zahra
لوسلوس
zahra

سلام در جشنواره سایت من شرکت کنید بعد پایان قرعه کشی

سلام در جشنواره سایت من شرکت کنید بعد پایان قرعه کشی

سلام در جشنواره سایت من شرکت کنید بعد پایان قرعه کشی به همه 2000تومان شارژ اهدا میشه میرید تو سایتم و سمت چپ بالا یه بنر ابی نوشته جشنواره و به سایتم امتیاز بدی http://ilianphoto.ir

مشاهده همه ی 17 نظر
قاطیقاطی
@msnco

 دانلود آهنگ جدید محمدرضا گلزار به نام کارو به اینجا رسوندی

 دانلود آهنگ جدید محمدرضا گلزار به نام کارو به اینجا رسوندی
http://ilianphoto.ir/Forum/Catgory/7/Post/50

مشاهده همه ی 4 نظر
قاطیقاطی
@msnco

من حسینم، پناهی ام؛ سال هاست که مرده ام   ۹

من حسینم، پناهی ام؛ سال هاست که مرده ام

من حسینم، پناهی ام؛ سال هاست که مرده ام


 

۹ سالی می گذرد که حسین در «دژکوه» آرمیده همو که آهسته در گوش باد می گفت: «من حسینم، پناهی ام، خودمو می بینم، خودمو می شنفم تا هستم جهان ارثیه بابامه، سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهائیاش. وقتی هم نبودم مال شما.»


 

به گزارش مهر، سال ۱۳۳۵ در روستایی کوچک در کهگیلویه کودکی متولد شد «هراسان از حقایقی که چون باریکه ای از نور، از سطح پهن پیشانیش می گذشت».


 

 

کودکی که فارغ از هجای ناهنجار بودن ها و نبودن ها، چگونه ماندن را آموخت و «مشکلات راه مدرسه باعث شد تا به باران با همه عظمتش بدبین شود».


حسین پناهی کودکی است که «در ۱۱ سالگی با سری تراشیده و کت بلندی که از زانوانش می گذشت به دنیای کفش پا نهاده».


کودکی روستایی که «در حسرتی مجهول، سهم گندم خود را به بلدرچین های گرسنه می بخشید».


همو که با فلسفه عشق به ستاره ها می اندیشید و می خواند، «وقتی جغدها می خواندند و به جای کشتن مارها، از پاهایش مواظبت می کرد».


حسین به تعبیر خودش «یک روستازاده حیران است که الاکلنگ وجودش در گذر از تضادهای ناگزیر و ناخواسته در برخورد با مسائل به شکل اغراق آمیزی در نوسان فرازها و فرودهاست.»


روستازاده ای که «کفایت می کرد او را حرمت آویشن و از دیوار راست بالا رفت به معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبش».


این روستازاده ای کوچک با دغدغه های بزرگ راهی شهر شد و چندی نگذشت که در هیئت طلبه ای جوان به روستا بازگشت و گفت: «خدا، تو جوانه انجیره خدا، تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله اولین نگاهش به جهان می افته، بام ذهن آدمی، حیات خانه خداست».


مردی که «به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسید»، دوباره ترک دیار می کند و روزگارش با غربت و تنهایی عجین می شود.


پناهی شاعری بود که در کالبد کوچکش نمی گنجید و «حراج می کرد همه رازهایش را یک جا، دلقک می شد با دماغ پینوکیو».


حسین با دلمشغولی های زمانه بیگانه بود و دلتنگ کفشهایی که «ابتکار پرسه هایش بود و چتری که ابداع بی سامانی هایش».


حسین پناهی شاعری بود که با زندگیش شعر می سرود، با زندگیش فیلسوف بود و با زندگیش در سایه خیال می زیست.


حسین را از نوشته هایش می شناسند، گرایش او را به کودکی هایش می ستایند و او را فارغ از سینما، تئاتر، نویسندگی و شعر، کودکی می بینند که در عروج به انسانیت به رتبه ای دست یافته است.


مردی که می گفت:


«پرده پنجره چشماتو


 

 

وردار و ببین دنیا را، دیدنیه!!


چشم ما رفتنیه!


زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده».


حسین پناهی دیگر گونه دوست می داشت و دیگر گونه زندگی می کرد و آمده بود تا بگوید که «باید به جایی برگردیم كه رنگ دامنه هایش، تسكین بخش اندوه بی پایانمان باشد!»


او شاعری بود که زاده «ستاره ها» بود و دغدغه «نمی دانم ها» را داشت و «اشکهایش خون بهای عمر رفته اش بودند».


او اولین کسی است که «در دایر

مشاهده همه ی 1 نظر
قاطیقاطی
@msnco
مشاهده همه ی 1 نظر
قاطیقاطی
@msnco

نمایش زنده امار انتخابات

 لینک

نمایش زنده امار انتخابات

مشاهده همه ی 1 نظر