لحظه  بروز رسانی 
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

یه شب که دلم از عالم و آدم پر بود

یه شب که دلم از عالم و آدم پر بود

یه شب که دلم از عالم و آدم پر بود
گفت: نگران نباش دیوونه
فکر کردی من تنهات میذارم؟!
یا اینکه کسی میتونه جایِ تورو
تو قلبم بگیره؟!
کاری به اتفاقاتِ بعدش
و اینکه تنهام گذاشت ندارم..
می‌ خوام بگم:
هر آدمی یکبار و لااقل برای
یه شب
خوشبخت ترین آدمِ روی
زمین بوده..!!

مشاهده همه ی 3 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

باران که می زند آدم ها بد قول

باران که می زند آدم ها بد قول


باران که می زند آدم ها
بد قول می شوند!!
یکی مدرسه اش دیر می شود
یکی، قرارِ کاری اش
یکی، قرارِ عاشقی اش
یکی، قرارِ آمدنش
یکی، قرارِ فراموش شدنش‌..

مشاهده همه ی 1 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

بهش گفتم وقتي باهات اشنا شدم اولين چيزي كه بهش

بهش گفتم وقتي باهات اشنا شدم اولين چيزي كه بهش

بهش گفتم وقتي باهات اشنا شدم
اولين چيزي كه بهش اشاره كردم اين بود كه گفتم من خيلي زودرنجم!
مثلا يبار صدات كنم بجا 'جانم'بگي 'بله'
دلم ميگيره!
قلبم ميشكنه!
گفتم مثلا اگه برات قلب بفرستم بهم لبخند بزني دلم ميگيره!
يا اينكه اگه بهت بگم بيا همو ببينيم و بگي اون روز كار داري
ناراحت ميشم
به نظرت تا الان چندبار اين اتفاقا و اتفاقاي ديگه كه گفتم ناراحتم ميكنه رو انجام دادي؟
با همون غرور هميشگيش نگام كرد و لبخند نصفه و نيمه اي زد و باد انداخت تو غبغبش و گفت خب معلومه!هيچكدومش
چون نديدم ناراحت باشي
نيشخندي زدم
گفتم ميدوني چه اشتباهي كردم؟!يادم رفت همون اول بهت بگم كه من خيلي زودرنجم شايد خيلي جاها ازت ناراحت شم
ولي زبونِ گلگي ندارم!
من حرف نميزنم !نميام باهات دعواكنم !هيچي نميگم
فقط بهت لبخند ميزنم و به گفتن يه اكي بسنده ميكنم!چون من نميخوام عزيزامو محاكمه كنم
ولي تو خودت بايد بفهمي !اون موقع ها كه پيامتوميخونم و چند دقيقه زل ميزنم به پيامات و جوابتو نميدم باز تايپ ميكنيو ميبيني درجا سين ميخوره،بايد بفهمي از حرف قبليت دلخور شدم و دارم باخودم كنارميام!
اون موقع ها كه بعد از تلفن حرف زدنامون انلاين نميشم بايد بفهمي ناراحتم
يا بعد از هراكي كه افلاين ميشم و تاساعت ها سراغت نميام بايد بفهمي دلخورم كردي!
يادم رفت بهت بگم كه من دلخوريامو به زبون نميارم اما يروز ميبيني ديگه نيستم
ديگه رفتم!
اونوقت تااخر عمر تو ميموني با يه كوه سوال كه چرارفتم
من ميمونم و يه قلب كه پر از دردو دلخوريه!
كه هيچوقت كسي از دلش در نياورد!
ميدوني اشتباه از خودم بود!
خودم بايد بهت ميگفتم كه براي بودنِ من بايد قبل از همه چيز منو بلد باشي!
...

مشاهده همه ی 3 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

هیچ‌وقت آدما رو آرزو نکن روزها گذشت تا فهمیدم

هیچ‌وقت آدما رو آرزو نکن روزها گذشت تا فهمیدم

هیچ‌وقت آدما رو آرزو نکن
روزها گذشت تا فهمیدم
آنکس که دوستت داشته باشد
نه با آرزو می‌آید
و نه با التماس می‌ماند...

مشاهده همه ی 2 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

کم سن و سال تر که بودم عاشقِ فوتبال بودم

کم سن و سال تر که بودم عاشقِ فوتبال بودم

کم سن و سال تر که بودم عاشقِ فوتبال بودم...
خانوم جون خدابیامرز وقتی می‌دید با اون همه شوق و ذوق و استرس نشستم پایِ تلویزیون و دارم صلوات و آیه نذرِ بردنِ تیم محبوبم می کنم، حرصش می گرفت و هی زیر لب غر می‌زد که توی کار جوونای این دور و زمونه مونده...
یه وقتا که خیلی می‌رفتم توو بحرِ بازی، دیگه طاقتش طاق می‌شد، میومد بالاسرمو گوشَمو می‌گرفت و می‌پیچوند و از بینِ دندون مصنوعیاش که از عصبانیت به هم چفت شده بود، می‌غرید:
یکی دیگه بازیشو می‌کنه، یکی دیگه پولشو می‌گیره، عشق و حالش برای دیگرونه، تو چرا انقدر حرص و جوش می‌خوری بچه؟! از چیِ این مسخره بازیا خوشت اومده وقتی هیچی قرار نیست به تو برسه؟!
فکر کردی همینایی که داری براشون خودکُشون می‌کنی، براشون مهمه حتی بود و نبودِ یه دیوونه ای مثل تو؟!
منم همون جور که چشمم به تلویزیون بود و تقلا می‌کردم واسه ی نجات گوشم از دستای پیر اما هنوز قدرتمندش، می گفتم:
دوست دارم خب!
این روزا جای خانوم جون خالیه که بزنه پس کله م و گوشَمو بپیچونه و بگه تو آدم بشو نیستی بچه؟! اونی که دلش با دلِ یکی دیگه ست، عشق و حالش با یکی دیگه ست، خنده و گریه ش با یکی دیگه ست، یه لبخندشم به تو نمی‌رسه،
بود و نبودتو خاطرش نیست حتی، عاشق شدن داره آخه؟!
حالیت نیست همینی که داری می‌میری براش، حتی تبم نمی‌کنه برات؟!
اون وقت منم سوزش دل و گوشمو نادیده بگیرم و بگم:
اینم مثل فوتباله خانوم جون...
می‌دونم تهش قرار نیست به من برسه،
می‌دونم سهم دستام از عشقش خالی موندنه،
ولی چیکار کنم که دست خودم نیست،
دوستش دارم خب!

مشاهده همه ی 1 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

و نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما

و نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما

و نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم…


لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی !


تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد !


شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن !


لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد!


کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی!


آن دستهای سرد را تنها تو میتوانستی با دستهای گرمت گرم کنی !


لحظه های دور از تو بودن میگذرد اما خیلی دیر ….


لحظه ها میگذرد و سهم دلم از آن دلتنگیست !


از دلتنگی تو چند قطره اشک و یک دل پر از درد دل به جا می ماند !


همین که به عشق تو زنده ام برای من یک دنیا با ارزش است!


این اشکهایم ، دلتنگی هایم ، غصه هایم فدای آن عشق پاکت !


عشق تو آنقدر مقدس است که به خاطر آن جانم نیز فدایش خواهم کرد !


هر جا که بدون تو باشم شکی نیست در آن که یک دلتنگم!


هر جا که باشیم ، با هم و در کنار هم مطمئن باش که خیلی خوشبختم!


ساحل دریا یادگاری بود از دلتنگی هایم ، لحظه باریدن باران خاطره ای بود از


عشقم و غروب که رسید یادگاری از چشمهای خیسم به جا ماند ...

مشاهده همه ی 1 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

عاقبت روزی برایت آرزویِ خوشبختی خواهم کرد آنجا

عاقبت روزی برایت آرزویِ خوشبختی خواهم کرد آنجا

عاقبت روزی برایت آرزویِ
خوشبختی خواهم کرد
آنجا که از دور
خیره شده ام به لحظه ای که
او را در آغوش می‌ کشی!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

باید دل‌ات را می‌بردم ! با

باید دل‌ات را می‌بردم ! با



باید دل‌ات را می‌بردم !
با رنگِ دوچرخه ام و مهره های رنگیِ توی چرخ‌هاش.
باید دل‌ات را می‌بردم با بوقی که یک هفته برای خریدن‌اش گریه کرده بودم.
حواسم بود که صدای زنگ‌اش شبیه هیچ یک از بوق های بچه های محل نباشد؛ تا هروقت بوق زدم بدانی که منم و فکر کردن به دانستن‌ات قند آب کند در دلم.
نوارهای رنگارنگ آویزان شده از دسته هایش را با نوار قرمز عوض کردم چون شنیده بودم که به مادرت می‌گفتی هرچیزی قرمز اش خوب است.
می‌خواستم بزرگ که شدم دوچرخه‌ی بزرگتری بخرم که دو نفره باشد با دو تا بوقِ مخصوص و تمامِ تن‌اش پر از نوار های قرمز، اما یک رکاب ؛ که خسته نشوی.
چه می‌دانستم نمی‌شود !
چه می‌دانستم آدم‌هایی هستند با دوچرخه های بهتر که صدای بوقشان تا سه خیابان آن طرف تر می‌رود و یا جنس نوارهای قرمزشان فرق می‌کند.
آنقدر که حواست را از من بگیرد و پرت کند به سه خیابان آن طرف تر...
چه می‌دانستم
بزرگ که شوم
بزرگ که شوی
دوست داشتنم
به داشتنت
قد نمی‌دهد ...

مشاهده همه ی 5 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار

گر بدانی حال من
گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریه ی بی اختیارم می کنی...

مشاهده همه ی 5 نظر
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘
ناراحتناراحت
پوریا↙ایستــگاه دلتنـگے ↘

عینِ مَرگ است اگر بی تو بخواهَد بروَد، او

عینِ مَرگ است اگر بی تو بخواهَد بروَد، او

عینِ مَرگ است
اگر بی تو بخواهَد بروَد،
او که از جانِ خودَت
دوست تَرش میداری ..!

مشاهده همه ی 3 نظر