لحظه  بروز رسانی 
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

هیــــــس. . . اگه ماله منــی. . . اجازتم دست منه

هیــــــس. . .
اگه ماله منــی. . .
اجازتم دست منه. . .
همه چیزتم مال منه. . .
پس چروک پیشونیتم مال منه. . .
تنها جایی که بت اجازه میدم ناراحت شی. . .
زیر تابوت منه. . .



55.gif

مشاهده همه ی 3 نظر
✪TARANEH✪
مهربونمهربون
✪TARANEH✪

حرف هایم را بشنو و خوب فکر کن


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/hamdeli.matalebeziba.ir.jpg
http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/58/171879/mataleb1/mehrbani.matalebeziba.ir.jpg

حرف هایم را بشنو و خوب فکر کن ...

آیا یکبار شده تلخی ها را کنار و به زندگی  طور دیگری بنگریم ؟

 یا

یکبار کینه ها را از خود دور کنیم و ببخشیم ... ؟

شده جای خستگی ها به یکدیگر لبخند هدیه دهیم ...؟

زندگی مگر حس تکرار نشدنی دوران کودکی نیست وقتی در رویای آن غرق می شویم لبخند بر لبانمان می نشیند...؟

نمی خواهم بگویی دل خوشی داری و

می دانم ! شاید اکنون دلت آنقدر از خستگی ها پر شده که جای هیچ چیزی باقی نمانده ...

یا آنقدر زخم خوردی و پر از دغدغه هستی که نای لبخند زدن نداری...

ولی با این حال آیا تاکنون جای گله و شکایت، به آنانکه برایت عزیز هستند گفتی دوستت دارم؟

یا فریاد زده ای که بدانند چقدر برایت ارزش دارند؟

یا غبار غم از دوش آن ها زدوده ای؟

می دانی وقتی به همدیگر عشق بورزیم و جای گله به هم لبخند هدیه کنیم، خستگی های زندگی دیگر به چشم نمی آید .

معجزه مهربانی، گذشت و دوست داشتن را باور داشته باش و بدان

 زندگی با وجود همه تلخی و سختی ها

مشاهده همه ی 3 نظر
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

بیشتر اوقات زنجیر های درو نی. قویتر از زنجیر هایی

بیشتر اوقات زنجیر های درو نی.........

قویتر از زنجیر هایی هستند که از خارج تو را مهـــــــار کــــــرده انـــــد........

71f5aa9e9703a32d0bb634d2cbe17b9d9103cf2f

مشاهده همه ی 1 نظر
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

ماشین که جوش میاره. حرکت نمی کنی.و کنار میزنی و

48be787d98d8517c0757e19d23769193a0f31387ماشین که جوش میاره.....

حرکت نمی کنی.....و کنار میزنی و وای میستی...!!!!

وگرنه ماشین اتیش میگیره....

خــــــودت هـــــم همینطــــــوری هستی........

وقتی جوش میاری و عصبی میشی,تخته گاز نرو......

بزن کنار ....

ساکت باش و هیچی نگو...

"وگرنه هم به خودت اسیب میزنی هم به اطرافیانت"

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

ازطوفان که در اومدی دیگه همون ادمی نخواهی بود که به

ازطوفان که در اومدی دیگه همون ادمی نخواهی بود که به طوفان پا نهادی

معنی طوفان همین است.............

waso_screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

بزرگراههای مهندسی ساز. ما را به هم نمی رسانند. عشق قوانین

بیراهه هابزرگراههای مهندسی ساز....

ما را به هم نمی رسانند...

عشق قوانین بی گانه است.......

از بی راهه ها بیا....

برای رسیدن به کسی که عمریست دوستت دارد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
mehransepehri
خوشحالخوشحال
mehransepehri

خواجه عبدالله انصاری فرمود: بدان که نماز زیاده خواندن کار پیر

خواجه عبدالله انصاری فرمود: بدان که نماز زیاده خواندن کار پیر

....
خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدان که نماز زیاده خواندن کار پیر زنان است......

وروزه فزون دشتن صرفه ی نان است..

و حج نمودن تماشای جهان است..

اما نان رساندن کار مردان است.......

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
helool*elee
helool*elee

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد

داستان,داستان درویش یکدست,داستان آموزنده,داستان جالب

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟
 

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.


از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.

اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
foooroooghi_2
شیطونشیطون
foooroooghi_2

یه پست واقعیبه هیچ وجه سرکاری نیستاما بشرطی ک کارایی

.
یه پست واقعی
به هیچ وجه سرکاری نیست
اما بشرطی ک کارایی که گفته رو انجام بدی:

1-پست و لایک کن و بازنشر کن
2-بعد به من پیام بفرست
عکس های بعدی خود بخود باز میشن و میبینی ک چ کارهایی کردن
تا وقتی بازنشر نکنید هیچ اتفاقی نمی افته
.
.
hony_9_.jpg
loading.gif

♦بازنشر بازنشر♦

نظرات برای این پست غیر فعال است