لحظه  بروز رسانی 
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

آروم بیدارش کن. بچه نترسه! - باشه حواسم هست

آروم بیدارش کن. بچه نترسه! - باشه حواسم هست

- آروم بیدارش کن. بچه نترسه!
- باشه حواسم هست... قربونت بره مادر... نترسی...

این دیالوگ پدر و مادرش بود!
تقریبا هر چندشب یه بار زمان بمبارون تهرون تکرار میشد... وقتی که همه باشنیدن صدای آژیرِ قرمز سراسیمه از خواب بیدار میشدن و به سمت زیرزمین میرفتن تا پناه بگیرن!
گاهی هم توی روز صدای آژیر بلند میشد
و مادر یا خواهرش بغلش میکردن تا گریه ش رو آروم کنن...
سه چهار سالش بود اما به محض شنیدن صدای هواپیما نفسش بند میومد.
این ترس ها و اون از خواب بیدار شدنای ناگهانی باعث شد دچار لکنت زبون بشه...
لکنتی که حتی وقتی بزرگترم شد باهاش بود
و سالها بخاطرش اذیت شد و خجالت کشید!
چه تو مدرسه و پیش همکلاسی هاش
چه تو محله بین همسن و سالاش
و چه تو جمع خونواده و فامیل!

اونقد شدید بود که مجبور بود برای حرف زدن دست یا پاشو تکون بده تا با این تکون، زبونش تحریک بشه و به حرکت دربیاد!!
بدترین موقع سر کلاس بود... زمان درس پرسیدن!
استرس باعث تشدید این حالت میشد و اون که درسش خوب بود گاهی با تعلل جواب میداد.
کم کم اعتماد به نفسش صفر شد...
بیشتر شبا میرفت یه گوشه، جوری که کسی نبینه و نفهمه گریه میکرد.
از نگاه ترحم آمیز بقیه بیزار بود و
از اینکه این نقص رو داره ناراحت...
هرچقدر بزرگتر میشد براش سخت تر بود.
دعا میکرد هیچ جا هیچکسی ازش سوالی نکنه.
رفته رفته گوشه گیر و کم حرف شد...
تا اینکه کلاس سوم راهنمایی توی کتاب قرآن این آیه ها رو دید:
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي* يَفْقَهُوا قَوْلِي
معلم قرآن میگفت حضرت موسی سخت تکلم میکرده و برای همین این دعا رو میخونده...

به دلش افتاد که هرروز و هرشب این دعا رو بخونه
شاید خدا لکنت زبونش رو برطرف کنه...
چندماهی گذشت... یهو به خودش اومد و دید خبری از لکنت نیست!!
آره... دیگه زبونش نمیگرفت!
گره از زبونش باز شده بود...
حالا عین بقیه راحت حرف میزد!

الان سالها گذشته و نزدیک 40 سالش شده
و خیلیا میگن تو کلامش یه آرامشی هست!
اما هنوزم اگر بطور ناگهانی صدای آژیر خطرو بشنوه تپش قلب و لرزش بدن پیدا میکنه! نفسش میگیره!
مخصوصا تو این ایام که آژیر خطر توی برنامه های مناسبتی تلویزیون و رادیو زیاد پخش میشه...

ش.ن: این قسمتی از سرگذشت من بود... دردی که سالها آزارم داد و نذاشت بچگی کنم! اما خداروشکر برطرف شد
پ.ن: جنگ چیز بدیه! فقط خدا میدونه مردم شهرهای مرزی چی کشیدن! (حتما فیلم درخت گردو رو ببینید)
د.ن: کافیه سیمت وصل بشه... دعات مستجابه!

