لحظه  بروز رسانی 
مولانا
مولانا
4.jpg

جوان ثروتمندی نزد دانایی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید: پشت پنجره چه می بینی؟ جواب داد: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد.
بعد آینه‌ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟ جواب داد: خودم را می‌بینم.
دیگر دیگران را نمی‌بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده‌ی اولیه ساخته شده‌اند، شیشه. اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی. این دو شی‌ شیشه‌ای را با هم مقایسه کن.
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آنها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می بیند. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلو چشم‌هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوست‌شان بداری.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مولانا
مولانا
4.jpg

ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مولانا
مولانا
4.jpg
ارغوان

اندر این گوشه خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ارغوان ارغوان
تو برافراشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده ی من

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مولانا
مولانا
4.jpg

اُردیبهشت

اُردیبهشت
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
مولانا
مولانا
2840.jpg

حالا که رسیده وقت بیعت با عشق♥ ️
عشق است که صاحب الزمانی باشیم

مشاهده همه ی 2 نظر
مولانا
مولانا
2838.jpg

اُردیبهشت

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 2 نظر
مولانا
مولانا
2835.jpg

شبی بارانی و غمگین
شبی از هر شبم شب تر...
قدر مرا میکُشت دلتنگی،
ولی او را نمی دانم!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید