لحظه  بروز رسانی 
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما
مهربونمهربون
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما

mashhad31.jpg

مشاهده همه ی 5 نظر
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما
مهربونمهربون
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما

activity_59883_114311903
الهی أنّی اُحِبک
♡❤
دستگاه خدا که از دستگاه حضرت یوسف کمتر نیست، یکی از هم زندان های یوسف خوابی جعل کرد و تعبیرش را از یوسف پرسید.
وقتی یوسف تعبیر کرد، آن زندانی گفت دروغ گفتم و خواب را از خودم ساخته بودم . یوسف گفت: قُضِیَ الْأَمْرُ یعنی کار از کار گذشت و آنچه گفتم، واقع خواهد شد.

ما هم چند بار دروغی به خدا گفتیم دوستت داریم، بعد که ابتلائات و تبعات این دوستی ظاهر شد، گفتیم خدایا دروغ گفتیم. خداوند فرمود قُضِیَ الْأَمْرُ، یعنی کار از کار گذشت و به جمع دوستان ما ملحق شدی!

┘◄ کتاب مصباح الهدی، مرحوم حاج اسماعیل دولابی

مشاهده همه ی 2 نظر
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما
مهربونمهربون
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما

07510105285237637097.jpg

♦ ماهی یکبار بچه های مدرسه جبل عامل رو جمع می کرد
♦می رفتند و زباله های شهر رو جمع آوری می کردند
♦می گفت: با اینکار هم شهر تمیز میشه ، 【هم غرور بچه ها می ریزه】 ...

┘◄┘◄┘◄"سردار شهید مصطفی چمران"

مشاهده همه ی 2 نظر
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما
مهربونمهربون
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما

آن روز سراغ محمد آمدند. سر تا پایش را زیر ضربه های کابل قرار دادند. بعد پیراهنش را درآوردند و او را روی خرده شیشه ها غلتاندند. از همه ی بدن محمد رضایی خون می ریخت. تا ظهر طول کشید، وسط محوطه جلوی چشم همه، قانع نشدند.
او را زیر آب یخ حمام بردند. صدای ضربه های کابل را می شنیدم، ناله های جانسوزش بعثی ها را وحشی تر می کرد. یکی دو ساعت بعد بیرون آمدند. جسم بی رمق محمد را در میان پتویی تحویل ما دادند. سر تا پایش خون آلود بود، برس سیمی به بدنش کشیده بودند، بالای سرش رفتم. آخرین نفس هایش را کشید.
آن روز بچه های اردوگاه 11 تکریت معنی غربت را بیشتر فهمیدند. جسد دوستی افتاده بود که نمی نشد غسل داد نه ترکش خورده بود و نه تیر.

مشاهده همه ی 2 نظر
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما
مهربونمهربون
باران عشق پاسخگو به سوالات دینی شما

384_Jesus.jpg
بسمه تعالی

روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى مى‏ گذشت. در راه بهعبادت‏گاهى رسید که عابدى در آن‏جا زندگى مى ‏کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آن‏جا گذشت.
وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان‏جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده ‏ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‏کار محشور مکن.
در این هنگام خداوند به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمى ‏کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى، اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.

مشاهده همه ی 2 نظر