افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
لحظه  بروز رسانی 
فقط خدا را دارم و بس....
فقط خدا را دارم و بس....

نتیجه تصویری برای کاور عاشقانه غمناک

             نبود...پیداشد...اشناشد...دوست شد...مهرشد...

                  گرم شد...عشق شد...یارشد...تارشد...

                    بدشد...ردشد...سردشد...غم شد...

                     بغض شد...  اشک شد...اه شد...

                            دورشد...گم شد...

                                 تمام شد.

مشاهده همه ی 4 نظر
ᗩᎰ ᔕℎ ⅈℕ❄ ℒℴ Ꮴ⋵ ❄ Ꭲ Ꮜ ℕ Ꮋ ᗩ
شادشاد
ᗩᎰ ᔕℎ ⅈℕ❄ ℒℴ Ꮴ⋵ ❄ Ꭲ Ꮜ ℕ Ꮋ ᗩ



گرگ عاشق

شعر از : افشین عاشق تنها

تیک تیک ساعت به سختی و دردناکی میگذرند
انقدر عذاب از اسمان ،از ابر تیره سرنوشت بر جسم خسته ات می بارد که انگار باران غم ،بر تن جان سپرده می بارد همان لحظه مرده ای اما نفس کشیدنت عذابت میدهد انگار همه دست به یکی کرده اند تو را عذاب بدهند دردناک تر از ان این است که ان کس که برایش جان میدهی جانت را میگیرد و میگذارد پای اشتباه تو با دیگری
سخت است خودت را توی اوج درد تنها و بی کس ببینی
یادت میاد دردهای همه رو با قلبت شریک میکردی اما کسی شانه ای برای اشک های ماتم زده ات افسوس نمی شود
چقدردردناک است در شهر اشنا غریبه ترین ادم باشی عزیزت تو را غریبانه خطاب کند غریبانه تو را بفهمد غریبانه صدایت کند
درد ناک است حس بی کسی،همان لحظه مرده ای اما هنوز نفس هایت عذابت میدهند
غم،قطرات خونت را میمکند اما سیر نمیشوند
باید که تمام شوی اما تا تمام شد هزار بار جان سپرده ای
کار از گریه ،هه گذشته مرگ نیز خود میترسد
در این وادی تحمیلی به اسارت شکست در امدی تا شکست بخوری ،شکست میخوری وتسلیم عشق میشوی و بی گناه پای چوبه ی نفرت میروی و قربانی ناحق میشوی
در میان این همه ادم باید تحمیل درد سهمگین عزیزانت باشی چراکه متهم ردیف اول عاشق بودن شده ای به وفادار بودن مطلق و مجازاتت تنها شکست است و سخت است عزیزت حکم شکست تو را صادر کند
دراین دنیای درنده باید وحشتناک پاره کنی قلب ها را ،مگرنه جوری پاره ات میکنند که بهت زده،جا میخوری
ان گرگی که یک روز نوازشتت میکرد ندای عاشقی برایت تا سحر سر میداد اکنون باید تو را قربانی کند تو قربان عشق میشوی تا اون لذت ببرد اما تو عاشقی حتی عاشق دندان های تیزی که در قلبت فرومیکند
غوطه ور در خون اما عاشق گرگ میمانی ،باید به حال خود گریست یا چشم های گرگ را نگریست
چه ساده نگاهت میکند و تو را میدرد
سیل خرابه های خاطراتت را با خودش به یاد ذهن افسرده ات میاره دوباره مجنون بی لیلی میشوی خودت را در دنیای بی کران تنها و بی کس احساس میکنی
چقدر سهمگین است بخوای بمیری اما نتوانی دردناک تر از ان عاشقی که هر روز نجوای عاشقی در گوشه ات میخواند تا چشم های تو کور شوند وقتی به مقصود خود میرسد تو را در دره تنهایی تنها به دست باد میسپارد
میشکنی ،میمیری اما هنوز عاشقی مثل روزای اول مثل روزای اشنایی
سخت است تو را با زیان خویش تفسیر و ترجمه کنند مثل بهمن تو یکی از روزای سرد ماه بهمن زیر اواره درد له بشی اما کسی برای نجات تو نیاید
اشوب قلبت را اروم کنی یا ذهنت که پر است از سوال هایی که همش با خود میگویی دروغ است دروغ

اینجاست که باید به خود بگویی باختم و باختی
کاش باختن پایان زندگی بود اما هنوز نفس هایت خنجر به قلبت میزنند
بی حس پژمرده افتاده گوشه ای از خاطره ،تنها تو این رابطه ی که سال های باد برده تنها تو هستی که باخته ای
تا بیدار شوی میفهمی خیلی وقت است از زندگی جا مانده ای
تو کرانه ی عشق ،تنها تو عاشق تنها مانده ای
اینجاست که دیگر عشق برایت معنی نمیدهد وقتی به خودت می ایی میبینی زیر خرابه های احساس دیگری له شده ای و تو تنها پله ای بوده برای بالا رفت او
هنور تنها تصویری از چهره مهربان او میبینی و حتی با این میدانی گرگی بیش نیس وقصد دریدنت را دارد اما هنوز عاشقانه دوستش داری
و عاشق نگاه و لبخند اش هستی
دوباره بی قراری ،دل تو دلت نیست نکند کسی او را فریب دهد نکند در این دره ای وحشتناک ،کفتار ها لباس فرشته بر تن کنند و او را به سرزمین تاریکی ببرند نکند به او اسیبی برسد
هنوز برای خوشبختی اش ارزو میکنی
زمزمه میکنی خدایا تو میدانی..
اما او چگونه قلب عاشقت که صید چشم های زهر الودش شده بود را درید افسوس هنوز عاشقی اما احساسات زبان ادمی حالیشان نمیشود
گاقی وقت ها دیوانه میشوند احساسات را میگویم
میدانند نیست اما صدای او را میشنوند بی تاب، ذوق زده میشوند اما نمیدانند فریب ذهنت را میخورند تو مانده ای در جاده ی عشقی که یک روز با او در این راه قدم برمیداشتی
اینک باید این مسیر رو تنها برگردی به هر جای جاده مینگری قاب عکسی از خاطراتت حک شده
در لابه لای شب خاطراتت نهفته است

چقدر دردناک است اخ خدایا
اما مجبور به پیمودن این جاده ای که یک روز با شادی نفهمیدی که ،کی به اینجا رسیدی حال باید چند سال راه چند ماهه را طی کنی
دلت برایش تنگ میشود مکث میکنی برمیگری عقب را نگاه میکنی اه افسوس خبری از او نیست بغض میکنی زانو میزنی تنها اشک و اشک است که از چشم هایت جاری میشود صدایت در گلویت خفه شده است
و با یک زخم اشنا همسایه و همدم شده ای
گاهی با او هم صحبت میشوی حالش را میپرسی
چه همسایه مهریانیست چقدرتو را درک میکند
غافل از اینکه تنها خودت هستی و خودت
کاش که بمیری اما مرگ هم نیز از تو میترسد...


پایان

نظرات برای این پست غیر فعال است
فقط خدا را دارم و بس....
فقط خدا را دارم و بس....

wxnm_shot194.png

مشاهده همه ی 1 نظر