لحظه  بروز رسانی 
مهرناز وفا
مهرناز وفا

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است نغمه

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است نغمه

خون سبز و آبی از رگهای صحرا رفته است
نغمه و موسیقی و آواز و آوا رفته است


شد همه جنبندگان از جنس فولاد و چدن
روح از چشمانشان سوی ثریا رفته است


خانه ات مانند نیما گم شده در ابرها
آسمان آبی ام تصویر حورا رفته است


چشمهای سولقان همرنگ سنگ آذرین
از میان چشمها ،،شب،، رنگ دریا رفته است


جای گل گلدان ما بوی گل رس می دهد
بوی حسن یوسف و گلهای مینا رفته است


آه تنگ خالی و تنگ و کدر بر روی طاق
ماهی سرخت به دریای پریها رفته است

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مهرناز وفا
مهرناز وفا

کسی از تپه های سبز مرجانی نمی آید کسی با

کسی از تپه های سبز مرجانی نمی آید کسی با

کسی از تپه های سبز مرجانی نمی آید
کسی با چشم و رویاهای بارانی نمی آید


دو گوش خالی از آوازهای آسمانی رنگ
نه عبدالواسطی نه صوت قرآنی نمی آید

شبیه مسجدی که سالها گوش و درش بسته
به سویم رد پایی از مسلمانی نمی آید

شبیه شهر مدفونی میان خاک باور کن
به سویم سالیان سال انسانی نمی آید

چغازنبیل پیر و موسفید من در این صحرا
هزاران سال می باشد که مهمانی نمی آید

فقط از باغ من یک کهنه دیوار گلی مانده
نه حتی یک شکوفه از بهارانی نمی آید


بدون حرکت و حسم تبم بالا چنان ناهید
به سویم باد سردی از زمستانی نمی آید


درختی پیرم از دوران دقیانوس سوی من
نوازش های باد و شور بارانی نمی آید


اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مهرناز وفا
مهرناز وفا

در آغوش سیاهی انتهای غار می میرم انا الحق را

در آغوش سیاهی انتهای غار می میرم انا الحق را

در آغوش سیاهی انتهای غار می میرم
انا الحق را که می بینم بدون دار می میرم


هزار و یک شبی را در میان ارگ رقصیدم
شبی که کل بم شد بر سرم آوار می میرم

سبک تر از صدای ربنای حضرت سلمان
در آغوش نسیمی همچنان یک سار میمیرم

هزاران سال پاکی با لب و گل بوسه هایت رفت
میان این دو لب هرگز نکش دیوار می میرم

به روی قاف قصرم چون سلیمان منتظر هستم
عصایی زیر دستم لحظه ی دیدار می میرم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مهرناز وفا
مهرناز وفا

برای #هما_صاحبکاران که در دوازده سالگی پرنده شد

برای #هما_صاحبکاران که در دوازده سالگی پرنده شد

برای
که در دوازده سالگی پرنده شد


تگرگ آمد و عطر شکوفه‌ها را برد
پرنده‌های بر این شاخه‌ها رها را برد

تگرگ آمد و باغ از حضور خالی شد
تگرگ آمد و از باغ، ردّ پا را برد

پرنده پر زد و خوشبختی از جهان پر زد
تگرگ آمد و از بخت ما "هُما" را برد

شنیده‌ام که تگرگ آمده‌ست در مشهد
شنیده‌ام که همه برگ و بار ما را برد

تگرگ آمد و بال و پر فرشته شکست
تگرگِ مرگ، خداوندیِ خدا را برد

بزن به دف که جهان در سکوت می‌میرد
تگرگِ مرگ فرود آمد و صدا را برد

پس از تو در همه آفاق حرف تاریکی‌ست
تگرگ آمد و آفاق روشنا را برد

پس از تو حرف زیادی نمانده، خاموشیم
که مرگ آمد و از قصّه، ماجرا را برد

پس از تو قصّه‌ی ما سخت بی سرانجام است
 که مرگ آمد و از قصّه، انتها را برد

اگرچه کُفر، ولی بر لبم دعا خشکید
که مرگ آمد و حیثیت دعا را برد.

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید