لحظه  بروز رسانی 
manuchehr
آروم و عادیآروم و عادی
manuchehr

دلش را در دست گرفت و میان آدم ها به


ut1p98wx2zjp.jpg

دلش را در دست گرفت و


میان آدم ها به راه افتاد

نمی دانست

آن ها مدام به هم تنه می زنند

و دل هم

شکستنی ست

مشاهده همه ی 3 نظر
■●▪• خدایا پناهم باش •▪●■
مهربونمهربون
■●▪• خدایا پناهم باش •▪●■

ناراحتم.خیلیم ناراحتم.بهم برمیخوره پسرا تیکه میندازن که روز دخترو به اونایی

ناراحتم..خیلیم ناراحتم.بهم برمیخوره پسرا تیکه میندازن که روز دخترو به اونایی که هنوز دخترن تبریک میگیم.آخه نااااامرد.آخه بی غیرت.چی شده که اون دختر نیست.تو که از خداته طرفت دختر نباشه.تو که خودتو تیکه تیکه میکنی مخشو بزنی باهاش باشی.تو که خودت واسه رفاقت همچین دختری رو میخوای.حالا چرا تیکه میندازی!!بدبخت دختر عاشقت میشه و مجبور میشه واسه نگه داشتنت هر پیشنهاد کثیفیتو قبول کنه!پس اگه دو سه نفر هنوز دخترن به اونا تبریک نگو.به خوده بدبختت تسلیت بگو که چقد نامرد و کثیف بودی و چقدارو نابود کردی!من روی صحبتم با همه نیست!هرکسی خوند و وجدانش معذب شد به خودش بگیره!حالم بهم میخوره از این همه ادعا!کم ندیدم آدمایی که دنبال هوس بودن!کم ندیدم دخترایی که گول خوردن!دنیا و مردونگیتونو کثافت گرفته بعد شما تبریک میگید به تعداد خاصی که دخترن. دنیادار مکافاته ! دختر داری خواهر داری مادر داری!پس منتظر جبران باش.
اگه به غیرتت برخورد بازنشر بزن

 

مشاهده همه ی 4 نظر

ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻫﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ؟

ﺑﺎ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺗﻮ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻫﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﺠﺎ ﺗﺸﺮﯾﻒ
ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ؟
ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺪﺭﻡ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺮﯾﻢ لاک پشت سخنگو ﺑبینیم |:
.
.

.
.
.
.
خله ولی دوسش دارم {-143-}{-143-}{-136-}{-136-}{-w23-}{-w23-}{-w7-}{-w7-}

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید

گویند در عصر سلیمان نبى، پرنده اى براى نوشیدن آب به

گویند در عصر سلیمان نبى،
پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت بركه اى پرواز كرد،
اما چند كودك را بر سر بركه دید،
پس آنقدر انتظار كشید تا كودكان از آن بركه متفرق شدند. 
همینكه قصد فرود بسوى بركه را كرد، اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید كه براى نوشیدن آب به آن بركه مراجعه نمود . 
پرنده با خود اندیشید كه این مردى باوقار و نیكوست و از سوى او آزارى به من متصور نیست. 
پس نزدیك شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب كرد 
و چشم پرنده معیوب و نابینا شد. 
شكایت نزد سلیمان برد. 
پیامبر آن مرد را احضار، کرد، محاكمه و به قصاص محكوم نمود 
و دستور به كور كردن چشم داد. 
آن پرنده به حكم صادره اعتراض كرد و گفت؛
"چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند،
بلكه ریش او بود كه مرا فریب داد! 
و گمان بردم كه ازسوى او ایمنم 
پس به عدالت نزدیكتراست اگر محاسنش را بتراشید 
تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند"
« علامه دهخدا »

مشاهده همه ی 8 نظر
-masii-دوستام خیلی دوستون دارما
آروم و عادیآروم و عادی
-masii-دوستام خیلی دوستون دارما

3a1ebfe3fdc59a3cee065aa5606cbe90-425

مشاهده همه ی 14 نظر
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha
گرفتارگرفتار
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha

كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس (ع) بعد از شهادت)

كرامات العباسيّه (معجزات حضرت ابالفضل العباس (ع) بعد از شهادت)

بسم الله الرحمن الرحیم

داش على

يكى از جاهلهاى محل ما ((داش على )) بود، كه چند سال پيش فوت شد.

