لحظه  بروز رسانی 
میرشجاع
میرشجاع

‍ توی خواب دیدمت! بین ِدرخت هایی که دست انداخته

‍ توی خواب دیدمت! بین ِدرخت هایی که دست انداخته

‍ توی خواب دیدمت!
بین ِدرخت هایی که دست انداخته بودند گردنِ آفتاب.
بین درختهایی که از هر شاخه شان یک عالمه آینه آویزان بود
زل زده بودی توی چشم های بسته ی من.

چند شب است
ماه دارد گریه می کند!

راستی من توی چشم هایم یک چند تایی ستاره ی روشن دارم
دلت که گرفت
آسمان را بغل کن و بگو
چشمهایم را باز کنم!
اتاقت روشن می شود...

از هر شاخه هزار آینه آویزان است و من سرگیجه میگیرم از اینهمه تکرار بی حواس

می زنم روی شانه یِ خورشید
چهار زانو می نشیند کنارِ هوایِ تو...

تو فکر میکنی
ریشه ی این درخت ها از کجا آب میخورند؟!
این راز نگفته ی چشم های من و ماه است!

دو تا آینه از درخت چیدم
و به جایش دو تا ستاره ی چشم هایم را دوختم به شاخه

خسته از خواب های بی حواسم
تکانم بده و بیدارم کن...

چند شب است ماه دارد گریه می کند...

من تویِ این جنگل آینه
روی نوکِ پنجه هم بایستم
درخت بشو نیستم!

نشسته ام چهار زانو
کنارِ خورشید
کنارِ ماه
کنارِ هوای تو
تکانم بده...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

آمدی تا در فال تو صدها گل سرخ شناور

آمدی تا در فال تو صدها گل سرخ شناور

آمدی
تا در فال تو
صدها گل سرخ شناور را
به میهمانی شعر هایم
دعوت کنم
یا تقدیر را
در کشاکش قلب و
امواج نارسای تقویم
به ساحل سبز دستهایمان
برسانم
آمدی
تا هر صبح
گونه هایم
خون بهار را
از نوازش نگاه تو بنوشد
کجاست
آن ضمیر « من »
تا از گوشه گوشه ام
خاک دلتنگی را به باد دهد
و
با «تو »
به هجاهای بلند پرواز
تن دهد

آمدی...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم

دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم

دو سال و هفت ماه دیوانه وار یک نفر دوست داشتم
آنقدر دوست داشتم که جرات نمیکردم بگویم
آنقدر نگفتم که در یک بعد از ظهر پاییزی، از آن بعد از ظهرهای جمعه که انگار آسمان فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنو مِن کردن گفت فلانی نامزد کرد
کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم
انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود
شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتما میماند و دلش برای دیگری نمیرفت!
خلاصه منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!
غروب بود و قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فریدون فروغی، کنار حوض نشستم
اهالی خانه فهمیده بودند چه بلایی سرم آمده اما هیچ کدام به رویم نمی آورند
تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست،
چند کام از قلیان گرفت
حالا باید نصیحتم میکرد اما اینبار لحنش میلرزید!
چشم دوخت به زغال قلیان و بی مقدمه گفت:
سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی میدادن تا اینکه یه روز مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان،
فرمانده وقتی حال مادرم رو دید دو هفته مرخصی داد.
خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی بوس شدیم
دو تا صندلی از من جلوتر یه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده اش قلبم رو چلوند،
نگاهم که میکرد وا میرفتم
نامرد انگار آرامش رو به چهره ش آرایش کرده بودن و موهاشو هزارتا زنِ زیبا با ظرافت بافته بودن، هر بادی که میوزید و شالش تکون میخورد دست و تن و دلم میلرزید
اصلن یه حالی بودم
یه ساعتی از مسیر گذشته بود که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتما با مادرش حرف بزنه،
داشتم نقشه میکشیدم که چی بگم و چه کنم که مینی بوس کنار جاده ایستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پیاده شد و رفت.
همه چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمیدونستم باید چه غلطی بکنم، تا از شُک در بیام کلی دور شده بودیم،
خلاصه رفت و ما هم اومدیم
اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مینی بوس جا مونده بود
مثلا دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم، بعضیام میگفتن معتاد شده اما هیچ کس نفهمید جونم رو واسه همیشه توی نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم
پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ و نام کُردیِ عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود
پدر بزرگ گفت و رفت
و من تا صبح
به نامت
به رنگ شال گردن ات
به لباس هایی که میپوشیدی فکر میکردم
که قرار است یک عمر
برایم باقی بماند

مشاهده همه ی 1 نظر
میرشجاع
میرشجاع

آرزو می کردم بهار در دنیا می ماند. بگذارید بهار

آرزو می کردم بهار در دنیا می ماند. بگذارید بهار

آرزو می کردم بهار در دنیا می ماند.
بگذارید بهار بماند!
بیاید، جریان خون بزند، بخروشد!
بیاید، آفرینش شتاب گیرد، هجوم آورد؟
زندگی بیاید!
سراسر این حجم تباه شده را تکان دهد، بجنباند؟
بیاید، گلهای پژمرده را دور بریزد،
آخرین گلها را!

بیاید، سرمای بد یمن را با گرمایی دوباره کنار بزند،
گلهای حسرت سر برآوردند،
رگهای مرده از زعفرانی های سفید
وارغوانی تنفس کنند،

آرزو می کنم بهار بود
ماهرانه در اخگرهای افتاده
از آتشی پراکنده می دمید،
آتش بازی کوچک زیبا
با کره اسبهای پا بلند کمیاب،
گوساله های گوش پهن، و گنجشک های برهنه

آرزو می کنم بهار،
با صدای آمد و رفت پاها شروع شود
گامهای جدید بر روی زمین، تپشی بی تاب.

آرزو می کنم بهار بود،
بهاری لطیف، ترد و با احساس......

مشاهده همه ی 1 نظر
میرشجاع
میرشجاع

بیاباهم برویم زندگی را برقصانیم به ساز خنده هایمان

بیاباهم برویم زندگی را برقصانیم به ساز خنده هایمان

بیاباهم برویم زندگی را برقصانیم به ساز خنده هایمان
من خوشی را دور گردنت می بندم ، تو عشق را به گونه ام بچسبان
بیا دست روزگار را بگیریم و بزنیم به دل جاده . باهم بدویم و قرارمان باشد که تا انتهای مسیر بلند بگوییم "دوستت دارم"
صدای عشق و خنده هایمان در دل پیچ وخم جاده پر شود و روزگار بیاید دم گوشمان وبگوید؛
حواسم پرت خنده هایتان بود و دلم غنج رفت برای بوسیدن گونه هایتان
چه دلبرانه دل داده است به خنده هایمان
بیا دلدادگی را پهن کنیم همین گوشه ی زندگی
آتش روشن کنیم که مبادا عشق میان نگاهمان قندیل ببندد
برایت حال خوب دم می کنم
و تو برایم "ماندن" را بنواز
زندگی بی تاب عشقی است که بند نگاه ماست
بیا برویم ...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

دگربار باز خواهم گشت؛ به خاطر لبخند و عشق بازخواهم

دگربار باز خواهم گشت؛ به خاطر لبخند و عشق بازخواهم

دگربار باز خواهم گشت؛
به خاطر لبخند و عشق بازخواهم گشت
و با چشمان حیران خویش
به نیمروز زرّین و جنگل سوخته می‌نگرم،
و دود سیاه نیلگونی که به آسمان کبود برمی‌خیزد.
سلانه باز میگردم همراه با جویبارانی
که برگ‌های سوخته‌ی علفزاران خمیده را می‌شوید.

و یک بار دیگر به هزار رؤیای خویش
از آب‌هایی می‌اندیشم
که شتابان از کوه‌ها فرو می‌ریزند.
باز خواهم گشت
برای شنیدن آوای فلوت و ویولن
در پایکوبی‌های دهکده،
نغمه‌های محبوب دلنواز
که ژرفای نهان حیات بومی را برمی‌انگیزند،
و نواهای سرگشته‌ی مبهم که یادآور سحر و افسون‌اند.
باز خواهم گشت، دگربار باز خواهم گشت،
برای رهایی اندیشه‌ام از سال‌های طولانی پر درد...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

در زندگی گاهی پیش آمده است که احساس می‌ کنی فرا

در زندگی گاهی پیش آمده است که احساس می‌ کنی فرا

در زندگی گاهی پیش آمده است که احساس می‌ کنی فرا زمینی هستی و درکی فراتر از درک انسانی داری. از خودت سوال می‌کنی که آیا از تمام زیبایی‌های زندگی و مهم تر از همه زیبایی های درون قلبت آگاهی داری؟ شاید بعضی ها اسمش را صدای قلب می‌گذارند و یا ندای روحی، پیام فرشته ی درون و هر چه که اسمش را بگذاری. آیا بر این باور بوده ای و تا به حال به آن اعتماد کرده ای؟ چرا که نه...
ندای درون می تواند نیروی محرکه ی ذهن و فکر هر کسی باشد و اجازه ندهی که صدای منقی دنیای اطرافت را تیره و تار کند و از مسیری که می روی منحرف و باز بدارد. وقتی به راستی کاری را انجام می‌دهی که به آن اعتقاد داری ندای درون، قدرتی خواهد بود که کمک خواهد کرد تا در زندگی موفق شوی، به آن گوش دهی و باورش کنی، ایمان داشته باشی که با سخت کوشی به تمام آن چه شایسته است به نحوه خوبی خواهی رسید.
اگر زمانی در زندگی، امید، آرزوها و تمایل و خواسته هایت را از دست داده باشی و فکر کنی که به آن ها نمی‌رسی ،از خودت می پرسی که الان چیزی را که می خواستی به دست آوردی هر چه که آرزو داشتی، همان طور که به دیگران نگاه می کردی و در دلت می گفتی چه لذتی دارد که مانند آن ها به آرزوهایم برسم، خوب اگر رسیده باشی، زندگی مال توست.
احساسات فوران می کنند... شادی، هیجان، عشق، امید، قدردانی، بیداری، حسرت، سوال و ترس...
در حالی که با بهترین شیوه ی ممکن به زندگی ادامه می دهی، چیزی تو را می ترساند! گویی بیش از حد توان توست. چه طور تمام این هایی را که خواسته ای مدیریت می کنی؟ چه طور این همه احساس را یک جا به دست آوردی؟ در یک زمان؟ تا حالا فکر کرده ای که چرا این گونه حس می کنی؟
شاید فکر می کنی واقعیت این است یا حقیقی است که خیلی زود چهره ی واقعی خودش را نشان خواهد داد و آرزوها فرو خواهد پاشید؛ به دلیل این که گاهی در طول مسیر، در اُفت و خیزهای زندگی، امیدت را به خالص‌ترین نوع هر چیز، از دست داده ای...
عشق، امید و پایداری را نگه دار ، سرانجام به اهدافی که داری و آن چه دل بسته ای خواهی رسید...

