سیمرغ و کیمیا باشی. در واقع جام جهان نما در عالم خارج نیست. بلکه در ضمیر منیر تو واقع شده است.

لازم است به این سخن مولانا توضیحاتی را اضافه کنیم:
لازمه هر ناکامی و رنجی که حاصل می شود، بدون هیچ تردید وجود یک متعلق خارجی است. ما واژه غم و اندوه را همراه حرف اضافه "از" به کار می بریم. به عنوان مثال، غم از دست دادن چیزی با ارزش و...
اما اگر چه وجود یک عین(متعلقی که در عالم خارج است) برای بروز حالت اندوه یا هر حالت دیگر لازم است. اما ضروری نیست که این متعلق بیرونی یک متعلق خاص باشد. این یک حقیقت است اما اراده درست به نقطه مخالف این حقیقت نیاز دارد. به عنوان مثال هنگامی که من در مسابقه ای شکست می خورم مجبورم علت اندوه خود را "شکست از مسابقه" بدانم. در غیر این صورت هیچ گاه این اندوه برای من به وجود نمی آمد. زیرا اگر بخواهیم به زبان شوپنهاور بیان کنیم؛ انسان، عینی است در میان اعیان دیگر و عینیت یابی او به عنوان موجودی اراده ورز مشروط است به برقراری ارتباط با اعیان دیگر به طور خاص. تنها ارتباط به صورت خاص و فردیست و کلیت در اراده ورزی معنایی ندارد.
حال برگردیم به مثال خود. فرض بگیرید در این هنگام که سیل اندوه به من هجوم آورده است به ناگاه پیک بشارتی برسد و نوید تحقق آرزویی چندین ساله را به من بدهد. در این حالت، مرا می بینید که دیگر در پوست خود نخواهم گنجید و اگر در این هنگام از من بپرسید: "مگر فراموش کرده ای که مسابقه را باخته ای؟" من به شما خواهم گفت: "از چه دارید سخن می گویید؟؛ شکست چیست؟؛ پیروزی کدام است؟"
و این دقیقا اثبات این حقیقت است که حالت درونی آدمی مشروط به یک متعلق خاص نیست. ولی چنان که گفتیم لازمه بروز حالات درونی در آدمی این است که خود را از این حقیقت غافل کند و سرگرم همان متعلق خاص شود و پذیرفتن این حقیقت تنها می تواند شرایطی را مهیا سازد تا ذهن از یک متعلق به متعلقی دیگر رهنمون شود به همین دلیل است که شوپنهاور می گوید:

"تاثیر توهین را می توان با یافتن کسانی جبران کرد که به ما احترام می گذارند. تاثیر خطری تهدید کننده را می توان این طور خنثی کرد که وسایل دفع آن را مدنظر بگیریم"

اما سخن اپیکتتوس چنانکه گفتیم در باب اخلاق است و می گوید هنگامی که نسبت به کسی شفقت می ورزی، از او نپرس که از چه چیزی رنج می بری؛ بلکه تنها این را بدان که او "رنج" می برد.
عیادت و دلجویی از فردی رنجور اگر صرفا رنج آن فرد هدف باشد، چون و چرا و زمان و مکان نمی شناسد. اما اگر صرفا بهانه ای باشد برای گرد هم آمدن افراد و فارغ کردن خود از دل مشغولی ها، آنگاه برای این منظور به دنبال مناسبت می گردد. به جای تقسیم کردن افراد و پراکندن آنها در روزهای مختلف، در یک روز بر سر فرد رنجور هجوم می اورند و روزها از او بی خبر می مانند.

اخلاق شوپنهاور
محسن کوچکی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

🔹 زمان، مکان، و ذهنِ شناسنده شوپنهاور فکر

🔹 زمان، مکان، و ذهنِ شناسنده

شوپنهاور فکر "واقع باوران " را به بدفهمی کودکان در مورد فضا تشبیه می‌کند.
هنگامی که کودکِ اروپایی برای اولین بار یاد می‌گیرد که جهان یک گوی عظیم‌الجثه است، و استرالیا در سوی دیگر آن واقع شده، معمولا استرالیایی‌ها را در حالتی تصور می‌کند که سر و ته راه می‌روند، و مثل مگس‌هایی که به سقف می‌نشینند با پاهایشان از جهان آویزانند، و از این که در فضا سقوط نمی‌کنند متحیر می‌شود. اگر بیشتر خیال‌پرداز باشد حتی ممکن است هاج و واج بماند که چرا خود او، اگر بالای این گوی بزرگ قرار گرفته، از روی آن سُر نمی‌خورد. حیرت او تا حدی با توضیح گرانش برای او برطرف می‌شود، منتها صرفا تا حدی.

