لحظه  بروز رسانی 
دیبـــــــا
دیبـــــــا

امشب چشمهای پاییز بسته می شود

امشب چشمهای پاییز بسته می شود

امشب چشمهای پاییز

بسته می شود

و یک زمستان، پشت پلک های ما

بیدار ست

و من میخواهم به اندازه ی یلدای امشبم

عاشق باشم

بگذار رنگ از روی عشق، بپرد...


دیبــا

نظرات برای این پست غیر فعال است
ηє∂α(уαℓ∂α gяσυρ)
آروم و عادیآروم و عادی
ηє∂α(уαℓ∂α gяσυρ)

همیشه بهونه هایی برای زندگی هست

همیشه بهونه هایی برای زندگی هست

همیشه بهونه هایی برای زندگی هست..

مشاهده همه ی 4 نظر
knaan
گرفتارگرفتار
knaan

روزگار وهن آميزي است انگار ديگر كسي دل و دماغي

روزگار وهن آميزي است انگار ديگر كسي دل و دماغي

روزگار وهن آميزي است
انگار ديگر كسي دل و دماغي ندارد براي زندگي
انگار تمام كائنات حالشان مشئوم است.
غمي زياد زمين را فرا گرفته تلخ كامي هم ديگر سياه نمايي به شمار نمي رود،حقيقت است
شما هم نيز ميشنويد؟
همه جا سكوت است
ديگر پرندگان مدت زماني است نميخوانند.
خبري است !
قرار است اتفاقي رخ دهد!
چه حس غريبي نيز دارم اين روزها
به مانند موناليزا
خنده ام توأمان با گريه
نميدانم بمانم يا بروم.
گير كرد ام در اين محنت آباد.
چرا اين زمستان سياه تمام نميشود!
چرا هرچقدر برف باريد چيزي را نشست ببرد!
ديگر امتناع نمي ورزم از گفتن حال بدم.
لختي بعد
سلام
من حالم بد است
و
اميدوارم شما خوب باشيد

مشاهده همه ی 1 نظر
baranبازنشر دیباچه عشق
baranبازنشر دیباچه عشق

بک روز خاطراتم را کنار می زنی

بک روز خاطراتم را کنار می زنی

بک روز

خاطراتم را کنار می زنی

و نداشتنم را بغل میکنی

ومن

تو را از دریچه های نیستی ام

صدایت می کنم

تو فقط ترانه بخوان

می ترسم

رقص با شکوه ام را لای

خاطراتم کنار بزنی

و با دستهایت

دردهایم را تجربه کنی


((محمد رضا سلطانی))

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
baranبازنشر دیباچه عشق
baranبازنشر دیباچه عشق

خدایا نمیدانم وقتی به نماز

خدایا نمیدانم وقتی به نماز


خدایا

نمیدانم وقتی به نماز می ایستم

تو مرا میخوانی یا من تو را

فقط

ای کاش عشق بینمان دوطرفه باشد

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
knaan
گرفتارگرفتار
knaan

صفحه موبایل دختر دانشجوی همسایه را نگاه می‌کنم و پیامک پدرش

صفحه موبایل دختر دانشجوی همسایه را نگاه می‌کنم و پیامک پدرش

صفحه موبایل دختر دانشجوی همسایه را نگاه می‌کنم و پیامک پدرش را که می‌گویند ۱۴۲ بار تماس گرفته است و در آخر پیامک داده است «جان پدر کجاستی»؟ می‌گریم تلخ، برای چشم‌انتظاری این پدر و دیگر پدرانی که انتظارشان در دانشگاه کابل به خون نشست. این فراز کتاب جانستان کابلستان رضا امیرخانی را به خاطر می‌آورم: «به خواهرم گفتم از میدان‌ها، محله‌ها و بازارهای شلوغ کابل دوری کن، گفت مرگ در اینجا چون گرد در هواست همه دریچه‌ها را ببندی باز هم به اتاقت می‌آید.» می‌خوانم دوباره می‌خوانم از دختر جوان دانشجویی که جان به سلامت برده است، از سهیلا دوست کشته شده‌اش می‌گوید: «از اول صبح قبل از رسیدن به دانشگاه قصه کرد. اینکه با سایر همکلاسی‌هایش به مناسبت اول‌نمره شدن ندیمه، رفته بودند دهان شیرین کنند، غافل از اینکه زندگی تا دقایقی بعد از آن تلخ‌ترین مزه را به آنها می‌چشاند.» عصر جمعه است و دلگیری‌های عصر جمعه با خواندن این حکایت‌ها از دردهای همیشگی همسایه، همسایه‌ای که بیش از چهار دهه است که در خون انتظار و مرگ دست و پا می‌زند دلگیرتر می‌شود...

اخبار را دنبال می‌کنم می‌خوانم که بایدن فقط چند رای الکترال کمتر دارد تا رییس‌جمهور ایالات متحده امریکا شود. آرزو می‌کنم کاش در جهان فردا هیچ پدری چشم‌انتظار آمدن فرزندش نباشد، هیچ بمبی در هیچ جای جهان منفجر نشود و هیچ مادری بازگشت بی‌سرانجام فرزندش را انتظار نکشد. برای مردم همسایه چیزی ندارم جز اشک جز تسلیت و جز امید.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
baranبازنشر دیباچه عشق
baranبازنشر دیباچه عشق
و گاه در اندیشه تو
.............

و گاه

در اندیشه تو

سکوتم

چاهی میشود

و من

خیره به روزن نور

ته فاصله را می بینم

اما اینبار

بهت سرگیجه آوری

خیالت را تاب می دهد

شاید سهم من از تو

اینست

خوابگردی باشم

که هر شب

آشوبش را به دوش می کشد...!!


((لیلا مینا خانی))

نظرات برای این پست غیر فعال است
baranبازنشر دیباچه عشق
baranبازنشر دیباچه عشق

گاهی از نبودنت نفس کم می آورم

گاهی از نبودنت نفس کم می آورم

گاهی از نبودنت

نفس کم می آورم

وقتی خیالت با من است

در خونم جریان دارد

و یادم می آید که نیستی

تمام شب از نبودنت خالی ست

سکوت شب فریاد می زند

چنگ می‌زند بر افکار کهنه ام

که عمریست انتظار بیهوده

می کشد


((داود فخری))

نظرات برای این پست غیر فعال است
baranبازنشر دیباچه عشق
baranبازنشر دیباچه عشق

در هر گوشه ای از این ولایت

در هر گوشه ای از این ولایت

در هر گوشه ای

از این ولایت که بمیرم

می توانم دوباره زنده شوم اما؛

هراس من از غربت است

غربت در چشمان تو

که چون بیگانه ای مرا می نگرند...»


((فریاد شیری))

نظرات برای این پست غیر فعال است