بازی آنلاین کارتی فوتبالی
لحظه  بروز رسانی 
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
IMG_20180920_074434.jpg



باید دل‌ات را می‌بردم !
با رنگِ دوچرخه ام و مهره های رنگیِ توی چرخ‌هاش.
باید دل‌ات را می‌بردم با بوقی که یک هفته برای خریدن‌اش گریه کرده بودم.
حواسم بود که صدای زنگ‌اش شبیه هیچ یک از بوق های بچه های محل نباشد؛ تا هروقت بوق زدم بدانی که منم و فکر کردن به دانستن‌ات قند آب کند در دلم.
نوارهای رنگارنگ آویزان شده از دسته هایش را با نوار قرمز عوض کردم چون شنیده بودم که به مادرت می‌گفتی هرچیزی قرمز اش خوب است.
می‌خواستم بزرگ که شدم دوچرخه‌ی بزرگتری بخرم که دو نفره باشد با دو تا بوقِ مخصوص و تمامِ تن‌اش پر از نوار های قرمز، اما یک رکاب ؛ که خسته نشوی.
چه می‌دانستم نمی‌شود !
چه می‌دانستم آدم‌هایی هستند با دوچرخه های بهتر که صدای بوقشان تا سه خیابان آن طرف تر می‌رود و یا جنس نوارهای قرمزشان فرق می‌کند.
آنقدر که حواست را از من بگیرد و پرت کند به سه خیابان آن طرف تر...
چه می‌دانستم
بزرگ که شوم
بزرگ که شوی
دوست داشتنم
به داشتنت
قد نمی‌دهد ...

مشاهده همه ی 5 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
photo_2018-08-25_22-34-19.jpg

گر بدانی حال من
گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی...

مشاهده همه ی 5 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
photo_2018-08-19_23-56-31.jpg

عینِ مَرگ است
اگر بی تو بخواهَد بروَد،
او که از جانِ خودَت
دوست تَرش میداری ..!

مشاهده همه ی 3 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
پس از باران

بعضی از آهنگ ها،روحتو از تنت بیرون میکشن...

میبرن،میبرن پرت میکنن به یه جایی که نمیدونی کجا...

به کسایی که این موسیقی و گوش دادن و دیگه نیستن...

ولی زنده ان تو این آهنگ ها...

بابا کم اوردم،کاش بودی...

روحت شاد...

مشاهده همه ی 1 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
california-sunset-5-600x398-lenzak.png

- تکلیفِ غروبِ جمعه‌ های هر کسی در‌ دستِ یک نفر است!
حالا آن یک نفر بسته به مرامَش یا ماندن را بلد بوده و هست،
یا نیست ، چون ماندن را بلد نبوده
و یا یادش نداده‌اند..
اگر باشد که خوب است ..
اما اگر نبود،
اینجا غروبِ جمعه مشکل‌ ساز می‌ شود..
اصولاً بغض_ساز است این غروب
و حافظه‌اش مثلِ یک هارد عمل می‌ کند
چون تواناییِ عجیبی در یادآوریِ خاطرات دارد...
خوب بلد است شمشیر را برای آنی که تنهاست از رو ببندد...
حتی بلد است قوانین فیزیک را به هم بریزد
غروب را برایِ آنی که تنهاست کش می‌ دهد
آن قدر که یک جایی حوالیِ گوشه یِ چشمانش بیرون بزند....
اصلاً انگار این غروب ، با آنی که ماندن بلد نبوده دست به یکی کرده است!

مشاهده همه ی 2 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
1531510279844561_large.jpg

دل شکستی و شبی یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان ترت خواهد کرد....

مشاهده همه ی 3 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
photo_2018-04-25_23-52-01.jpg

می‌دانی.‌‌..
لازم نبود بروی
تا باورت شود بی‌تو می‌میرم.

من
هربار که گفتم:
«اگر بروی می‌میرم»
- از تصورش -
یک‌‌بار مُردم...

a y n a z a m

{-60-}

مشاهده همه ی 7 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
2.jpg

بهار آمده است
باید خدا را بردارم
بگذارم در کوله پشتی،
ببرم یک گوشه ی دنج،تنهایی...
یکی یکی آرزوهایتان را بگویم
بعد در چشمانش خیره شوم،بگویم:
از فکرت هم بیرون بینداز که من
دستِ خالی از اینجا می روم،
من می دانم تو تمامِ آرزوها را براورده می کنی
اما
بیرونِ این چهارگوشِ تنهایی من و تو
خیلی ها دارند خدایی می کنند
می دانی که چه می گویم ؟
دل می شکنند و آخرش می گویند
عزیزم! خدا نخواست
دل خوش می کنند و میانه ی راه می گویند:
خدا دلت را خوش کند من که بنده ای بیش نیستم !
و می روند
و می شکنند
من که می دانم تو همه ی این ها را می دانی
من که می دانم بغضت از برایِ بی وفایی من و همه ی من هاست
اما تو بیا و خدایی کن
و کوله پشتیِ مرا
پر کن از آرزوهایِ زیبایشان
بهار آمده است
خدایا !
عیدی می خواهیم!


تولدت مبارک



حتما اهنگ پروفایلم رو گوش کن...

مشاهده همه ی 8 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
1505492216496549_large.jpg

اوایل اینطور نبود که....
اوایل عاشقانه هایم را برای تو می سرودم
بعد ها اما
فقط عاشقانه سرودم...
اوایل نت های موسیقی که اوج میگرفتند،خیال تو هم اوج میگرفت...
بعد ها
نت های موسیقی همیشه در اوج ماندند...
اوایل وقتی چیزهایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی،یادت میکردم
مثل باران...
بعد ها
فقط چیزهایی را میدیدم که تو دوست شان داشتی،مثل باران...
اسمان اما لجوج بود ،خودم میباریدم ...
اوایل اینطور نبود که....
اوایل اسمت را میشنیدم،جانم به لبم میرسید
بعد ها
اصلا جانی نداشتم که بخواهد به لبم برسد ....
اوایل فرق داشت...اوایل دلم که میگرفت،صدایم هم میگرفت از گریه....!
بعد ها
دوستانم مرا با صدای گرفته ام میشناختند....
اوایل ارام جانم بودی
بعد ها
دردت به جانم بود
اوایل دوستت داشتم
بعد ها
چیزی جز دوست داشتنت نداشتم
اوایل من بودم
بعد ها
"تو"شدم
حالا را نبین...
اوایل
اینطور نبود که.....
این اواخر
اینطور شد......
a y n a z a m

{-60-}{-60-}

مشاهده همه ی 6 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
photo_2017-10-16_21-44-36.jpg

حس کردم
مثل پایانِ قصه هایِ نا تمام
تمام می شوم
درست لحظه ایی که
از دلبستگی هایم بریدم...
حس کردم
تنها
خودم را در آغوش گرفته ام
درست لحظه ایی که
پاییز شد...
"حس کردم فراموشم کردی..."

و چقدر اینجا که من هستم
برای همه
دور است...

مشاهده همه ی 5 نظر