افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
بروز رسانی 
پریا
پریا

یادمه روزی که داشت جدا میشد

گفت:

رابطه ما هیچوقت تمام نمی شود؟

حالا کجاست بگویید بیاید که اصلا هم را نمیشناسیم

خدایا: تو شاهد باش که چه ها با دل من کردن

 

مشاهده همه ی 2 نظر
پریا
پریا
مینویسم سرشار از عشق...

برای تویی که:

تنها مخاطب خاص دلنوشته های منی!

برای تو که:

بخوانی و بدانی...

"دوست داشتنت در من بی انتهاست" 

مشاهده همه ی 1 نظر
پریا
پریا
تمام دنیا هم که بروند...

تمام دنیا هم که نباشند...

تمام دنیا هم که مرا نخواهند...

تمام دنیا هم که آوار شود بر سرم...

تمام دنیا هم که دل مرا خراب کنند...

"تو" هستی!

آغوش تو باشد...

بوسه های تو باشد...

همین برای یک عمر زندگی کافیست!!! 

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پریا
پریا

 

 عــــ ـــمـــیــ ــق تــ ـــ ــــریـــ ـــــن درد زنــ ـــدگـــــ ــی

دوســــ ـــــت داشــ ــــ ـــن کــ ـــــســ ـــــی اســ ـــت

کــ ـــه بـ ـــ ـــدانــ ـــــ ـــی هـ ـــــرگــــ ــــز بــ ـــ ـه او

تــ ـــ ــــعــ ـــ ـلــ ـــق نـ ــــ ـــــداریــــ ــ ــــــــــــــــــــــــ...


برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پریا
پریا

در روزگاران قدیم جزیره ای دورافتاده بود که همه احساسات درآن

 زندگی می کردند، شادی٫غم ٫دانش٫عشق وباقی احساسات

روزی به همه آنهاإعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایق یشان کردند

اماتصمیم یکی ازانها متفاوت بود،عشق تصمیم گرفت که

تاآخرین لحظه درجزیره بماند زمانی که دیگرچیزی

ازجزیره روی آب نمانده بود،عشق تصمیم گرفت

تابرای نجات خود از دیگران کمک بخواهد،

درهمین زمان او ازثروت که باکشتی باشکوهش

درحال گذشتن از آنجابودکمک خواست

"ثروت مراهم باخودت می بری؟"

ثروت جواب داد:نه نمی توانم مقدار زیادی طلاونقره

در این قایق است من هیچ جایی برای توندارم

عشق تصمیم گرفت ازغرورکه باقایقی زیبا درحال درشدن از

جزیره بودکمک بخواهد" غرور لطفآبه من کمک کن "غرور گفت

" نمی توانم عشق توخیس شده ای وممکن است قایقم راخراب کنی "

عشق از غم که درهمان زمان نزدیکی بود درخواست کمک کرد

" غم لطفآمراباخود ببر "

غم نیز جواب داد" آه عشق آنقدرناراحتم که دلم می خواهاتنهاباشم "

شادی هم ازکنارعشق گذشت اماآنچنان غرق درخوشحالی بود

که اصلآ متوجه عشق نشد ناگهان صدایی شنید

" بیا اینجاعشق من تورا باخودم می برم "

صدای یک بزرگتر بود.عشق آنقدرخوشحال شدکه حتی

فراموش کرد اسم ناجی خود رابپرسد.هنگامی که

به خشکی رسیدندناجی به راه خود رفت

عشق که تازه متوجه شده بودچقدر به ناجی خود مدیون است

ازدانش که اوهم ازعشق بزرگتربود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟ "

دانش جواب داد:" اوزمان بود "

عشق سوال کرد :" زمان؟اما چرا به من کمک کرد؟ "

دانش لبخندی زد وبا دانایی جواب داد:

" چون تنها زمان،بزرگی عشق رادرک می کند "

مشاهده همه ی 1 نظر
پریا
پریا

سرگشته شو اما سرگردان مشو

به شانه هایم تکیه کن

و گوش بسپار به صدایی

که بی وقفه در عطش خواستن

می سوزد وخاکستر میشود!

حرفی به من بزن!

بگذار آن زمان که خورشید

اولین تشعشع خود را بر زمین می پاشد

هنوز شنونده زمزمه تو باشم!

تو اگر عاشق باشی

به وقت سرگردانی

فقط نشانه مقصد گمشده را

از قلبت طلب می کنی

و فقط قلب

می دانددر جهان عشق

سرگردانی و شکست وجود ندارد

و آتش کوچکی از عشق

که بر دل عاشق می افتد

با تماشای روی محبوب

به باد می ماند

که بر خرمن عظیمی شعله می افکند

وتمامی آن را می سوزاند و خاکستر می کند!

اما ای خدای یکتا

وقتی جسم عاشقم سوخت

خاکسترش را پیشکش محبوب کن

تا شاید گرمای آن

مانع یخ زدن قلب ماتم زده اش باشد...!!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
پریا
پریا

والتین زیر دستار...

ظریفی به در خانه بخیلی آمد و چشم بر درز در نهاد. دید که خواجه طبقی انجیر در پیش دارد وبه رغبت تمام می خورد.

ظریف حلقه بر در زد، خواجه طبق انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در بگشاد.

ظریف به خانه او در آمد وبنشست.

خواجه گفت: چه کسی و چه هنر داری؟؟؟

گفت: مردی حافظ و قاریم و قرآن را به ده قرائت می خوانم و فی الجمله آوازی و لهجه ای نیز دارم.

خواجه گفت: برای من از قرآن آیاتی چند برخوان

ظریف آغاز کرد که: < والزیتون وطور سینین وهذا البد الامین>

خواجه گفت:والتین کجا رفت؟؟؟؟

گفت: در زیر دستار.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید