لحظه  بروز رسانی 
-√محـــMehrabـــرابــ√-
قاطیقاطی
-√محـــMehrabـــرابــ√-

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود
مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش کینه توزی ها را خاموش سازی و با آن مشعل، جهل و نادانی
رابسوزانی؟ !............


پیرمرد گفت: نه ، میرم ب*ر*ی*ن*م تاریکه {-7-}{-7-}{-15-}{-15-}{-54-}{-54-}{-33-}{-33-}{-33-}{-7-}{-7-}

مشاهده همه ی 1 نظر