در زمان حياتش يك روز من از توى بازار رد مى شدم ، ديدم ((داش على )) بازار را قُرقُ كرده و چاقويش را هم دستش گرفته و يك نفس كش جرأ ت نطق نداشت ، آن روزها هنوز ماشين و اتومبيل نبود، من با قاطر به مجالس ‍ ((سوگوارى حضرت سيدالشهداء (ع ))) مى رفتم . از سرگذر كه رد شدم متوجه شدم كه مرا ديد وتا چشمش به من افتاد، گفت : از قاطر پياده شو، پياده شدم گفت : كجا مى روى ؟

ديدم مست مست است ، و بايد با او راه رفت ، گفتم : به مجلس روضه مى روم ، گفت : ((يك روضه ابوالفضل همينجا برايم بخوان ،)) چون چاره اى نداشتم ، يك روضه ((اباالفضل (ع ))) برايش خواندم ، ((داش على )) بنا كرد گريه كردن ، اشكها روى گونه اش مى غلتيد و روى زمين مى ريخت ، چاقويش را غلاف كرد و قرق تمام شد (بعد فهميدم همان روضه كارش را درست كرده و باعث توبه اش شده بود.)چند سال بعد داش على مُرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب ديدم ، حال او را پرسيدم ، مثل اينكه مى دانست مى خواهم وضع شب اول قبرش ‍ را بپرسم .

گفت : راستش اينست كه تا آمدند از من سئوالاتى بكنند، سقائى آمد (مقصودش حضرت ابوالفضل (ع ) بود) و فرمود: ((داش على غلام ما است كارى به كارش نداشته باشيد.))

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha
گرفتارگرفتار
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha

درست خواندن دعا   شيخ براي يكي از دوستان

درست خواندن دعا

 

شيخ براي يكي از دوستان خود نقل كرده است

كه جواني نزد من آمد

و مناجات زاهدين از منالجات خمس عشره را خواند :

و اغرس في افئدتنا اشجار محبتك ،

به او تذكر دادم كه دعا را درست بخواند .

روز بعد نزد من آمد كه ديشب پدرم را خواب ديدم

كه به خاطر آن دعا ، باغ بزرگي به او مرحمت كرده اند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha
گرفتارگرفتار
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha

واپسين سخن شيخ به هنگام دفن جواني مي گويد :

واپسين سخن

شيخ به هنگام دفن جواني مي گويد :

ديدم كه موسي بن جعفر (عليه السلام )

آغوش بر جوان مي گشايد ،

از اطرافيان مي پرسند

اين جوان آخرين حرفش چه بود؟

پاسخ مي شنود

كه اين شعر:

منتظران را به لب آمد نفس

اي شه خوبان توبه فرياد رس

مشاهده همه ی 2 نظر
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha
گرفتارگرفتار
سینا(خادم و نوکرخیمه حضرت عباس(ع) http://facenama.com/gmha

چهل دعاگو بنام خدا يكي از نزديكان شيخ مي

چهل دعاگو

بنام خدا

يكي از نزديكان شيخ مي گويد :

فرزندم تصادف كرده و در بيمارستان بستري بود ،

نزد جناب شيخ رفتم و ناراحتي خود را بيان كردم .

فرمود:نگران نباش ،گوسفندي بخر

و چهل نفر از كارگرهاي ميدان را جمع كن

و برايشان آبگوشت درست كن .يك روضه خوان هم دعوت كن تا دعا كند .وقتي آن چهل نفر آمين گفتند ،بچه توخوب مي شود وروز بعد به خانه مي آيد .اين مساله را به ديگران هم بازگو مي كند و همه از اين طريق حاجت مي گيرند.

مشاهده همه ی 4 نظر