مشاهده همه ی 142 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

خب چهل روز از اون اتفاق میگذره (الان باید

خب چهل روز از اون اتفاق میگذره (الان باید

خب
چهل روز از اون اتفاق میگذره
(الان باید چهلمم میبود😂)
و همه میدونیم عدد 40 همیشه عدد کمال بوده
من تو این مدت خیلی حرفا شنیدم
خیلی طعنه ها
خیلی تندی ها دیدم
خیلی ملامت ها
حتی از جهاتی خفیف شدم
از یک ماه بیکار شدنم تااااااا جواب پس دادن به آدمایی که قبلش عارم میومد باهاشون همصحبت بشم.
ولی همه رو میذارم پای تقاص اشتباهم
و در برابرشون جبهه نمیگیرم
هر عملی یه سزایی داره و باید پاش موند...
اما تو این چهل روز نتایج خوبی حاصل شد
قراره به همه ثابت کنم که تغییر کردم
و دیگه نه اون آدم گذشته رو دوست دارم
نه دوس دارم به اون حال و هوا برگردم

اما قسمت مفیدش برای شما:
از من به شما... نه نصیحت... خواهش برادرانه
غماتونو رها کنید
گذشته رو رها کنید
زخمای قلباتونو رها کنید
عشقا و دل بستنای ناکام مونده رو فراموش کنید
نمیگم دنیا خیلی قشنگه... نه
ولی زندگی رو نباید غمگین ادامه داد
من حداقل بیست سال تو غم و غصه غرق بودم
همه روزای قشنگ عمرمو بخاطر یه زندگی بد هدر دادم
به بهونه دوس نداشتن شریک سابق زندگیم.
خیلی از سالهای عمرمو پای عشقی موندم که ارزشی نداشت...
حالا فهمیدم که خطا رفتم.
چه مجردید چه متاهل
چه راضی هستید از شرایطتون چه نه
ذهن هممون پره از دغدغه هایی که زورمون بهشون نمیرسه
پس شرایط روحیمونو بدتر نکنیم
غرق گذشته باشیم غمگین میشیم
و فکر و خیال آینده هم مایوس کنندست
حال رو دریابیم
آرامش رو دریابیم
حیفه غمگین بگذرونیم...

یکی از دلایل سیاه بختی مملکت مون همین غصه های کوچیک ماست
همینه که انرژی منفی غم و غصه و درد و زخمهای قلبی مون رو رها کردیم تو اتمسفر زندگی هامون. تو محیط اطرافمون.
شک نکنید که این انرژی ها روی همه تاثیر میذاره.
اوضاع خراب اقتصادی و سیاسی و معیشت و کار و حتی داغ عزیزامون...
همه سر جای خودش سختن
اما زندگی تموم نشده
خودمون چکار کردیم برا حال خودمون؟
یا کاری نکردیم... یا زود دست کشیدیم از تلاش.
این بده
این خطاست
عین مُرده ها زندگی نکنیم...
پ.ن:
من تا این سن متنفر بودم از حرفا و متنها و کتابا و هرچیزی که این مدلی حرف میزد. هیچوقت تحت تاثیرشون نبودم... حالا فهمیدم اینم خطا بوده.
سعی میکنم از این به بعد پستهام انگیزه بخش باشن
و آموزه هامو جای غم و غصه هام نشر بدم
دوس ندارم برسید به جایی که من رسیده بودم
که تهش نابودیه... حتی اگر مثل من خودکشی نکنید!