کودک کم سن و سال تقریبا به قطع از درک این نکته عاجز خواهد بود که صحبت کردن از بالا و پایینی که برای ذهن نسبی نباشد، بی‌معناست، چون در جهانی که بدونِ نظاره گر تصور شود اصلا بالا و پایینی نمی‌تواند وجود داشته باشد.

حیرت او در موردِ مکان مثل حیرت یک بزرگسال در مورد زمان، از این ناشی می‌شود که یک حالت خاص چیزها، حالتی عینا موجود لحاظ می‌شود، در حالی که این حالت تنها برای یک ذهن می‌تواند وجود و معنا داشته باشد. به نظر می‌رسد اذهان ما به طریقی ساخته شده‌اند که در هر دو مورد، نه تنها این که حالاتِ امور مورد بحث نباید بتوانند مستقل از ما وجود داشته باشند بلکه واقعا هم مستقل از ما وجود ندارند، تقریبا غیر قابل تصور است. اما واقعیت این است:

بالای گوی بزرگ صرفا جایی است که کسی حاضر باشد، و جدای از آن فرد نمی‌تواند بالا یی وجود داشته باشد. به همین ترتیب حالا هر زمانی است که کسی حاضر باشد، و جدای از آن فرد نمی‌تواند حالا یی وجود داشته باشد.

فلسفه شوپنهاور
برایان مگی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

زندگی خیلی ساده است. در چهار عبارت خلاصه میشود؛

زندگی خیلی ساده است.
در چهار عبارت خلاصه میشود؛
که اسرار حیات آدمیست!
آدمی باید بتواند سهم خطای خود را ببیند؛
تا بتواند بگوید: "متاسفم"
آدمی باید شجاعت داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "من را ببخش"
آدمی باید عشق داشته باشد؛
تا بتواند بگوید: "دوستت دارم"
آدمی باید شاکر داشته و نعمتهایش باشد؛
تا بتواند بگوید: "متشکرم"
و در نهایت آدمی باید به درک
راز نهفته در این چهار عبارت برسد؛
تا بتواند مسئولیت زندگی
خویش را به تمامی بپذیرد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥
شادشاد
سوگند ♥ ز مثل زندگی ♥

‍چه کسی " خِرَد گرا " است؟ کارل

‍چه کسی " خِرَد گرا " است؟

کارل پوپر فیلسوفِ اطریشی- انگلیسیِ معاصر معتقد بود:
" یک خِرَدگرا شخصی است که برای او یادگیری ، از اثبات ِ حقّانیتِ اش مهمّ تر است؛ کسی که مایل به یادگیری از دیگران است، نه فقط با مصادره ِ عقایدِ دیگران، بلکه با اجازه ِ رضایتمندانه به دیگران برای نقدِ عقایدِ خودش و علاقه به نقدِ عقاید دیگران...
یک خِرَدگرای واقعی فکر نمی کند که وی یا هر کسِ دیگر حقیقت را در اختیار دارد. در این اندیشه هم نیست که صِرفِ انتقاد هم او را در دست یافتن به عقایدِ جدید کمک می کند. امّا قطعاً فکر می کند فقط بحثِ انتقادی می تواند به ما در جدا ساختن ِ دوغ از دوشاب یاری رساند. فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ ِ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهاتِ بیشتری ببینیم و داوریِ درستی نسبت به آن داشته باشیم...
رویکرد ِ خِرَدگرایان را می توان به شکل زیر توصیف کرد:
شاید من اشتباه می کنم و شما بر حقّ هستید. در هر حال ما می توانیم امیدوار باشیم که بعد از این بحث، هر دو، مسایل را روشن تر از قبل ببینیم و این فقط تا زمانی است که به خاطر داشته باشیم نزدیک شدن ِ ما به حقیقت، مهمّ تر از آن است که کدام یک بر حقّ هستیم..."

زندگی، سراسر حلّ مسئله است.
کارل پوپر

مشاهده همه ی 3 نظر