لحظه  بروز رسانی 
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

عشق، تا تَعبیرِ من از سوره‌ی ابراز شد . چشمِ‌

عشق، تا تَعبیرِ من از سوره‌ی ابراز شد ...
چشمِ‌ او شأنِ‌نزولِ آیه‌های ناز شد ...

آنقَدَر با چشمِ خود چشمک‌پَرانی کرد تا
تیر اصابَت کرد و او "بانوی تیرانداز" شد ...

سارقانه بُرد از کف خُرده ایمان مرا
دستِ‌مان لغزید و قفلِ دکمه‌هایش باز شد ...

آه...پایَم را کشید آخر به کامِ کارزار
در مَصافِ تَن‌به‌تَن، جنگ از لَبَش آغاز شد ...

لعلِ سرخِ ناکِس‌اش، آتَش‌بیارِ معرکه‌ست
لب خطر کرد و اسیرِ این لبِ اخاذ شد ...

گَرد و خاکی کرد و در موسیقیِ"هرمِ نَفس"
بسترش شَرجی‌تَرین شهریورِ اهواز شد ...

من‌که با غوغای آغوشَش، سِپر انداختم
رد‌ِ زخمِ ناخنَش هم، نَقشی‌از یک راز شد ...

همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

خسته از دردی که در "بیداد دوران" داشتم عشق را

خسته از دردی که در "بیداد دوران" داشتم
عشق را مأوای جان از این جهان انگاشتم

دل سپردم تا که زخمی کهنه‌ را درمان کنی
آه...اما، «خود غلط بود آنچه می‌پنداشتم»

همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

جمعه و.من ‌که عزادار‍ِ دل خویشتَنم . و ‌گمانم ‌که‌

جمعه و...من ‌که عزادار‍ِ دل خویشتَنم ...
و ‌گمانم ‌که‌ به‌‌ فردا نکشد کارِ تنم ...

جز نَمک نیست، نه‌ در مُشت ‌و نه‌ خرجینِ زمان
مَرهم مختصری‌ ‌تا که به ‌زخمم بزنم ...

همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

تنها نه مرا جانی و جانی به تو بند است

تنها نه مرا جانی و جانی به تو بند است

تو جان جهانی و جهانی به تو بند است

‌اکبر_یاغی‌تبار

همسفرعشق...
مشاهده همه ی 1 نظر
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

پنجره وا میکنم بر رویِ تو، مثلِ باران سبزه را تر

پنجره وا میکنم بر رویِ تو، مثلِ باران سبزه را تر کرده ای
از فرازِ آسمان تا رویِ خاک، خاطراتم را معطر کرده ای

با لباسِ مخملِ پروانه پوش، با هوایِ تازه یِ نم نم به دوش
دامنت رنگین کمانِ گُلفروش، جنگلی را غرقِ شبدر کرده ای

با شکفتن هایِ یاس و پونه ات، با طلوعِ خنده یِ بابونه ات
با دو چالِ نازِ رویِ گونه ات، چهره ات را دلرباتر کرده ای

حضرتِ لیلایِ واویلایِ ناز! جنگلِ بالابلندِ دلنواز !
گیسوانت بیدِ مجنون است و باز، روسریِ خیسِ مِه سر کرده ای

سبزه دامن ساقه گندم گُل به دست، باز میرقصی سراپا مستِ مست
فارغ از هر بودنی و هرچه هست، لحظه هایم را چه محشر کرده ای

در خیالم باز مهمانِ توام، چشم در چشم و غزلخانِ توام
محوِ زیبایی و حیرانِ توام، بس که خود را ماه و دلبر کرده ای

دیده بوسی و "سلام، از این طرف"، با خوشآمدگویی و شور و شعف
شوقِ مروارید و آغوشِ صدف، "عشق" را این گونه باور کرده ای

کلبه ای با عطرِ قلیانِ دو سیب، دلربا و دلپذیر و دلفریب
با اجاق و کتری و هیزم عجیب، چای را قندِ مکرر کرده ای

با تو خوشبختی شده از آنِ من، اشکِ شوق است و صفِ مژگان من
باز در دریاچه یِ چشمانِ من، دسته قویی را شناور کرده ای

میدهد با بودنت طعمِ عسل، میشود هر بیتِ آن ضرب المثل
خوش بحالِ بیت بیتِ این غزل، چون که آن را کامل از بر کرده ای




همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست یا از

اگر از منظره ها سیر شدی حرفی نیست
یا از این پنجره دلگیر شدی حرفی نیست

عادتم بود که همراه تو پرواز کنم
اگر این بار زمین گیر شدی حرفی نیست

عشق را مثل عصا زیر بغل جا دادی
به گمانم که کمی پیر شدی، حرفی نیست

با من از بازی گرگم به هوا حرف زدی
وقت بازی تو خودت شیر شدی، حرفی نیست

تازه گفتی که گناه از من و چشمانم بود
که در این معرکه درگیر شدی، حرفی نیست



همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

يک نگاه ساده، بيش از اين هوايى نيستم در خودم

يک نگاه ساده، بيش از اين هوايى نيستم
در خودم غرقم، به فکر آشنایی نیستم

با توأم تا با منی پس با منی تا با توأم
مثل تو در قید و بندِ باوفایی نیستم

دوستت دارم... ولی بسیار از آن بیشتر
عاشقت هستم؟... نه! تا این حد فدایی نیستم !

تا که یادم بوده اهل خواهش چشم توأم
حال، با این وصف، پیدا کن کجایی نیستم !

شعرِ نازل دارم از سوی تو، تکفیرم نکن
تا ابد پیغمبرم، فکر خدایی نیستم

با تو آری، با تو نه، با تو چنان، با تو چنین
هیچ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم

گرچه عمری آرزو کردم رها باشم، ولی
چون رهایی ربط دارد با جدایی... نیستم …






همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
آروم و عادیآروم و عادی
@makan1360

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود در

آن بوسه و آن آغوش،قتاله و مقتل بود
در سیرِ مرا کشتن این پرده‌ی اول بود

تنها سرِ من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینند تا طالع من این است

در پیچ و خمِ گله یک‌بار تو را دیدم
بین دو خیابان گرگ هی چشم چرانیدم

محضِ دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود،تا جیبِ پدر رفتم



همسفرعشق...
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید