افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
haj majid
مهربونمهربون
haj majid

خیلی بیمعرفتی ............


پلکهای مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که میبارد
صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزند . . .

.
98018920431776816576.gif

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
haj majid
مهربونمهربون
haj majid


گفتم: خدایا! سؤالى دارم ... 

گفت: بپرس ... 

پرسیدم: چرا وقتى شادم همه با من میخندند ، 

ولى وقتى ناراحتم كسى با من نمى گرید ؟! 

جواب داد: شادى ها را براى جمع كردن دوست آفریده ام 

ولى غم را براى انتخاب بهترین دوست ....
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
haj majid
مهربونمهربون
haj majid



نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛
و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

مشاهده همه ی 8 نظر
haj majid
مهربونمهربون
haj majid

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟ 


پسر گفت : نه ، نیستی 


دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟
 

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم 

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
 

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم 


دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را
 


نوازش میکرد 

اما پسر دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت : 

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی 

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را 

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد
 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
haj majid
مهربونمهربون
haj majid
2.jpg

سکــــوت و صبـــوري ام را...
به حساب ضعف و بي کسي ام نگذار...
دلم به چيزهايي پاي بند است..
که تـــــو يادت نمي آيد......

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید