لحظه  بروز رسانی 
eli
eli

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهي که بلغزد

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من

من خودم بودم و يک حس غريب

که به صد عشق و هوس مي ارزيد

من خودم بودم دستي که صداقت مي کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسيد

من خودم بودم هر پنجره اي

که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود

و خدا مي داند بي کسي از ته دلبستگيم پيدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گيسوي بلند

و نه آلوده به افکار پليد

من به دنبال نگاهي بودم

که مرا از پس ديوانگيم مي فهميد

آرزويم اين بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چيره به شفافي صبح

به خودم مي گفتم

تا دم پنجره ها راهي نيست

من نمي دانستم

که چه جرمي دارد

دستهايي که تهيست

روزگاريست غريب

من چه خوش بين بودم

همه اش رويا بود

و خدا مي داند

سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
**LI@**
**LI@**

ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺒﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ؟! ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺯ

ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺑﻮﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻟﺒﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ؟!
ﻣﻮﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﻢ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺗﺎ ﺟﻤﮑﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻭﺩ !!!




اینو از گروه آخوندا دزدیدم ...{-w14-}
اینجوری مخ میزنن ...!!!{-w47-}

مشاهده همه ی 3 نظر
sareh( بر خلق جهان علی امیر است )
ناراحتناراحت
sareh( بر خلق جهان علی امیر است )

دروغ بگو تا باورت کنند آب زیرکاه باش تا بهت

دروغ بگو تا باورت کنند
آب زیرکاه باش تا بهت اعتماد کنند
بی غیرت باش تا آزادی حس کنند
خیانتهایشان را نادیده بگیر تا آرام باشند
کذب بگو تا عاشقت شوند
هر چه نداری بگو دارم
هر چه داری بگو بهترینش را دارم
اگه ساده ای  . . . اگه راستگویی . . .
اگه باوفایی . . اگه با غیرتی. . . اگه یکرنگی
همیشه تنهایی رفیق . . .

مشاهده همه ی 5 نظر
eli
eli

مادر بزرگگم کرده ام در هیاهوی شهرآن نظر بند سبز راکه

مادر بزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام

حسین پناهی

مشاهده همه ی 6 نظر
eli
eli

تکه یخی که عاشق ابر عذاب می شود                                    سر قرار عاشقی

تکه یخی که عاشق ابر عذاب می شود

                                    سر قرار عاشقی همیشه آب می شود

به چشم فرش زیر پا سقف که مبتلا شود

                                    روز وصالشان کسی خانه خراب می شود

کنار قله های غم نخوان برای سنگ ها

                                    کوه که بغض می کند سنگ ، مذاب می شود

باغ پر از گلی که شب به آسمان نظر کند

                                    صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

                                    .....

چه کرده ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

                                    گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود



کاظم بهمنی

مشاهده همه ی 3 نظر
mamali
مهربونمهربون
mamali

هرگز بخاطر مردم… تغییر نکن! این جماعت…  هر روز تو

هرگز بخاطر مردم…
تغییر نکن!
این جماعت…  هر روز تو را
جور دیگری می خواهند!
مردم شهری که همه در آن
می لنگند،
به کسی که راست راه
می رود می خندند!

مشاهده همه ی 4 نظر
eli
eli

خدایا خسته ام از بد بودن هایم.از اینهمه تظاهر به خوب

خدایا خسته ام
از بد بودن هایم....
از اینهمه تظاهر به خوب بودن هایی که نیستم
از آفرینش کوهها و آسمانها و هستی که سخت تر نیست
خوبم کن
فقط همین.... 

مشاهده همه ی 3 نظر
eli
eli

انسان ها تنهاییت را پر نمی کنند فقط خلوتت را

انسان ها تنهاییت را پر نمی کنند

فقط خلوتت را می شکنند

هر چه انسان های اطرافت بیشتر باشد

خلوتت آشفته تر

...و تنهاییت تنهاتر میشود

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
eli
eli

دلم گرفته است دلم گرفته است به اندازه دلتنگی های آن

دلم گرفته است

دلم گرفته است به اندازه دلتنگی های آن غروب وهم انگیز

غروبی که گفتی چکاوک ها برمی گردند،نگفتی؟

خوش باورانه منتظرم

گفتم چرا در تمام قصه ها انتظار شبیه برنگشتن های توست نگفتم؟

گفتی در بیابان بودی مگر

هر دو کفش را هم غنیمت میگیرد این برهوت؟نگفتی؟

گفتم پا برهنه هم که باشم

نه بیابان،نه دریا،نه باد،نه آسمان

نه یاد تو رهایم نمی کنند...نگفتم؟

گفتی همه چیز را غنیمت دادی یا گرفته است این که نامش تقدیر....

نگفتی؟

گفتم چیزی ندارم جز نام تو

و برنگشتن های تو نگفتم؟

گفتی آن درخت توت...خانه مادربزرگ....

آن خنده های شوق....آن خانه گلی......

در کدام وادی گذاشتی و گذشتی نگفتی؟

گفتم:آن خانه ...آن درخت...آن خنده....

دست های تو

گویی هرگز نداشتم... نگفتم؟...

فرحناز بهکار ثانی

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید