لحظه  بروز رسانی 
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

چند جمله از کتاب بیگانه نوشتۀ آلبر کامو

چند جمله از کتاب بیگانه نوشتۀ آلبر کامو

چند جمله از کتاب بیگانه نوشتۀ آلبر کامو

هیچ‌وقت از اتفاق‌های نامترقبه خوشم نیامده است.

وقتی قرار است اتفاقی برایم بیفتد، ترجیح می‌دهم آماده‌باشم.
به همین دلیل فقط بخشی از روز را می‌خوابم و همۀ شب را صبورانه منتظر تولدِ نور بر شیشۀ آسمان می‌مانم.

سخت‌تر از همه گرگ‌ومیش ساعت معمول اعدام بود.
نیمه‌شب که می‌گذشت، منتظر بودم و گوش‌به‌زنگ. هیچ‌گاه گوشم این‌همه صدا نشنیده بود. این‌همه صدای ضعیف را از هم تشخیص نداده بود.
وانگهی می‌توانم بگویم که در همۀ این مدت بخت به‌نوعی یارم بود چون هیچ‌گاه صدای پا نشنیدم.

مامان اغلب می‌گفت آدم هیچ‌وقت بدبختِ بدبخت نیست.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

* چرا حرف زدن با دیگران سخت شده است؟

* چرا حرف زدن با دیگران سخت شده است؟

*
چرا حرف زدن با دیگران سخت شده است؟
این اواخر شاید خیلی از ما آدم ها در جمعی حضور داشتیم که همگی نسبت به هم غریبه بودیم، این شاید یکی از عوامل اصلی سخت شدن آشنایی و شروع گفتگو بین آدم هاست.

چون اولین ترس و نگرانی همه شان این است که چطور قضاوت می شوم؟ آیا حرف زدن من باید در باره خودم باشد؟ آیا صحبت هایم باعث انتقال اطلاعات و مشخصات خودم به افراد غریبه
نمي شود؟

وقتی هم که نوبت به یافتن راه حل و چاره می رسد یکی می گوید برای ایجاد آشنایی اولیه، بهتر است تلاش کنیم آدم های جالبی باشیم. عده ای هم معتقدند بهتر است اطلاعات عمومی مان زیاد باشد تا بتوانیم وارد هر گفتگویی بشویم و حرفی برای گفتن داشته باشیم.

گروهی دیگر معتقدند سکوت و گوش دادن به دیگران باعث می شود آنها احساس راحتی کنند و گفتگوها ادامه بیابند و …

شوخ طبع بودن را برای باز شدن یخ آشنایی، خیلی ها سفارش می کنند. تنها مشکل این است که اکثر آدم ها ذاتا بذله گو نیستند و فقط فکر می کنند آدم های بامزه ایی هستند.

به نظر می رسد بهترین رفتار که مشوق شروع گفتگو می شود مهربان بودن است و کنجکاوی … بخصوص که این دو خصلت در همه فرهنگ ها و ملت ها از ارزش ثابتی برخوردار است.
تحقیقات نیز نشان داده است آدم هايي که نسبت به دیگران کنجکاوی نشان می دهند و مهربان هستند افراد دوست داشتنی هر مهمانی و گردهم آیی هستند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

خانم ها در سنین بالا بیشتر به

خانم ها در سنین بالا بیشتر به



خانم ها در سنین بالا بیشتر به دوستانشان نیاز پیدا می کنند

چند سال پیش با خانواده برای گردش کنار ساحل رفته بودیم. در آنجا یک گروه خانم دیدم که نزدیک به چهل سال داشتند.
در یک نگاه توانستم تشخیص دهم که آن ها واقعا می دانند چطور در یک جمع زنانه خوش بگذرانند. تمام چیزهایی که آن ها داشتند مثل بقیه یکسری خوراکی، کلاه، چتر و کیف و خرت و پرت بود. اما آن چه در آن ها جلب توجه می کرد خنده هایشان بود. به قدری شاد بودند که خنده هایشان حسادت هر کسی را در آن اطراف بر می انگیخت.
وقتی یکی از آن ها را از نزدیک دیدم درباره سرگرمی ها و خوش گذرانی هایشان از او پرسیدم. او لبخندی زد و پاسخ داد: ما با وجود تمام مشکلاتی که داریم سال هاست با هم به این سفر می آییم.

هرگز دوستانتان را از دست ندهید چون هر چه سن بالاتر می رود نیاز به آنان بیشتر احساس می شود.

صحبت هایش مرابه فکر انداخت. با این برای دوستانم ارزش زیادی قائل بودم ولی هرگز به این که با بالا رفتن سن ممکن است نیاز بیشتری به آن ها داشته باشم فکر نکرده بودم و از آن پس گفته هایشان در روابطم با دوستانم تاثیر زیادی گذاشت.

دوستان ما می توانند یک مصیبت را قابل تحمل کنند. می توانند فکر و احساسمان را بخوانند و می توانند تشخیص دهند که چه نیازهایی را برآورده کنند.
آن ها می توانند به حرف هایمان گوش دهند، ابراز همدردی کنند و به ما مهربانی کنند. آن ها می توانند آرامش برایمان داشته باشند و شانه ای برای گریه کردن.

