لحظه  بروز رسانی 
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

نه سال گذشت ، تا اینکه . دوباره

نه سال گذشت ، تا اینکه . دوباره

نه سال گذشت ، تا اینکه ...

دوباره دلم به هوای دلی رفت

حس عجیبی داشتم ، با وجودش آرامش بود، گذر زمان برام مفهومی نداشت ، با تمام وجودم حسش میکردم ، ساعتی که باهاش حرف میزدم دنیا برای من بود ، همه ی تلخی زندگیم رفته بود ، انگار خدا فرستاده بودش واسه تنهایی من .میگفت من بداخلاقم ، اما بداخلاقیشم خوب بود، چون دورغ نمیگفت ، باورش داشتم .واسه خودمم عجیب بود بعد این همه سال چطور یه نفر دیگه خودشو تو دلم جا کرده بود یه جور خاص تو زندگیم بود ، حسی که بهش داشتم و دارم رو بهیچ کس نداشتم ، با تمام بداخلاقیا و تندی هاش ، دوستش داشتم طنین صداش تو گوشمه ، آهنگی که برام میخوند (بر....)
هیچوقت حس نکردم بهم دروغ بگه ،حس نکردم بی معرفتی و نامردی کنه ...
شاید این همه خوش بینی نتیجه ی اینهمه سال تنهاییه
شبی که بهم گفت:سرطان
سرمو سمت آسمون بلند کردم گفت ایولا خدااااااااااا
روزهای بیخبری ازش سخت گذشت، پیامکهای بی جواب، تلفن هاب بی جواب.......
می دیدم آنلاین میشه ، دلم میگرفت جواب منو نمیداد
خودمو آروم میکردم میگفتم فدا سرت مهم اینه که حالش خوبه حالا یه دروغی ام گفته ، شاید میخاسته تو رو امتحان کنه
با اینکه دلم گواهی میداد چیزیش نیست اما بازم برا سلامتیش نذر کردم
بعد یه مدت نبودنش ، یه شب که اسمشو رو صفحه گوشیم دیدم انگار خدا دنیارو بهم داده بود. گفت اومده کنارم باشه .گفت میخاد تا زمانی که نفس داره و نفس دارم پیشم بمونه.
فقط سه روز ، سه روز پیشم بود ، بازم من موندمو بیخبری و دلتنگی
آخرین بار که باهاش حرف زدم گفت دکترش گفته درباره بیماریش تشخیص اشتباه دادند و خداحاقظی کرد و رفت ...
حالا منم یه دل شکسته که دلتنگ کسی میشه که یه لحظه ام تو یادش نیست
منم و یه دنیا دلتنگی و چشمی که به صفحه ی مانیتور دوخته میشه تا آنلاین شدنشو ببینه و خداروشکرکنه واسه بودنش....

نظرات برای این پست غیر فعال است
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

دل به دلش دادم ، لحظه ها و روزهای زیبایی بود،

دل به دلش دادم ، لحظه ها و روزهای زیبایی بود،

دل به دلش دادم ، لحظه ها و روزهای زیبایی بود، میدونست که دوستش دارم ، فکر میکردم که دوستم داره ، میدونست که بودنش و وجودش از هرچیزی برام عزیزتره
یه روزی اومد و گفت برو دنبال زندگیت و فکر منو از سرت بیرون کن ، مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و اشک میریختم
پرسیدم چرا ؟ گفت نپرس ، اصرار کردم میخاستم بدونم دلیل این تصمیم یکدفعه و ناگهانی چی بود ! بهم نگاه میکرد و سرش روپایین میانداخت فقط میگفت نمیشه ، نمیشه
بعد از کلی گریه و اصرار بهم گفت ، دیروز فهمیده سرطان داره .
دنیا رو سرم خراب شد ، باورم نمیشد اشک هم دیگه آرومم نمیکرد ، دوست داشتم فریاد بزنم ، داد بزنم ...
بیصدا اشک میریختم و بهش نگاه میکردم فکر اینکه یه روزی نباشه داغونم میکرد ، باهام حرف میزد ، میخاست قانعم کنه که برم دنبال زندگیم ، دنبال سرنوشتم و.....
گفت میخاد بره واسه درمان ، شیمی درمانی و ....
گفت دیگه نمیتونیم همو ببینیم ، هرچی اصرار میکردم فایده نداشت ، تصمیمشو گرفته ...... رفت
بعد اون روز کارم شده بود نذر و نیاز واسه سلامتیش، از خدا خواستم خوب بشه ، سلامت بشه ، حتی اگه واسه من نباشه
گفتم خدا فقط سلامتیشو میخام
خدا خیلی زود به آرزوم جواب داد ، 15 روز بعد بهم خبر دادند عزیزت دیشب عقدش بود ...
بعد ها فهمیدم واسه اینکه بتونه از من بگذره و من ازش دل بکنم بهم دروغ گفته ....
با تمام وجودم دوستش داشتم حتی با گذشت چند سال ، اما واقعیت این بود که دیگه واسه من نبود و من حقی ندارم
با خودم عهد کردم دیگه دل به دل کسی ندم ....
نه سال گذشت ، تا اینکه ...

نظرات برای این پست غیر فعال است
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی

خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد‌. تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفتمون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن... فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرقمون بود. یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم. داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود. وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم. وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش... بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ... آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش... همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد. فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدون داداشت گیرت میارم و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم‌ پشت سرش بود. حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت اصن فکر کن من نیستم. می تونی بزنش. گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم. گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت. دروغ چرا ترسیده بودم. زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ... من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری. همین که کنارم بود دلگرمی بود.دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه. اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم. من همون بودم که بیست سانت و بیست کیلو کمتر داشت ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم. کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم. خیلی وقتا زورمون به زندگی نمی‌رسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم. ولی باور کنید دلیلش قوی تر بودن زندگی نیست. درسته زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد. فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرممون کنه. کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست.


حسین حائریان

مشاهده همه ی 15 نظر
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

وقتی کرونا آمد فهمیدم دوست خوب یعنی جلال. از وقتی مجبور

وقتی کرونا آمد فهمیدم دوست خوب یعنی جلال. از وقتی مجبور

وقتی کرونا آمد فهمیدم دوست خوب یعنی جلال. از وقتی مجبور شدیم کمتر همدیگر را ببینیم، پیغام‌های جلال بیشتر شد. بیشتر روزها می‌پرسید «همه چی خوبه..؟ رو به راهی؟» و من‌ جواب‌ می‌دادم «مخلصتم، عالی». جلال هم یک علامت پیروزی با دو تا گل می‌فرستاد. بعد از مدتی دیگر پیغام‌های جلال را باز نمی‌کردم چون می‌دانستم می‌خواهد حالم را بپرسد و حالم خوب بود.
وقتی جلال زنگ می‌زد و می‌گفت «نگرانت شدم، یه هفته‌ست پیغام‌های من رو باز هم نکردی» از خجالت آب می‌شدم اما خیالم راحت بود که جلال هست. می‌دانستم همیشه هست و همین خیالم را راحت می‌کرد. گاهی برایش می‌نوشتم «جلال یه قراری بذاریم و همو ببینیم» و او جواب میداد «هر وقت بگی، هر جا بگی» و من هیچوقت و هیچ جا را نمی‌گفتم چون جلال همیشه بود.
چند روز پیش دیدم بیست و هفت پیغام باز نکرده از جلال دارم. پیغام‌ها را باز کردم. در پیغام‌های اول مثل همیشه حالم را پرسیده بود، بعد گفته بود که نگرانم شده است، بعد همانجا تماس گرفته بود، بعد نوشته بود از بچه‌ها شنیده که حالم خوب است و خیالش راحت شده است. به جلال پیغام دادم «جلال جان نوکرتم و شرمنده‌ام، به خدا خیلی درگیر بودم. خوبی؟» سه روز گذشت و جلال پیغامم را باز نکرد. بعد نوشتم «جلال خواهش می‌کنم جواب بده»...

سه ساعت بعد جلال زنگ زد. شیرجه زدم گوشی را برداشتم و گفتم «جلال جانم، خوبی؟» جلال گفت «این دیوانه بازی‌ها چیه در میاری؟ این چی بود تو اینستا گذاشتی؟ کلی آدم فکر کردند من مرده‌ام!» گفتم «جلال کجا بودی؟ الان که زنگ زدی انگار خدا دنیا رو به من داد!» جلال گفت «من هرروز بهت پیغام میدادم حالت رو می‌پرسیدم تو عین خیالت نبود. پیغام‌ها رو باز هم نمیکردی، تا نبودم عزیز شدم؟‌» گفتم «من فکر می‌کردم هرجوری بشه تو همیشه هستی» جلال گفت «اونایی که همیشه هستند هم یه موقع‌هایی دیگه نیستند» گفتم «یعنی چی؟» جلال گفت «ببین... کاکتوس اصلا آب نمی‌خواد ولی کاکتوس هم آب می‌خواد!» به جلال گفتم «تا عمر دارم این حرفت یادم نمیره.»
امروز ظهر جلال زنگ زد، توی یک موقعیت ناجوری بودم و با خودم گفتم نیم ساعت بعد زنگ خواهم زد، اما نمی‌دانم چرا فراموش کردم. الان جلال دوباره زنگ زد و گفت «باز هم چهار تا پیغام گذاشتم و ندیدی». بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد قطع کرد ...

