لحظه  بروز رسانی 
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW

‏٢٨نوامبر ١٩٧٧: با چه کسی می‌توانم این پرسش را مطرح

‏٢٨نوامبر ١٩٧٧:
با چه کسی می‌توانم این پرسش را مطرح کنم؟
‏آیا این‌که بدون کسی که دوستش داشته‌ای قادر به زندگی باشی، به معنای این است که او را کم‌تر از آن‌چه فکر می‌کردی دوست داشته‌ای؟

- خاطرات سوگواری؛ رولان بارت.

نظرات برای این پست غیر فعال است
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW

"آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش جای انگشت هم

"آدمیزاد که خیک ماست نیستش انگشت بزنیم توش جای انگشت هم بیاد. جای انگشتِ درد و فقر و رنج و بلا و تنهایی و بی پناهی و اینها در آدم می مونه."

نظرات برای این پست غیر فعال است
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW

ما قبیله بزرگی بودیم مومن به هم تنگ هم می

ما قبیله بزرگی بودیم
مومن به هم تنگ هم می نشستیم شبهای سرد، دور آتش یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند،یا می رقصیدند بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند دردهای هم را بلد بودیم، با هم زندگی می کردیم، با هم می مردیم مومن بودیم به خدایی سنگی، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد بعد،آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه، چشمهایت آمدند کمی کنار آتش ما نشستی، و بعد رفتی من مومن شدم به تو، پشت کردم به خدای قبیله بقیه گفتند کافرم گفتند منم دلیل قهر خداوند، که باران نمی بارد و خشک دشتی شده زمین که برکت از سفره قبیله رفته مرا راندند،تو نمیدانی،می دانم مرا راندند و من در سردترین زمستان خدا گم شدم در جنگلی که درخت نداشت،خارستان بود هی راه رفتم و زخم خوردم و خون دلم چکید روی خارها و گل داد و گلها دهانشان تیغ داشت و به هر بوسه کمی از مرا دریدند هی تکه تکه کم شدم تمام جنگل را هی راه رفتم، به خورشید و ماه نگاه کردم و لبخند زدم که یادم آمد ماه و خورشید تویی جنگل که تمام شد رسیدم به غار تو آمدم کنار در ایستادم به تماشای تن تو، که برهنه بودی و می رقصیدی برای مردی که دوستش داشتی و مرد من نبودم و زن تو بودی نگاهت کردم و لبخند زدم و گریه کردم و ایمان تیغ تیزی بود که می چرخید تمام جانم را، می درید و می خندید هی درد دوید در رگهای تنم و به کسی نگفتم و تمام جنگل را برگشتم تا قبیله خودم بی حرف،رفتم وسط آتش بزرگ،رقصیدم رقصیدم و تمام تنم تمام شد و خاکستر شدم خاکسترم را باد آورد انداخت کنار غار تو، که رسم باد همین است که هر شکاری را ببرد تحویل شکارچی بدهد و آدمها نمی دانند خاکسترم بی که تو بدانی هر روز کف پای تو را بوسید وقتی می رقصیدی بعد یک شب که از دور نگاهت می کردم و نمی دانستی، گفتند تمامم و باید باد مرا ببرد گفتند شرط ایمان دوری و دوستی است من گریه کردم،خاکستر نمناکی شدم که اختیارش دست همه بود غیر از خودش تو آمدی روی تنم رقص مرگ کردی پیش چشمم آمیختی با مردی که من نبودم، من همانجا بودم و نگاهتان می کردم مرد شراب تنت را نوشید و مست شد من تمام شدم تن دادم به نبودن باد ، مرا آورد انداخت وسط دریای مذاب. پراکنده شدم. هر تکه از تن خاکستر شده ام را باد برد به یک گوشه دنیا، حالا همه جای جهان خاکسترهایی هستند که مومن اند به درد، و شبها ورد نام تو را آنقدر می خوانند، که همه دیوانه ها مست شوند و برقصند. من این قصه را نگفتم که خبردار شوی، نه. تو زبان خاکسترها را نمی دانی، بس که همیشه خورشید بوده ای. اصلاً نگفتم که بدانی که تو خط مرا نمی خوانی. گفتم که باد برساند به گوش آنکه کنار توست، که بداند بهشت ابدی نیست و قدر هر ثانیه دیدن تو را بداند...

نظرات برای این پست غیر فعال است
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW

ترک شدن همیشه هم بد نیست. گاهی زیباترت میکنه

ترک شدن همیشه هم بد نیست. گاهی زیباترت میکنه

ترک شدن همیشه هم بد نیست...
گاهی زیباترت میکنه...

نظرات برای این پست غیر فعال است
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW

بعضی مواقع توی بحث با بعضی آدما تعجب میکنم که این

بعضی مواقع توی بحث با بعضی آدما تعجب میکنم که این حجم از حماقت چطور تو یه نفر جا گرفته...

نظرات برای این پست غیر فعال است
zʇɹǝɥ 52 ɹW
zʇɹǝɥ 52 ɹW
پیر شدیم پسر، پیر

پیر شدیم پسر، پیر...

نظرات برای این پست غیر فعال است