لحظه  بروز رسانی 
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناهتــــورا بغل کنـــم

چه آتشی ؟ کــه بر آنم بدون بیم گناه

تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله... !

به حق مجسمه ای از قیامت است تنت

بهشـت بهتــر من ای جهنـــم دلخــــواه

چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی

کــه شهـــر پـر شود از بانگ یا رسول الله

اگـر چــه روز، هــمه زاهـدنـد امـا شب

چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه

میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی

هــزار  دیــن  بـه  فنا  داده ای  به  نیــــم  نگاه

اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند

هنـــوز برد تو قطعــی ست در مقابل ماه

من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد

اگـــر تــو هم ننشانــی مرا به روز سیاه

غلامرضا طریقی

مشاهده همه ی 4 نظر
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

چند وقتیست که من بی خبر از حال

چند وقتیست که من بی خبر از حال توام

مثل یک سایــه ی مشکوک به دنبال توام!

خوب من ! بد به دلت راه مده چیزی نیست

من همان نیمه ی آشفته ی هر سال توام!

تـو اگـــر باز کنـــــی پنجره ای سمت دلت

می توان گفت که من چلـچله ی لال توام!

سالها گوش بـــه فــرمان نگاهت بودم

چند روزیست که بازیچه ی امیال توام،

گله ای نیست کــــه برداری و دورم ریزی

من همان میوه ی پوسیده ی اقبال توام

مثل یک پوپک سرما زده از بارش برف ـ

سخت محتاج به گرمای پرو بال توام!

زندگی زیر سر توست اگر لـــج نکنــــــی

باز هم مال خودت باش خودم مال توام!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

فتاده ام با سر به قعر ناجوانمردی خون می‌خورم از پنج

فتاده ام با سر به قعر ناجوانمردی

خون می‌خورم از پنج دل باشد كه برگردی

باشد كه برگردی و برق خنجرم باشی

چون رخت بادآورده بخت پیكرم باشی

باشد كه برگردی و چون كابوس پی درپی

نذر شب بی مهر و ماه بسترم باشی

برگردی و خواب جهانم را بشورانی

آشفته خوان حال از بد بدترم باشی

هرروز دخترخوانده‌ی  رنج بلند من

هر نیمه شب هم آستان و همبرم باشی

خون می‌خورم شاید تو برگردی و برگردم

خون می‌خورم باشد كه شعر آخرم باشی...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

همراه با وزیدن نت‌های ساکسیفون

در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن

 

یک جفت چشم شرجی شاعرکش قشنگ

از بستگان دختر همسایه‌ی « نرون»

 

بر روی کاج پیر دلم لانه کرده‌اند

آرام و سرد مثل غم و خنده‌ی ژکون...

 

« د» وزن بیت قبلی من را به هم زده

لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن

 

من قانعم تو را به خدا جان مادرت

امشب بیا و روسری‌ات را سرت نکن

 

حامد عسکری

 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

پلک فرو بستی و دوباره شمردی فرصت پنهان شدن نبود تو

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

 

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم

چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟

 

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه‌ی قصه‌ی تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره‌ها رفته‌اند! خاطره‌ی من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

 

فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

فسفریدم درون ماهی ها خنگ بودم به علم برخوردم فلسفیدم خدا

فسفریدم درون ماهی ها
خنگ بودم به علم برخوردم
فلسفیدم خدا دو تا بوده
فرض کردند مغز خر خوردم

این همه لاشه ی هواپیما
فکر کردم که لاشخور بشوم
جام ها پر شدند ترسیدم
مثل سقراط چیز خور بشوم

باز در من شهید آوردند
ثانی و ثالث و من الاخر
جام جم های صبح اسکندر
can you give me women news paper?

عضو شورای امنیت باشم
یا بپوسم درون سربازی
فکر کردم ترور شوم بهتر
مثل صیاد های شیرازی

سالها روی قبر خوابیدم
سفسفیدم که مرگ یعنی چه
مرگ این شخص سوم مفرد
مرگ در ذهن مبهم نیچه

هی چپاندم اتاق را در خود
بر کمرگاه خسته ی این میز
بس که خواندم کتابخانه شدم
سوختم زیر اتش چنگیز

فکر کردم نه! زن شوم بهتر
له شوم زیر هر چه دمپایی
هی بگردند گرد شیرینی
خرمگس های گیج هرجایی

حالم از کفش تق تقی بد بود
پشت ویترین زشت هر روزی
حس سوزن درون جمجمه ام
خودکشی در کلاس گلدوزی

زن شدم در لباس مردی که
درد دارد دچار من بشود
زن شدم در لباس مردی که
خواست یک شب دوباره زن بشود

پشه ها حل شدند در چایی
خودکشی بین شعر و نثری که
حس سیگار روشنی دارند
گابریل های پنج عصری که...

مثل یک چک ، چکی که برگشتی ست
درک کن شخص دومت را مرد!
این زنی را که خودزنی کرده
نیهیلیسمی که درد دارد درد!!!

مثل این زن که اشپزخانه
زندگی را به چارقش دوزید
لطف کن شعله ی مرا کم کن
باز هم قرمه سبزی ام سوزید!

...........آنا لمسو............

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

  بگذار سر به سینه من تا که بشنوی


 
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

                              آهنگِ اشتیاقِ دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

                              آزارِ این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

                              اندوه چیست! عشق کدام ست! غم کجاست!

بگذار تا بگویمت این مرغ ِ خسته جان

                              عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر بــینَمت به کام

                              خواهم که جاودانه بنالم به دامنَت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

                              ای نازنین که هیچ وفا نیست با منَت

تو آسمانِ آبیِ آرام و روشنی

                              من، چون کبوتری که پَرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

                              با اشکِ شرمِ خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

                              بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

                              خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

 

فریدون مشیری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

آخر، آب و گِلش کنار نیامد دریا با ساحلش کنار نیامد

آخر، آب و گِلش کنار نیامد

دریا با ساحلش کنار نیامد

 

برکه دلش را فروخت اما دریا

با ماه کاملش کنار نیامد

 

باز به خاک آرمید هرچه که رویید

مزرعه با حاصلش کنار نیامد

 

از تو شکایت کنم که خلق بگویند

بی سر و پا با دلش کنار نیامد؟

 

اشکم و آتش، خوشا کسی که اگر سوخت

سوخت و با مشکلش کنار نیامد

 

فاضل نظری

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد صدای گریه‌ی تنهاییش شنیده

من آن ستاره‌ی نامرئی‌ام که دیده نشد

صدای گریه‌ی تنهاییش شنیده نشد

 

من آن شهاب شرار آشنای شعله‌ورم

که جز برای زمین‌خوردن آفریده نشد

 

من آن فروغ فریبای آسمان گَردم

که با تمام درخشندگی، سپیده نشد

 

من آن نجابت درگیر در شبستانم

که تا وسوسه بر قامتش تنیده نشد

 

نجابتی که در آن لحظه‌های دست و ترنج

حریم عصمت پیراهنش دریده نشد

 

من از تبار همان شاعرم که سرو قدش

به استجابت دریوزگی خمیده نشد

 

همان کبوتر بی‌اعتنا به مصلحتم

که با دسیسه‌ی صیاد هم خریده نشد

 

رفیقِ من، همه تقدیم مهربانی تو ...

اگر چه حجم غزل‌های من قصیده نشد

 

محمد سلمانی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehdi-amlashi
مهربونمهربون
mehdi-amlashi

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده‌ست به تو

به تو اصرار نکرده‌ست فرآیندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

بین موهای تو گم کرد خداوندش را

 

کاظم بهمنی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید