سلام دوستان گلم به گروه خودتون....خراب رفیق .... خوش امدین در این گروه تعداد پست... امتیاز....باز نشر.....تعداد کاربر.....رتبه گروه...اصلا مهم نیست مهم دوستی ها .مهم  دلنوشته های  زیبا  و در کل لذت بردن از کنار هم بودنه توهین و بی احترامی وبی اخلاقی ممنوع اینجا رو مثل دریا فرض کنید  جای برای فریاد زدن ....برای خالی شدن ...
بروز رسانی 
امیر عاشق ندا
قاطیقاطی
امیر عاشق ندا

یه وقتا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه که دوس

یه وقتا اینقد آدم زندگی ایش غمناک میشه
که دوس داره یکی یوهو بگه…کاااااات…عالی بود عالی…
خسته نباشین بچه ها…واسه امروز بسه!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیر عاشق ندا
قاطیقاطی
امیر عاشق ندا

شاید فردا شاید پس فردا شایدم یکی از همین

شاید فردا شاید پس فردا شایدم یکی از همین

شاید فردا
شاید پس فردا
شایدم یکی از همین روزها

همه چیو برای همیشه تمام کردم {-60-}




ای خدا
حق من این نبود
تو بهم ظلم کردی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیر عاشق ندا
قاطیقاطی
امیر عاشق ندا

ڪـا ش میشـد خودمو یـﮧ جایی جا بذارم و

ڪـا ش میشـد
خودمو یـﮧ جایی جا بذارم
و
برگـردم ببینم…
دیگه نیستم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
امیر عاشق ندا
قاطیقاطی
امیر عاشق ندا

نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد پشتــــــــ ایـن چهــــره

نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،
در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام
چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پریا
پریا

مــواظب خوبی ‌هـایت بـاش. روزگــــار دلســوز ڪسی نیست از احساس تـو

مــواظب خوبی ‌هـایت بـاش. روزگــــار دلســوز ڪسی نیست از احساس تـو

مــواظب خوبی ‌هـایت بـاش... روزگــــار دلســوز ڪسی نیست از احساس تـو... چنان تصویرے می ‌سازد ڪه هیچ چـراغی خانـه ے دلت را روشن نمی ‌ڪند

مشاهده همه ی 2 نظر
MEHREGAN
ناراحتناراحت
MEHREGAN

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را

عروسیش بود. درست همان شبی که قرار بود پانسمان پام را عوض کنم. سوراخ‌های ریز باند لای گوشتم فرو رفته بود و کنده نمی‌شد. آب داغ می‌خورد به زخم خشک‌نشده‌ام و بیشتر درد می‌گرفت. صدای درد پیچیده بود توی گوشم. توی گوش او؟ لابد صدای آهنگ‌های قری می‌آمد. راستی کدام آهنگ را بیشتر از همه دوست داشت؟ سعی کردم آهنگ مورد علاقه‌اش را یادم بیاورم. حرف‌هاش یادم آمد:«صبر می‌کنم. یه سال، دو سال، پنجاه سال»
.
همیشه فکر می‌کردم اینطوری که نمی‌شود. او که نباید پاسوز من و درس و کارم بشود. راستی گفتم پاسوز؟ پام داشت می‌سوخت. یک روز و دو روز هم نبود. شاید پنجاه روز بود که می‌سوخت. دست‌هام را انقدر روی مچ پام فشار داده بودم که دیگر حسشان نمی‌کردم. دست‌های او؟ لابد انقدر توی هوا چرخانده بود که حسشان نمی‌کرد. شاید هم می‌کرد. چه می‌دانم. آدم شب عروسیش دست‌هاش را حس می‌کند دیگر. نه؟
.
قوطی بتادین را خالی کردم توی آب داغ و چشم‌هام را فشار دادم روی زانوهام. همیشه زانوهای آدم بهترین جا برای پاک‌کردن اشک‌اند، حالا گیرم که او همان شب بخواهد اشک شوقش را روی شانه‌ی فلانی پاک کند! یک دقیقه، دو دقیقه، پنجاه دقیقه نشسته بودم توی آب داغ و باز هم باندها باز نشدند.
.
بعضی زخم‌ها عمیقند. عین چی می‌چسبند به گوشت آدم. راهی نیست جز کندنشان. به اندازه‌ی کافی صبر کرده بودم. او یک سال صبر کرده بود که من یک ساعت صبر بکنم؟ اصلا کی گفته بود صبر خوب است؟ چشم‌هام را بستم و یک، دو... تا پنجاه شمردم و باند را از ته کندم! خون پاشید بیرون و همه‌ی تشت را پر کرد. مثل گلبرگ‌های سرخی که می‌ریزند سر عروس و داماد. راستی عروسیش بود همان شب. گفته بودم؟
.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید