لحظه  بروز رسانی 
M..S
M..S

ظهر يک روز سرد زمستاني ،وقتي پروين به خانه برگشت،

_2.jpg
ظهر يک روز سرد زمستاني ،وقتي پروين به خانه برگشت،
پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل ان را خواند:
"پروين عزيزم،
عصر امروز به خانه ي تو مي ايم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ،خدا "
پروين همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همي نبود.
در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت:
من که چيزي براي پذيرايي ندارم!
پس نگاهي به کيف پولش انداخت .او فقط هزار و صد تومان داشت.
با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت
تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.
در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند.
مرد فقير به پروين گفت: خانم ، ما خانه و پولي نداريم.
بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. ايا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟
پروين جواب داد: متاسفم، من ديگر پولي ندارم و
اين نان ها هم براي مهمانم خريده ام.
مرد گفت: بسيار خوب خانم ، متشکرم و بعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد و زن فقير در حال دور شدن يودند، پروين درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد:
اقا خواهش مي کنم صبرکنيد وقتي پروين به زن و مرد فقير رسيد،
سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد.
وقتي پروين به خانه رسيد يک لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست
به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت.
همانطور که در را باز کرد، پاکت نامه ديگري را روي زمين ديد.
نامه را برداشت و باز کرد:
"پروين عزيز،
از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم،
با عشق ، خدا .

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

خانوووووووم.شــماره بدم؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چند لحظه از وق

_1.jpg
خانوووووووم...شــماره بدم؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چند لحظه از وقتتو به مــــا ميدي؟؟؟؟؟؟
اينا جملاتي بود که دخترک در طول مســير خوابگاه تا دانشگاه مي شنيد!
بيچــاره اصـلا" اهل اين حرفـــــها نبود... اين قضيه به شدت آزارش مي داد
تا جايي که چند بار تصـــميم گرفت بي خيــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگيش بازگردد.
روزي به امامزاده ي نزديک دانشگاه رفت...
شـايد مي خواست گله کند از وضعيت آن شهر لعنتي....!
دخترک وارد حياط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گريه کند...
دردش گفتني نبود....!!!!
رفت و از روي آويز چادري برداشت و سر کرد...
وارد حرم شدو کنار ضريح نشست.
زير لب چيزي مي گفت انگار!!! خدايا کمکم کن...
چند ساعت بعد، دختر که کنار ضريح خوابيده بود با صداي زني بيدار شد...
خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستي! مردم مي خوان زيارت کنن!!!
دخترک سراسيمه بلند شد و يادش افتاد که بايد قبل از ساعت 7
خود را به خوابگاه برساند... به سرعت از آنجا خارج شد...
وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چيزي شده بود.... ديگر کسي او را بد نگاه نمي کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودي تعـقــيبش نمي کرد!
احساس امنيت کرد...
با خود گفت:مگه ميشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!!
فکر کرد شايد اشتباه مي کند!!! اما اينطور نبود!
يک لحظه به خود آمد....
ديد چـــادر امامــزاده را سر جايش نگذاشته....!

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

داستان خلق زن: ز هنگامي که خداوند مشغول خلق زن

_4.jpg
داستان خلق زن:
ز هنگامي که خداوند مشغول خلق زن بود، هفت روز مي‌گذشت.
فرشته‌اي ظاهر شد و گفت: چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي‌فرماييد؟
خداوند پاسخ داد: دستور کار او را ديده‌اي‌؟
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد،
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد.
بوسه‌اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته
تا قلب شکسته، درمان کند.
فرشته گفت : اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد.
خداوند گفت : چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند،
يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي.
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده‌ام.
تصورش را هم نمي‌تواني بکني که تا چه حد مي‌تواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسيد :
فکر هم مي‌تواند بکند؟
خداوند پاسخ داد :
نه تنها فکر مي‌کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
فرشته پرسيد :
اشک ديگر براي چيست؟
خداوند گفت:
اشک وسيله‌اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا‌اميدي، تنهايي،
سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد و گفت: شما فکر همه چيز را کرده‌ايد.
خدا جواب داد:
زن‌ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي‌کنند.
همواره بچه‌ها را به دندان مي‌کشند.
سختي‌ها را بهتر تحمل مي‌کنند.
وقتي خوشحالند گريه مي‌کنند.
در مقابل بي‌عدالتي مي‌ايستند.
بدون قيد و شرط دوست مي‌دارند.
کار زن‌ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،
زن‌ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند.
خداوند گفت: اين مخلوق عظيم فقط يک عيب دارد!

