افزایش لایک و فالوور اینستاگرام رایگان
بروز رسانی 
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي


از عشق میگویی بگو
آبی ترین باشد

از عشق میگویم اگر
درد تو این باشد

بگذار من عاشق ترین
مرد زمین باشم

بگذار یک دیوانه هم
عاشق ترین باشد

مشاهده همه ی 2 نظر
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

میگن سالی ڪه با بارون تموم بشه
با عشق ❤️شروع میشه...
خیلی حس خوبی به من داد این جمله...

امیدوارم سال جدید برای همتون پر از
عشق و آرامش و شادی باشه و
غم تو دلای مهربونتون خونه نڪنه
امیدوارم دست به خاڪستر بزنید طلا بشه و
زندگیتون پر از برڪت باشه
وجود نازنینتون سلامت باشه
به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید و صدای
خنده های از ته دلتون گوش فلڪ رو ڪر ڪنه

یڪ تبریڪ و یڪ آرزو تقدیمتان
تبریڪ بابت استقامتی ڪه سال گذشته
در تمام سختی هایش داشتید...
و آرزو برای سالی ڪه در پیش رو دارید؛
آرزو دارم تمام آرزوهای ناتمامتان
امسال تمام شوند

مشاهده همه ی 2 نظر
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

وقتی چشماتو میبینمو غرور و اخماتو

یه ذره لبخندم روی لبهاتو میمیرم

وقتی دستاتو میزاری لابه لای موهاتو

حتی میبینم وقتی عکساتو میمیرم

مرسی چشماتو رو هرکسی بجز من میبندی

قلب منی وقتی که میخندی عزیزم

شب ها بیدارم هرجا میرم اسمت رو میارم

جای دوتایمون دوست دارم عزیزم


نمیخوام دلتو یه روز بزنم

نمی خوام از جدایی حرف بزنم

نمیخوام کسی بگیره جاتو عزیزم

نمیتونی تو قیدمو بزنی

نمیتونی چون یه جوری مثل منی

دوسم داری و دارم هواتو عزیزم

وقتی باهاتوم یه جوری محو دوتا چشمان

دلم رو میبری با عکساتم عزیزم

وقتی تو خونه صدات میپیچه وقتی بارونه

تو این هوا خندیدن آسونه

بی تو بی تابم کنار تو آروم اعصابم

روزا پیشم شبا توی خوابم عزیزم

وقتی غم داری یا وقتی از دنیا بیزاری

اینو یادت نره منو داری عزیزم

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه یه مرده که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید و خیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن، رو به گارسون گفت : همه کسانی که در رستورانند، مهمان من هستن به “”باقالی پلو و ماهیچه””
“”بعد از 18 سال دارم بابا میشم””
چند روز بعد تو صف سینما، همون مرد رو دیدم که دست بچه ی 3یا 4 ساله ای را گرفته بود که به او بابا میگفت
پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم
مرد با شرمندگی زیاد گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بودند پیر زن با دیدن منوی غذاها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهیچه میخوردیم، شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان، فقط سوپ بخورند
من هم با آن تلفن ساختگی خواستم که همه مهمان من باشند تا اون پیرمرد بتونه بدون شرمندگی، غذای دلخواه همسرش را فراهم کنه.
((خدا)) را فقط با “دولا و راست شدن” و امتداد “”و الضالین”” نمیتوان شناخت

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

تمام زندگیم
صرف شعر گفتن شد

از آن زمان که شنیدم
تو
شعر میخوانی....

مشاهده همه ی 5 نظر
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

اگرسهمي ازفردا داشتم...

كه هيچ...

اما اگرفردا سهم من نبود

به ياداين همه سادگي...

يك يادش بخيرساده

ازسهم خودت برايم كناربگذار...

تا تلافي كرده باشي امروزي راكه...

تمام سهمم رابراي دلتنگيت كنارگذاشتم!!

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

این همه آدم تو دنیا بود چرا من

من که قلبم خیلی تنها بود چرا من

من دلم خون خسته از عشقم

بازم آوردی اشک و تو چشمم

چرا من چرا من چرا من چرا من

مشاهده همه ی 4 نظر
سعيد كريمي
خوشحالخوشحال
سعيد كريمي

دل بریدم از یه دنیا

خسته بودم گیج و تنها

هم صدایه بغضه ابرا گریه کردم من خدایا

راه میرفتم تو خیابون دل شکسته خیلی داغون

اشتباه بود قصه هامون باز من اینجام زیر بارون

این همه آدم تو دنیا بود چرا من

من که قلبم خیلی تنها بود چرا من

من دلم خون خسته از عشقم

بازم آوردی اشکو تو چشمم

چرا من چرا من چرا من چرا من

مشاهده همه ی 2 نظر