بروز رسانی 
arezoo
مو قشنگمو قشنگ
arezoo

این گروه به گروه زیر منتقل شد! لطفا تو گروه

 لینک

این گروه به گروه زیر منتقل شد!

لطفا تو گروه اصلی عضو بشید...

ممنون

https://facenama.com/love-street

لینکش ضمیمه ی پست شده

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Meysam
مریضمریض
Meysam

خانوووووووم.شــماره بدم؟؟؟؟؟؟خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟خوشــــگله چن لحظه از وقت

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...دردش گفتنی نبود....!!!!رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد...دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

 

مشاهده همه ی 1 نظر
محمد
محمد

توىِ "زندگــ ــ ــ ــيت" جــزءِ اون دسته از

توىِ "زندگــ ــ ــ ــيت"

جــزءِ اون دسته از اَفـــ ـــرادى باش که :

اگه يکي از پُشت چشماتو گرفت ،

فقط يه نفر تو ذهـــنت بياد ، نه چند نفر !

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

من عاشق نیستم. فقـــــط گاهی که حرف تو می

من عاشق نیستم...

فقـــــط گاهی که حرف تو می شود...

دلم مثله این که تب کند...گرم و سرد می شود...

اب می شود...تنگ می شود...

این که عشق نیست...هست؟

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

من غزلواره چشمان تو را مي خواهم. دست بي رحم

من غزلواره چشمان تو را مي خواهم... دست بي رحم زمان فاصله مي اندازد...

گرچه معني رسيدن ويکي گشتن بود... عشق در حد توان فاصله مي اندازد...

صحبت از قسمت وتقدير نکن مي دانم... بين شوريده دلان فاصله مي اندازد...

بايد از خويش گذشت وغم يکديگر خورد... صحبت سود وزيان فاصله مي اندازد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
محمد
محمد

هَمیشهِ دَر بَچِگی دٌختَرهآ عآشِق عروسک ها هَستند . و

هَمیشهِ دَر بَچِگی دٌختَرهآ عآشِق عروسک ها هَستند ...

و پِسرهآ عاشق مَردان غول پیکر ...

ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند ،

دُختَر ها عاشِق  مَردانِ غُول پیکر میشَوَند و

پِسرها عاشق عَروسَک ها!!!

مشاهده همه ی 3 نظر