فرشته پرسيد: چه عيبي؟
خداوند گفت:
قدر خودش را نمي داند....

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

روزي رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراييل به زيارت آن

_7.jpg
روزي رسول خدا (ص) نشسته بود، عزراييل به زيارت آن حضرت آمد.
پيامبر(ص) از او پرسيد: اي برادر! چندين هزار سال است
که تو مأمور قبض روح انسان ها هستي،
آيا در هنگام جان کندن آنها دلت براي کسي سوخته است؟
عزارييل گفت در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:...
اول روزي دريايي طوفاني شد و امواج سهمگين آن يک کشتي را در هم شکست همه سر نشينان کشتي غرق شدند، تنها يک زن حامله نجات يافت او سوار بر پاره تخته کشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره اي افکند و در همين هنگام فارغ شد و پسري از وي متولد شد
من مأمور شدم که جان آن زن را بگيرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
و دوم هنگامي که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بي نظير خود پرداخت
و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا انرا تکميل نمود.
وقتي خواست به ديدن باغ برود همين که خواست از اسب پياده شود
و پاي راست از رکاب به زمين نهد، هنوز پاي چپش بر رکاب بود
که فرمان از سوي خدا آمد که جان او را بگيرم،
آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و رکاب اسب گير کرد و مرد،
دلم به حال او سوخت بدين جهت که او عمري را به اميد ديدار باغي که ساخته بود سپري کرد اما هنوز چشمش به باغ نيفتاده بود اسير مرگ شد.
در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر (ص) رسيد و گفت اي محمد!
خدايت سلام مي رساند و مي فرمايد:
به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکي بود که او را از درياي بيکران به لطف خود گرفتيم و از آن جزيره دور افتاده نجاتش داديم و
او را بي مادر تربيت کرديم و به پادشاهي رسانديم،
در عين حال کفران نعمت کرد و خود بيني و تکبر نمود و پرچم مخالفت
با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت،
تا جهانيان بدانند که ما به آدميان مهلت مي دهيم ولي آنها را رها نمي کنيم.


نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

معلم عصبي دفتر رو روي ميز كوبيد و داد زد:

_5.jpg
معلم عصبي دفتر رو روي ميز كوبيد و داد زد: سارا ....
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پايين انداخت و خودش رو
تا جلوي ميز معلم كشيد و با صداي لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانيت شقيقه هاش مي زد، تو چشماي سياه و مظلوم
دخترك خيره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نكن؟ هـــا؟!
فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه بي انضباطش
باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ي لرزونش رو جمع كرد...
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مريضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق مي دن...
اونوقت مي شه مامانم رو بستري كنيم كه ديگه از گلوش خون نياد...
اونوقت مي شه براي خواهرم شير خشك بخريم كه شب تا صبح گريه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره
كه من دفترهاي داداشم رو پاك نكنم و توش بنويسم...
اونوقت قول مي دم مشقامو ....
معلم صندليش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشين سارا....
و كاسه اشك چشمش روي گونه خالي شد....

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده

_8.jpg
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا!خسته ام! نمي توانم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان.
بنده: خدايا سه رکعت زياد است.
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز بخوان
بنده: خدايا ! امروز خيلي خسته ام! آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است! نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است
چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است
امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...

بنده ي من تو به هنگامي که به نماز مي ايستي من آنچنان گوش فرا ميدهم
که انگار همين يک بنده را دارم و تو چنان غافلي که گويا صد ها خدا داري.

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

داستان کوتاهي که پيش روي شماست يک نامه خاص است

_9.jpg
داستان کوتاهي که پيش روي شماست يک نامه خاص است
که حتما بايد دوبار خوانده شود!
اين نامه تاجري به نام پائولو به همسرش جولياست
که به رغم اصرار همسرش به يک مسافرت کاري ميرود
و در آنجا اتفاقاتي برايش مي افتد که مجبور ميشود نامه اي
براي همسرش بنويسد
به شرح ذيل …
جولياي عزيزم سلام ….
بهترين آرزوها را برايت دارم همسر مهربانم. همانطور که پيش بيني
ميکردي سفر خوبي داشتم. در رم دوستان فراواني يافتم که با آنها
مي شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوري از تو
را تحمل کرد. در اين بين طولاني بودن مسير و کهنگي وسايل مسافرتي
حسابي مرا آزار داد. بعد از رسيدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شديم. آنها
که از اوضاع مناسب مالي و جايگاه ممتاز من در ونيز مطلع بودند
محبتهاي زيادي به من کردند و حتي مرا از چنگ تبهکاراني که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزديک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نيز يکي از رفقاي بسيار خوب و عزيزم
“روبرتو”‌ که يکي از همين مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به اين دوري خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمينانت جعبه جواهرات
مرا از تو دريافت کند وبه من برساند. با او همکاري کن تا جعبه
مرا بگيرد. اطمينان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شياد فرصت طلب ديگري جعبه را
خواهد دزديد و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن، در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از ديدن نامه و انگشتر من در ونيز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در اين مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جاي جعبه را ميداند. در مورد دزد بعدي هم نگران نباش
مسلما پليس او را دستگير کرده و آنقدر نگه ميدارد تا من بازگردم.

Pauolo
**نامه رو خونديد؟ اما بهتره يک نکته مهم رو بدونيد:
پائولو قبل از سفر به رم با جوليا قرار گذاشته بود که در اين مدت هر نامه اي
به او رسيد انرا يک خط در ميان بخواند.
حالا شما هم برگرديد و دوباره نامه رو يک خط در ميون بخونيد
تا به اصل ماجرا پي ببريد.

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

وقتي که خودم رو از بالاي ساختمون پرت کردم. در

546148_363127070432301_350850203_n.jpg
وقتي که خودم رو از بالاي ساختمون پرت کردم.
در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهرباني را ديدم که
 با خشونت مشغول دعوا بودند!
در طبقه نهم پيتر قوي جثه و پر زور را ديدم که گريه مي کرد!
در طبقه هشتم سارا داشت گريه مي کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .
در طبقه هفتم دن را ديدم که داروي ضد افسردگي هر روزش را مي خورد!
در طبقه ششم هنگ بيکار را ديدم که هنوز هم روزنامه مي خرد
تا بلکه کاري پيدا کند!
در طبقه پنجم هم آقاي وانگ به ظاهر بسيار ثروتمند را ديدم که در خلوت
حساب بدهکاري هايش را ميکرد.
در طبقه چهارم رز را ديدم که باز هم با نامزدش کتک کاري مي کرد!
در طبقه سوم پير مردي را ديدم که چشم به راه است تا شايد کسي به ديدنش بيايد!
در طبقه دوم لي لي را ديدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل
مفقود شده بود،زل زده است!
قبل از پريدن فکر مي کردم از همه بيچاره ترم.
اما حالا مي دانم که هر کس گرفتاري ها و نگراني هاي خودش را دارد.
بعد از ديدن همه فهميدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.
حالا کساني که همين الان ديدم، دارند به من نگاه مي کنند.
فکر مي کنم آنها بعد از ديدن من با خودشان فکر مي کنن
که وضعشان آنقدر ها هم بد نيست!

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

وقتي 15 سالت بود بهت گفتم دوستت دارم صورتت از

_10.jpg
وقتي 15 سالت بود بهت گفتم دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو پایین انداختی و لبخند زدي...
وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از
 اين که منو از دست بدي وحشت داشتي
وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردي و برام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و
گفتي بهتره عجله کني ..داره ديرت مي شه
وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري بعد از کارت زودتر بيا خونه.
وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي
باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري تو درسها به بچه مون کمک کني.
وقتي که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو همونجور که بافتني مي بافتي بهم نگاه کردي و خنديدي.
وقتي که 60 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم
در حاليکه روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم
من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش برام نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود.
وقتي که 70 سالت شد..
اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري..
نتونستم چيزي بگم..فقط اشک تو چشمام جمع شد
اون روز بهترين روز زندگي من بود..
چون تو هم گفتي که منو دوست داري.

نتيجه اخلاقي)
به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي
چون زماني که از دستش بدي
مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني
اون ديگه صداتو نمیشنوه
.

نظرات برای این پست غیر فعال است
M..S
M..S

يک شرکت بزرگ قصد استخدام يک نفر را داشت. بدين

_12.jpg
يک شرکت بزرگ قصد استخدام يک نفر را داشت.
بدين منظور آزموني برگزار کرد که يک پرسش داشت.
پرسش اين بود:
شما در يک شب طوفاني در حال رانندگي هستيد و از جلوي يک ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
يک پيرزن که در حال مرگ است.
يک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.
يک خانم/آقا که در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.
شما مي‌توانيد تنها يکي از اين سه نفر را سوار کنيد. کدام را انتخاب خواهيد کرد؟ دليل خود را شرح دهيد....
قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد
زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشک را سوار کنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است که مي‌توانيد جبران کنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران کنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممکن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا کنيد.
از دويست نفري که در اين آزمون شرکت کردند، شخصي که استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئيچ ماشين را به پزشک مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

نظرات برای این پست غیر فعال است