مشاهده همه ی 1950 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

بسم الله الرحمن الرحیم برای اولین بار پستم رو با

بسم الله الرحمن الرحیم برای اولین بار پستم رو با

بسم الله الرحمن الرحیم
برای اولین بار پستم رو با نام خدا آغاز میکنم
هرچند همیشه نام و یاد خدا در خاطرم بوده
همیشه این آرزو رو داشتم که روز مرگم با روز تولدم همزمان باشه
به نظرم هم شیک بوده و هم رند بودن عمر رو دوس داشتم
این ده سال اخیر شب تولدم بساط رفتنم رو فراهم کردم
اما به محض عملی کردنش دست و دلم لرزیده
حتی جرات نکردم بسته های قرص تهیه شده رو باز کنم
اما امسال ساعت 1 بامداد 13 تیرماه 1400 عین هرسال حدود 400 قرص رو تهیه کردم
و بر خلاف همیشه دیدم نه اثری از تنگی نفس ناشی از ترس هست نه دستام میلرزه برا باز کردن قرصا.
به شجاعت خودم بالیدم
فهمیدم دیگه واقعا زندگی هیچ دلبستگی ای برام نداره
و از همه چیز و همه کس بریدم
از تنبلی زیادم فقط 320 تا قرص رو باز کردم.
مابقی رو گذاشتم کنارو گفتم همین تعداد جواب میده.
به سختی قرصا رو خوردم
رو به قبله خوابیدم
یه قرآن گذاشتم رو سینم و اول برای صبوری مادر عزیز و زجر دیدم دعا کردم که بعد من صبر بدن بهش.
بعد یه سلام به اقام حسین و یه سلام به امام رضا.
گفتم من زیارت شما اومدما.... رهام نکنید.
مابقیش شد ذکر استغفار و توبه از حق الناس.
از ظلمی که به نفس خودم کردم. از گناهام.
نیم ساعت گذشت
کم کم پاهام از کف پا بیحس شد و زد بالا
شل شدم
ذکرهام کند شد و ....ِ اخر خوابم برد.
ازساعت 2 تا 8 صبح هیچی یادم نی
8 صبح شیفت کاری شروع شد
و همکارا اومدن بالای سرم و فهمیدن من خواب نیستم
سریعا انتقال به اورژانس و شستشوی معده
و انتقال به CCU و ...
بعد از چهار روز هم ترخیص به منزل

یه نتیجه داشت این داستان نافرجام تلخ:
خدا منو دوس نداره که نبرد پیش خودش
اما من ول کنش نیستم
بزودی و به زور میرم پیشش!

پ.ن با تاخیر چند روزه:
اون روزا خیلی حالم خوش نبود
تصمیم داشتم دوباره تلاش کنم
اون عدد 22 زیر عکس رمز بود
میخواستم 22 تیر مجدد تلاش کنم
اما نه قرصش جور شد
نه دیگه تنهام میذاشتن که بتونم کاری کنم
بعد گفتم 28 تیر... یا 27 مرداد
همه این عددا هم معنی دارن تو ذهنم
اما طلبیدن بیام مشهد و... یهو ورق برگشت
بهرحال زور خدا بیشتره
و قراره من همچنان زندگی کنم... اما اینبار متفاوت

مشاهده همه ی 483 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

همیشه هم قافیه بوده اند "سیب" و "فریب" حتی

همیشه هم قافیه بوده اند "سیب" و "فریب" حتی

همیشه هم قافیه بوده اند
"سیب" و "فریب"
حتی زمانی که هیچ کس شعری نگفته بود
و حالا
ما
همه با هم
می گوییم: "سیب"!
و دوربین های عکاسی را فریب می دهیم
تا پنهان کنیم آن اندوه موروثی را
پشت این لبخند مصنوعی



پ.ن: دقت کردید از زمانی که ماسک میزنیم
دیگه کمتر لبخند همدیگه رو میبینیم...
الان فقط چشمها هستن که نشون میدن لبخند داریم یانه
و چشمها کمتر دروغ میگن!

مشاهده همه ی 2634 نظر
fati
مو قشنگمو قشنگ
fati

@mh-shayan ناگهان پرواز، ناگهان جدایی ؛ اینست

@mh-shayan ناگهان پرواز، ناگهان جدایی ؛ اینست

@mh-shayan

ناگهان پرواز، ناگهان جدایی ؛ اینست واقعیت زندگانی و تقدیر الهی…
جز صبر و شکیبایی و پذیرش مقدرات چاره‌ای نیست.
ما را چگونه ممکن است به این راحتی تیرگی شب را در روشنایی روز و خزان را در بهار احساس کنیم؟
ما دیدیم و پذیرفتیم.

پانزده سال از فوت پدر عزیزت گذشت

یادش را گرامی می‌داریم و به روح آسمانی‌اش سلام و صلوات می‌فرستیم.

