لحظه  بروز رسانی 
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

خدایا مارو از شر دوستت دارمای هورمونی حفظ بفرما

خدایا مارو از شر دوستت دارمای هورمونی حفظ بفرما ...

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 7 نظر
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

چشمانم را میبندم، آرام آرام یادت زیر پلک هایم ورق میخورد

چشمانم را میبندم، آرام آرام یادت زیر پلک هایم ورق میخورد.
با ترسیم لبخندت دوباره خنده روی لبم جان میگیرد و غوغایی بپا میکند
امشب بیشتر از همیشه یادت دلربایی میکند
، نشسته است بر هلال ماه، تاب میخورد و از دور برایم دست تکان می دهد
و من هرچه ذهنم را پرواز می دهم باز می نشیند روی بام دلم و عاشقانه نگاهت میکند.
تو را در همه چیز می شنوم در آخرین صدای پرندگان شب، سنفونی باران و صدای باد لابلای برگهایی که در آغوش یکدیگر به خوابی آرام فرو رفته اند.
هرچه شب بیشتر در بستر سکوت می غلتد، صدای ضربان قلبم بیشتر تو را فریاد می زند.
کاش میشد فقط یک امشب تو را از رویاهایم بیرون بکشم و
بنشانمت جلوی چشمانم و غزل وار برایت شعر ببافم تا ببینی ردیف ها چه خوش می نشینند در آغوش قافیه های دوست داشتنم تا تو را غرق عشق کنند

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 2 نظر
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

جای انگلیسی و آلمانی و فرانسه، برید زبون آدم زبون نفهم

جای انگلیسی و آلمانی و فرانسه، برید زبون آدم زبون نفهم یاد بگیرید
درسته سخت تره ولی این روزا کاربردی تره …

مشاهده همه ی 2 نظر
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

مدتی بود در کافه‌ی یک دانشگاه کار می‌کردم و شب را

مدتی بود در کافه‌ی یک دانشگاه کار می‌کردم و شب را هم همانجا می‌خوابیدم
دختر های زیادی می‌آمدند و می‌رفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لاته آیریش کرم "داد، یعنی فرق داشت!
همان همیشگیِ من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده‌اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی‌آورد.
همه را صدا میکردم قهوه‌شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم.
داشت شاملو میخواند.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانم؟!
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه‌ای روشن و سبزه‌ی صورتش همراه با مژه‌هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.
من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و‌ُ سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه‌ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر‌ها را میخواند وُ به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دخترِ رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم.
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لاته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن‌ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه‌اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می‌روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار...


چیزهایی هست که نمیدانی

بروبکسـ ـ فیسـ ـ
مشاهده همه ی 20 نظر
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ! ﭼﻪ

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ…ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ…
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ…ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ…ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ…ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ…ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ…ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ…ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ…ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ…ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ…ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ…ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پایین…ﭼﻪ ﺍﺳﻔﻠﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﻠﻴﺎ…ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

گفتم گمونم دارم عاشقت میشم گفت از کجا میدونی؟

گفتم گمونم دارم عاشقت میشم گفت از کجا میدونی؟

گفتم گمونم دارم عاشقت میشم
گفت از کجا میدونی؟
گفتم دارم تو خودم حسش میکنم؟
گفت چون کنارم از ته دلت میخندی؟ یا چون کنارم حالت خوبه؟
گفتم چون نباشی با هیچی حالم خوب نمیشه!
گفتم وقتی اومدی و با حرفات منو خندوندی و غمو از یادم بردی و با کارات بهم ثابت کردی دوست داشتن واقعی چه شکلیه حس کردم داری تو قلبم خونه میکنی
اما وقتی یه مدت دور شدی و دیدم زندگی ازم دور شده و رنگ و روم پریده و دیگه هیچی مث قبل نیست و دست و دلم به هیچکار نمیره‌، مطمعن شدم که دلم برات رفته و دیگه‌ام برنمیگرده به قبلِ دوست داشتنت.
تو گفتی منم بارون که اومد و تو نبودی فهمیدم چقدر میخوام که باشی چقدر عاشقتم و میخوام که همیشه باشی
میشه حالا بارونِ بعدی رو باشی تا هردومون ببینیم که زندگی چقد میتونه قشنگ باشه؟
گفتم که بفهمیم عشق چقد میتونه قشنگ باشه
قرارِ بعدیمون شد، بارونِ بعدی!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مو قشنگمو قشنگ
@lady_kimia

آن یار سفرکرده که صدقافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا

آن یار سفرکرده که صدقافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا

آن یار سفرکرده که صدقافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

مشاهده همه ی 6 نظر