لحظه  بروز رسانی 
علی عالم ...
عاشقعاشق
علی عالم ...

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند مشتی


...
اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند
اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب
اما به آب خوردن من گیر داده اند
مانند شمع در غم تو آب می شوم
مردم به فرم مردن من گیر داده اند
چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم!...
...

...
وقتی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پر است
گرگان بـــه جامه ی تن من گیـر داده اند
دامن زدم به خون که بدست آورم تو را
این دست ها به دامن من گیـر داده اند
گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم
اینجا به دل سپردن من گیر داده اند!...
...

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
amir ali
amir ali

پرکن پياله را  كاين آب آتشين  ديريست ره به حال

تصاویر سیاه سفید , گالری عکس سیاه وسفید

پرکن پياله را 
كاين آب آتشين 
ديريست ره به حال خرابم نمی برد 
اين جامها 
كه در پی هم می شود تهی 
دريای آتش است كه ريزم به كام خويش 
گرداب می ربايد و آبم نمی برد
من با سمند سركش و جادويی شراب 
تا بيكران عالم پندار رفته ام 
تا دشت پر ستارهء انديشه های ژرف 
تا مرز ناشناختهء مرگ و زندگی 
تا كوچه باغ خاطره های گريز پا 
تا شهر يادها 
ديگر شرابم جز تا كنار بستر خوابم نمی برد 
پر كن پياله را
هان ای عقاب عشق 
از اوج قله های مه آلوده دور دست 
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من 
آنجا ببر مرا
كه شرابم نمی برد 
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد
در راه زندگی 
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی 
با اين كه ناله ميكشم از دل 
كه آب! آب! 
ديگر فريب هم به سرابم نمی برد 
پر كن پياله را ...!
فریدون مشیری

هـــوای تـازه
مشاهده همه ی 3 نظر
❀zohre•●kolbedost❀
ناراحتناراحت
❀zohre•●kolbedost❀

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

 

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

 

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

 

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

 

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

 

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

 

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

مشاهده همه ی 6 نظر
بهاااااااار
آروم و عادیآروم و عادی
بهاااااااار

‌ در زلفِ شبت شانه زیاد است ولی من! بسیاریِ


در زلفِ شبت شانه زیاد است ولی من!
بسیاریِ بیگانه زیاد است ولی من..

از بوی تو مست است بهارِ تنِ بسیار
هم بالِ تو پروانه زیاد است ولی من..

از خانه ی دل رفته هوایِ دگرانم
هر چند که ویرانه زیاد است ولی من

یک بار تو هم یادِ من از روی وفا کن
از بوی تو ریحانه زیاد است ولی من

گفتند شهیدان همه از زلف تو بسیار
در بابِ تو افسانه زیاد است ولی من

از خال لبت من چه بگویم که ندانی
در دام شما دانه زیاد است ولی من

درسینه ندیدم که کسی غیر تو باشد
از باد صبا صبح به یاد است ولی من

صبا {-35-}


مشاهده همه ی 10 نظر
بهاااااااار
آروم و عادیآروم و عادی
بهاااااااار

تا عکس تو افتادسر مردمکــــــــــم چون دایره تنبک ضـــــربان زد دلکم

تا عکس تو افتادسر مردمکــــــــــم
چون دایره تنبک ضـــــربان زد دلکم


قایم شده ای در دل و هر جا بروی
هر ثانیه سک وسک بزند دفتـــرکم

جوری ابوکاظمی

مشاهده همه ی 7 نظر
یاسین
ناراحتناراحت
یاسین

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم! من این پایینم و

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌حاشا را نمیدانم!

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که‌من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،-
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تو‌تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
-ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم-

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما-
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند ؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
فرانك كاظمي
مهربونمهربون
فرانك كاظمي

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان عندلیبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه خنیا گران از خار می ترسد
شه سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
سازها بشکست و درد شاعرانه از حد گذشت
سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
آشنا نا آشنا شد تا بلی گفتن بلا شد
گریه کردم ناله کردم
حلقه بر هر در زدم
سنگ سنگ کلبه ی ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان عندلیبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسند
عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه خنیا گران از خار می ترسد
شه سوار از جاده ی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت
جام ها جوشی ندارند عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچ کس گوشی ندارد
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی
جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده دسته دسته
آشنایان عندلیبان
باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازآ تا کاروان رفته باز آید
بازآ تا دلبران ناز ناز آید
بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگار دلنواز آید
بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
گل به افشانیم و می در ساغز اندازیم

مشاهده همه ی 8 نظر