روحشون شاد



مشاهده همه ی 543 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

من گمان میکردم که برای دلباخته کردنش باید لبخند

من گمان میکردم که برای دلباخته کردنش باید لبخند

من گمان میکردم
که برای دلباخته کردنش
باید لبخند بر لبش بنشانم
ولی هربار که میخندید
این من بودم که عاشق تر می شدم...

پ.ن: به تو بدهکارم
دست کم یک جان برای هر لبخند...

Quiz: متن تصویر را ترجمه کرده و حدس بزنید اولین چیست{-7-}

مشاهده همه ی 1261 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

آقا چندروز پیشا همینطور که داشتم توی آلبوم عکسهای قدیمی سیر

آقا چندروز پیشا همینطور که داشتم توی آلبوم عکسهای قدیمی سیر

آقا چندروز پیشا همینطور که داشتم توی آلبوم عکسهای قدیمی سیر و تجدید خاطره میکردم
رسیدم به عکسهای یه جشن به تاریخ سی و یکی دو سال پیش
قبل از سال 70
زمانی که "رویا" همسایه ما بود
رویا همون دختر همبازی من بود که خاطره بوسمون توی پارکینگ رو براتون گفتم{-59-}
الان این تنها عکسیه که از رویا داریم
و از شانس من دست این جنابِ نابجا درست جلوی صورت این طفل معصوم افتاده
اون زمانا امکانات کم بود
عین الان نبود که طرف به نام هر کدوم از دوس دختراش یه رم 32 گیگ داره
پر از عکسای مختلف چنین و چنان {-54-}
همین الان چهره بچگونه رویا تو خاطرم هست با تموم جزییات
حتی میتونم صداشو به خاطر بیارم
البته چون ازدواج کرده و مادر هم شده قطعا اینکارو نمیکنم
و اصلا بهش فکرم نمیکنم... خوشبخت بشه ان شاله
فقط خواستم بگم قدیمترا همه چی تو یاد و خاطره حک میشد
حافظه قدیمیا پره از خاطره... پره از یادگاری... پره از دیتاهای خاک خورده
الان همه چی زودگذر و فراموش شدنی شده... موندگاری نداره
حتی عشق...


پ.ن: این رویا هیچ ربطی به اون رویا که گاهی توی پستهام ازش میگم نداره
اون رویا تماما زاییده ذهن خودمه! و این فقط یک تشابه اسمیه!

مشاهده همه ی 1076 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

بوے مطبوع گل و منظره اے رو بـہ بهار پنجره

بوے مطبوع گل و منظره اے رو بـہ بهار پنجره

بوے مطبوع گل و منظره اے رو بـہ بهار
پنجره پشت خودش یـک من و " تو " کم دارد




پ.ن: این سان که با هوای " تو " در خویش رفته ام
گویی بهار در نفس مهربان توست!

مشاهده همه ی 560 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

امروز یه کم عجیب غریبه نصفش زمستونیه نصفش بهاری

امروز یه کم عجیب غریبه نصفش زمستونیه نصفش بهاری

امروز یه کم عجیب غریبه
نصفش زمستونیه
نصفش بهاری
و من بخاطر همین، امروزو برای پست جدیدم انتخاب کردم
چون درون منم همین حالت وجود داره
نیمی از وجودم پره از شکوفه های امید و جوونه برنامه های آینده
و نیم دیگه از سرمای حسرت و سوز رخوت و...
سالی که گذشت...
دوست دارم بنویسم چی به همه ما گذشت
ولی میگن نوشته انرژی داره
پس برای اولین بار در عمرم
قلمم رو وادار میکنم که از تلخیهای گذشته ننویسه
فقط بخش مثبتش رو مینویسم
اونم آشنا شدن با شماها بود
هرچند نتونستم به اندازه شما خوب باشم
و پا به پاتون رفاقت کنم
اما دلم برای حضورتون تپیده
و با نبود هر کدومتون گرفته
مخاطب این پست شمایید عزیزانم
کوتاهیامو ببخشید
اگر نتونستم تند تند سر بزنم به پیجتون
اگر نتونستم سریع جوابتونو بدم
اگر نتونستم عین خودتون ابراز محبت کنم
اگر نتونستم مثل شما بهترین باشم...
اگر گاهی سهوا حرفی زدم که رنجشی پیش اومده
اگر قضاوت ناعادلانه ای کردم
اگر خدای نکرده دلی رو شکوندم و نفهمیدم...

