بازی آنلاین کارتی فوتبالی
لحظه  بروز رسانی 
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری
عبور از محسن یگانه

من یه خونه روی آب طرد و سرد و بی پناه
من یه مقصدم ولی همیشه اشتباه
من یه ابر بی بخار یه غریرو زیر پا
آدمای زندگیمو اعتماد نا به جا
آدما بیان برن که رد بشم به زور
رهگذر شدن همه هی عبور و هی عبور

سرنوشتمو ببین مهربون ترینشون
غصه هاش به من رسید شادیاش به دیگرون
پا گذاشت تو زندگیم پاشو پس کشید و رفت
دور شد صبر کرد سوختنمو دید و رفت

مشاهده همه ی 3 نظر
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

بارها و بارها خودش را از من گرفت

و این شد،

تکرار نبودن ها ، عشق را از خاطرم برد...

مریم.م

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

باید باورکنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست...
چیزهای بدتری هم هست ...
روزهای خسته ای که در خلوت خانه پیر می شوی ...
و سالهایی که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است !
تازه تازه پی می بری که تنهایی تلخ ترین بلای بودن نیست !
چیزهای بدتری هم هست :
دیر آمدن ! دیرآمدن !

چالز بوکفسکی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

چشمانم میدانستند دیدار آخر است برایش اشک ریختند...

مریم .م

مشاهده همه ی 6 نظر
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

شاید گذشتن از آدمی که خیلی دوستش داری سخت باشه. اما حداقل این فرصت و بهت میده از تردید اینکه دوستت داره یا نه نجات پیدا کنی. این تردید بدترین حس دنیاست.

دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشي سپرده ام و خود را در لا به لاي حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و ديگر نه تو را دوست دارم نه ديگري.

...


آخرش و خیلی چیزها نوشتم ولی نشد که بزارم باشه شد ... نفرین به دل من .

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را در دل قالیچه جا کند

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند


پاییز ، پاییز و باز هم پاییز ، عجیب همراه خودش دلتنگی میاره . نمیدونم شاید این حس جمعی که ما به این فصل دادیم اون و اینجوری کرده در هر صورت هرچی که هست چند سال برای من فقط دلتنگی میاره...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

تا دنیا بوده همین بوده بچه ها میان جای کودکی و جوونی پدر و مادراشون و میگیرن پدر مادراشون جای میانسالی و پیری پدر و مادراشون و میگیرن . ی صف مرتب و بدون بی نظمی بعد مدتی که برمیگردی و عقب و نگاه میکنی میبینی چقدر از جای قبلی فاصله گرفتی. بچه هایی که تو بقلت بودن و سرگرمشون میکردی که بهونه نگیرند الان دارن عروس و داماد میشن ، دانشگاه میرن، سربازی میرن ... دورانی که تو به یک چشم به هم زدن ازشون گذشتی و فکر نمیکردی این کوچولوها به این سرعت جای تو رو بگیرن... صورت که برمیگردونی میبینی داری میری اول صف داری به سن اون موقع های مامان و بابا نزدیک میشی... آخه یعنی چی ؟ به این سرعت ؟ نمیتونی ازش فرار کنی ، نمیتونی صف و بهم بزنی و بری دوباره آخره صف باید بری جلو ، باید شاهد بزرگ شدن و عاشق شدن همون کوچولوها باشی و حصرت بخوری که چرا اون دوران قدرش و ندونستی ... برمیگردی و میبینی که سنت از اینکه عاشق بشی یا اینکه یکی و عاشق کنی گذشته ، دوران زیبایی و تازه بودن گذشته حالا دیگه نه دلی مونده و نه رمقی فقط باید به اون صندلی روبرو نگاه کنی که نوبتت بشه و بشینی روش و به خاطرات خانوادت که یکی یکی از دستشون دادی فکر کنی ... تا بوده دنیا همین بوده...

مریم.م به وقت گذر زمانهای بی وقت

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

بعضی حرف ها دیگه خیلی کلیشه ای شده یکیش همینکه میگن سکوت قشنگ ترین کار دنیاست یا پاییز با مهرش قشنگه یا اصلا خود فصل ها هم کلیشه ای شدن تا بهار میاد کلی براش عاشقانه میگن تا پاییز میاد همه حس شکست عشقی میگیرن نمیدونم شاید بعضی ها هم با پاییز عاشق بشن...

وقتی کم سن و سال بودم منم اینجوری بودم تا پاییز و بهار میشد کلی حس داشتم عشق داشتم . اما انگار اینا همش واس همون دورانه وقتی پا به سن 30 میزاری از اون بدتر وقتی هر سال میری جلوتر 31، 32 دیگه انگار عشق و عاشقی کمتر میشه همه چی خاکستری میشه .

به قول اون شاعر عزیزمون

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار ، خودتو نگه دار


از ما که گذشت کاش جوونترها قدر بدونند...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری

یه گلایلی و تو این سرزمین شوم
راهت به سنگ قبر و گرانیت میرسه
هر روز به قتل میرسی و شعر تو فقط
به انتشار شعله کبریت میرسه

یغما گلرویی

داریم خفه میشیم و نمیدونیم. حکایت فصل زمستون و مرگ خاموش حکایت روزگار الان ماست ، همه جارو گاز ی خطرناک تر از مونوکسید کربن گرفته و ما راحت خوابیدیم و رویای کیک شکلاتی میبینیم .

م.م

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مری
آروم و عادیآروم و عادی
مری



” آنه! “

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشم هایت،

در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود،



با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،

از تنهایی معصومانه دست هایت…



آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت

و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات

حقیقت زلالیِ دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟



” آنه! “

اکنون آمده ام تا دست هایت را،

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری،

در آبی بیکران مهربانی ها

به پرواز درآیی!



و اینک آنه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست …

در انتظار توست …



و من این و بارها بارها برای خودم و به یاد خودم و به یاد کودکی و نوجوانی و جوانی سختم مرور کردم...


بالاخره روزی میرسه که شکفتن و سبز شدن در انتظار من هم باشه.

مشاهده همه ی 11 نظر