برگرفته از کتاب قطار زندگی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

دلم از آن ایوان ها می خواهد که خورشید می

دلم از آن ایوان ها می خواهد که خورشید می

دلم از آن ایوان ها می خواهد
که خورشید می آمد دامنش را پهن می کرد وسط قالیچه ی پاخورده
زمان لم می داد روی ساعت صفر
پلّکانی که پای کودکی هایم
برای دو تا یکی کردنش
کم می آورد...
سماوری که انگار
همیشه آتش به جانش می افتاد
وقتی سنگینی قوری دست به کمر
روی شانه اش نبود
و آواز قورباغه ای که حواس خاک و باغچه را
به آسمان گره می زد...
یک چیزِ دیگر هم هست
وسط این همه خیال و تصویر
دلم "تو" را می خواهد
که بی دقّ الباب
در بگشائی...
نانِ از تنور گذشته اگر
عطر دستان تو را بدهد
قول می دهم که لقمه های عاشقی
از گلوی تمام لحظه های زندگی
سُر می خورَد
و من درست در آستانه ی وصال شیروانی و باران
برای همیشه
از هیاهوی شهر
و آن چه نامش را
به خطا زندگی گذاشته اند، می گذرم...
دلم از آن قصّه های تمام نشدنی بی قید و شرط می خواهد
که برای یک بار
اتّفاق می افتد
امّا افسار سرنوشت را دست می گیرد و می تازد...
از همان داستان هائی
که به قول تو
خدا خودش قلم می زند
و هیچ نشدنی درکار نیست...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

هر وقت سینه‌ام سوخت . و صورتم گُر گرفت

هر وقت سینه‌ام سوخت . و صورتم گُر گرفت

هر وقت سینه‌ام سوخت ...
و صورتم گُر گرفت...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت پنجره‌ی اتاقم...
همان ابعاد فلزیِ ساده‌یِ بدقواره بود...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت از شنبه تا پنج‌شنبه...
غمبادِ طولانیِ جمعه بود...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت با چشمانِ بسته تاریک بودم ...
و با چشمان باز، تاریک‌تر...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت از لیوان چای...
دود خاکستری سکوت بیرون می‌زد...
فهمیدم وقت نوشتن است...
هر وقت یقین کردم ...
که تو را از من...
تو را از خودت...
و تو را از صورت مادرت دور کرده‌اند...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت غیر از خودکار آبی مأیوس...
چیزی در کیف روزمرگی‌ام نبود...
فهمیدم وقت نوشتن است....
هر وقت تو به جای من، در سرم زندگی می‌کردی...
فهمیدم وقت نوشتن است...
آری دلیار من...
همیشه وقت نوشتن است...
و این نوشتن‌ها، بیابان‌گرد تشنه‌ای ست، ...
که جای آب، فریاد می‌زند...
دوستم داشته باش...
دوست داشتن تو برای من ...
از نام و نام خانوادگی،
از هویت،
از خاک،
از آب
و از نوشتن هم واجب‌تر است....
من می‌توانم بدون اسم خودم سال‌ها زندگی کنم،
ولی بدون تکرار اسم تو، نه....

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
میرشجاع
میرشجاع

هزار قافیه و ردیف نذربودنت کرده ام تا حریم

هزار قافیه و ردیف نذربودنت کرده ام تا حریم

هزار قافیه و ردیف
نذربودنت کرده ام
تا حریم شاعرانه هایم
همیشه عطر نرگس و بهارنارنج را
ورق به ورق
مشق کند...
کبوتران دلتنگی را
از بام این جان همیشه بی قرار پر داده ام
تا نه غباری از اندوه سالیانِ چشم به راهی
بر پیراهنِ لحظه های تو بنشیند
و نه ابرهای منتظر نگاه من
شاخه نبات لبخندهایت را
از لیوان چای داغ عاشقانه هایم در آوَرَد...
برایم بمان
نوازش های بی پایانی
در خستگی انتظار آبشار این جوانی سالخورده در خروشند
تا سر به دماوند آغوش تو بگذارند
و از نفس بیفتند...
عطر اشتیاق دیوانگی هایت
مشام خواب و بیداری این اتاق نیمه برهنه را کلافه می کند
و کفش های تو هنوز
سرگرم این پا و آن پایی هزار ساله
اندرخم گریزهای بلاتکلیف
خودشان را به کوچه ی علی چپ می زنند...
حواست اگر
به هجرت دُرناهای ثانیه و ساعت
از دریاچه ی عمر بی بازگشت پرت نمی شود
خیالی نیست...
امّا بگو
در کهنسالی روزشماری
که به دیوار شناسنامه ات آویخته
چه حرفی برای آینه ها می مانَد
وقتی که این همه می خواهمت
و آن همه
دوری از آغوشِ تنهایی ام ؟ ...

مشاهده همه ی 1 نظر