بدونید ذاتا آدم بی توجه و بی خیال و سنگدلی نیستم
به حکم فرشته بودن خودتون
به حکم انسانِ ممکن الخطا بودن من
لطفا بگذرید و حلال کنید
دوستتون دارم{-w67-}

و برای همتون توی سال جدید داشتنِ
دل خوش، لب خندون، قلب آروم، جسم سالم،
وقت پر بها، عمر با عزت، جیب پر پول و
همه خیر و برکت و چیزای خوبو آرزو میکنم...
امیدوارم این بهار سرآغاز تغییرات مثبت وجودمون باشه.
بمونید برام...
عیدتون مبارک

سی ُمِ اسفند 1399 ... چند ساعت مانده به رسیدن بهار

مشاهده همه ی 1695 نظر
شايان حبیبی
مهربونمهربون
شايان حبیبی

نگاهش عاشقانه بود میگفت "هیچوقت هیچکسی رو اینقد دوس نداشته"

نگاهش عاشقانه بود میگفت "هیچوقت هیچکسی رو اینقد دوس نداشته"
زانیار

نگاهش عاشقانه بود
میگفت "هیچوقت هیچکسی رو اینقد دوس نداشته".
جوری این جمله رو میگفت که به حرفش شک نداشتم.
بعد از یه مدت یه روز بهم گفت: میشه اسمتو بذاری امیر؟
گفتم: اسممو دوس نداری؟
گفت: چرااااا ولی امیر اسم قشنگیه!
(منم چون معتقدم 80 درصد دخترا اسم امیرو دوس دارن به نظرم طبیعی اومد!)
گفتم خب تو امیر صدام کن!!!
بعد چند دقیقه گفت میشه موهاتو بلند کنی تا شونه هات؟ میشه رنگشون کنی؟
گفتم: سختمه. من عادت ندارم به موی بلند. بعدشم جوگندمی موهامو دوس دارم.
گفت: بخاطر من اینکارو بکن. من اینجوری بیشتر دوستت دارم!
گفتم: خب تا جایی که بتونم عملیش میکنم!

دوماه گذشت...
توی ماشین بودیم و آهنگ "قاب عکس خالی" زانیار پخش میشد
(همینکه اینجا براتون آپلود کردم)
گفت: میشه این آهنگو رد کنی؟
پرسیدم: یاد کسی افتادی؟
گفت: آره!
زدم آهنگ بعدی...
چند دقیقه ای جفتمون تو فکر بودیم... بدون هیچ حرفی!
همینجور که جلو رو نگاه میکردم پرسیدم: دوسش داشتی؟
با صدای آهسته گفت اوهوم... ولی دیگه تموم شد!!!!
بعد کمی مکث پرسیدم: عکسشو داری ببینم...
توی گوشیش یه کم گشت و یه عکس نشونم داد.
یه پسر با موهای بلند مشکی تا شونه...
پرسیدم: اسمش چی بود؟
گفت: امیر!
به خیال خودش من نفهمیدم که اون خواسته ها بخاطر این بود که جای امیر پر بشه!
تا آخر مسیر حرفی نزدیم...
موقع خداحافظی گفت یادت باشه تو تنها عشق زندگیمی!
لبخند تلخی زدم و گفتم: ممنون! خدانگهدارت.

یاد ترانه عشق دوم احسان خواجه امیری افتادم:
من به هرکسی رسیدم غم داشت
من همیشه عشق دوم بودم
یه نفر قبل من اینجا بوده
که من از خاطره هاش ترسیدم
این گناه من نبوده که تورو
یه کمی دیرتر از اون دیدم...

پ.ن: میگن اون عشقی که بتونه شما رو از فکر عشق ناکامتون دربیاره موفقتره!
من میگم به شرطی که نخواید این عین همون بشه!

مشاهده همه ی 2641 نظر