مشاهده همه ی 13 نظر
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

حالم گرفتست از بی مهری دنیا و آدماش ، سردم به

حالم گرفتست از بی مهری دنیا و آدماش ، سردم به سردی زمستان
کاش راه گریزی بود از اینهمه بی مهری
کاش میشد که نبود ........
از خودم متنفرم که حرفهام از چشمام سرازیر میشن
تو این دنیای بی رحم یخ زده اگه مثل من باشی همیشه بازنده ای بازنده ........

مشاهده همه ی 4 نظر
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

بعد مدت ها از خونه بیرون رفتم خیابون های رنگارنگ با

بعد مدت ها از خونه بیرون رفتم خیابون های رنگارنگ با یه شلوغی عجیب و غریب که شبیه هیچ موقعی نیست هیچ وقت این حس و حال رو واسه خیابونا ندیدم پشت چراغ قرمز ،پسرکان گل فروش ایستاده در چهارراه به امید فروش شاخه ای گل .باد سردی صورتمو نوازش کرد باعث شد خودمو جمع کنم و دستاهامو گره بزنم بهم طعم تلخ تنهایی رو بیشتر از هر موقع دیگه ای حس کردم ، از این خیابون به اون خیابون از این کوچه به اون کوچه . کجا برم نمیدونم چکار کنم بازم نمیدونم فقط میرم که که نباشم فرار از تنهایی و تنهایی اما به کجا .......

چقدر سخت ،چقدر تلخ

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

تو عاشق نبودی ♫ که درد دل عاشقا ♫ رو بفهمی

تو عاشق نبودی ♫ که درد دل عاشقا ♫ رو بفهمی

تو عاشق نبودی ♫ که درد دل عاشقا ♫ رو بفهمی ..♫♬
تو بارون نموندی ♫ که دلگیریه این هوارو ♫ بفهمی..♫♬
تو گریه نکردی ♫ برای کسی تا بدونی ♫ چی میگم..♫♬
دلت تنگ نبوده ♫ میخندی تا از ♫ حس دلتنگی میگم..♫♬
تو تنها نموندی ♫ که حال دل بیقرارو ♫ بفهمی..♫♬
عزیزت نرفته ♫ که تشویش سوت قطارو ♫ بفهمی..♫♬
تو از دست ندادی ♫ بفهمی چیه ترس از ♫ دست دادن..♫♬
جایه من نبودی ♫ بدونی چیه فرق بین ♫ تو و من..♫♬
تو هیچوقت نرفتی ♫ لب جاده تا انتظارو ♫ بفهمی..♫♬
پریشون نبودی ♫ که نگذشتن لحظه هارو ♫ بفهمی..♫♬
تو اونی ♫ که رفته چی میدونی ♫ از غصه ♫ جای خالی..♫♬
من اونم که مونده ♫ چی میدونم ♫ از قصه ♫ بی خیالی..♫♬
تو عاشق نبودی ♫ که درد دل عاشقا ♫ رو بفهمی..♫♬
تو بارون نموندی ♫ که دلگیریه این ♫ هوارو بفهمی..♫♬
تو گریه نکردی ♫ برای کسی تا بدونی ♫ چی میگم..♫♬
دلت تنگ نبوده ♫ میخندی تا از حس ♫ دلتنگی میگم..♫♬
تو تنها نموندی ♫ که حال دل ♫ بی قرارو بفهمی..♫♬
عزیزت نرفته ♫ که تشویش سوت قطارو ♫ بفهمی..♫♬
تو از دست ندادی ♫ بفهمی چیه ترس از ♫ دست دادن..♫♬
جایه من نبودی ♫ بدونی چیه فرق بین ♫ تو و من..♫♬

مشاهده همه ی 3 نظر
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

یه جایی هست توزندگی بعد ازکلی دویدن یهو می

یه جایی هست توزندگی بعد ازکلی دویدن یهو می

یه جایی هست توزندگی
بعد ازکلی دویدن
یهو می ایستی
سرتو میندازی پایین و آروم میگی:
خدایا
دیگه زورم نمیرسه

مشاهده همه ی 2 نظر
مهرناز
آروم و عادیآروم و عادی
مهرناز

یه وقتایی، به یه جایی میرسی که تهی از هر بود

یه وقتایی، به یه جایی میرسی که تهی از هر بود و نبودی
مثل یه خلاء،یه شکاف عمیق، یه ....
چیزی که شبیه هیچ چیز نیست ولی تموم وجودت رو گرفته
درد قلبی که بغض میشه، میشکنه و اشک به پهنای صورت .....
حتی اینم آرومت نمیکنه،
واین یعنی درد بی درمونی که از پا میندازت...........

مشاهده همه ی 3 نظر