وقتی درگیر تربیت بچه ها هستیم پرداختن به دوستی ها کمی سخت می شود.
گاهی اوقات ممکن است وقت و انرژی کافی برای دوستانم نداشته باشم اما چیزی که در این مدت یاد گرفتم این بود که باید دوستی ها را قوی و محکم نگه داشت تا هنگام نیاز و یا هنگام مصیبت بتواند تسکینی برای درد شما باشد.

خانواده و دوستان دست شما را می گیرند و شما را به سمت جلو حرکت می دهند. آن ها کمک می کنند تا به مسیرهای جدیدی راه پیدا کنید. آن ها همراه شما به کلاس یوگا می روند، کودکتان را برای خرید بستنی بیرون می برند، همراه با شما به سفر می روند و به هزاران روش قلبی و بی ریا دوست داشتن واقعی خود را به شما نشان می دهند.

برای این که دوستان خوبی داشته باشید باید دوست خوبی باشید. اگر واقعا برای آن ها وقت بگذارید می توانید در مواقع نیاز به آن ها تکیه کنید.
امیدوارم با خواندن این مطلب به خاطر بسپارید که اهمیت دوستان در خوبی ها و بدی ها، خنده و گریه به یک اندازه می باشد. این پستی بلندی های زندگی هستند که تعیین می کنند دوست واقعی کیست و کدام یک حاضر است غم شما را شریک شود.
هر خنده و شادی در کنار دوستان برای خود تاریخچه ای دارد. تاریخچه ای که باعث می شود خنده های واقعی سر دهید و حتی حسادت دیگران را برانگیزید.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

" چگونه انتقاد کنیم و نتیجه بگیریم

" چگونه انتقاد کنیم و نتیجه بگیریم



" چگونه انتقاد کنیم و نتیجه بگیریم "

برای اینکه انتقادمان سازنده باشد و از آن احساس خشنودی کنیم باید به یک پرسش کلیدی پاسخ دهیم:
اطلاعاتی که میخواهیم به طرف مقابل بدهیم چگونه بیان کنیم که طوری آن را بپذیرد که هم از آن سود ببرد و هم به بهبود روابطمان کمک کند.

این پرسش مرکز ثقل مساله را از عیب جویی به حل مشکل تغییر می دهد و بر سه کیفیت ضروری انتقاد مثبت و سازنده تاکید میکند:

1) انتقاد کننده را وادار می کند که به انگیزه هایی که برای طرح انتقاد دارد، با تیزبینی و دقت بیشتری بنگرد.

2) بر امکاناتی که برای تغییر و اصلاح رفتار وجود دارد، تاکید می کند.

3) طرفین انتقاد را نسبت به موضوع انتقاد متعهد می کند یعنی بر این نکته تاکید دارد که هر دو طرف در مورد بهبود رفتار مورد نظر مسئولیت دارند.

منظور این است که اگر انتقاد کننده و انتقاد شونده می خواهند به هدف انتقاد سازنده که تغییر رفتار خاصی است دست یابند، باید با یکدیگر همکاری کنند.

هیچکس کامل نیست
هندری_وایزینگر

عطر سوسن
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

هر کدام از ما چیزی را از



هر کدام از ما چیزی را از دست می‌دهیم که برایمان عزیز است؛
فرصت‌های ازدست‌رفته،
امکانات ازدست‌رفته،
احساساتی که هرگز نمی‌توانیم برشان گردانیم...
این بخشی از آن چیزی‌ست که به آن می‌گویند زنده بودن!

کافکا_در_کرانه
هاروکی‌_موراکامی

سـتــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

تو چه غذایی را بیش از همه



تو چه غذایی را بیش از همه دوست داری، پدر بزرگ؟
- همه‌‌‌ی غذاها را، پسرم، همه را. این گناه بزرگی است که آدم بگوید این غذا خوب است و آن یک بد!
- چرا؟ مگر آدم حق ندارد انتخاب کند؟
- البته که نه، حق ندارد!
- آخر چرا؟
- برای اینکه کسانی هستند که گرسنه اند.

من شرمنده شدم و سکوت کردم.
هرگز قلب من نتوانسته بود به این درجه از بزرگواری و شفقت برسد.

نیکوس_کازانتزاکیس
زوربای یونانی

ســـرابـــــ
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

دنیا با همه عظمتش، حقیر تر از آن‌ چیزی ‌ست که

دنیا با همه عظمتش، حقیر تر از آن‌ چیزی ‌ست که

دنیا با همه عظمتش، حقیر تر از آن‌ چیزی ‌ست که به نظر می‌رسد. آدمها مثل بندبازانِ یک سیرکِ بزرگ، دارند روی بند‌های زندگی‌ راه می‌‌روند و هر کس با مهارتِ خاصِ خود، تعادلش را روی بند‌ها حفظ می‌‌کند. هر لحظه ممکن است بندی بلرزد و پایی‌ بلغزد. هر لحظه ممکن است بند بازی، بازی خودش را ببازد.

بیا از آن دسته بندبازانِ پر شوری باشیم که زندگی‌ را به هیجان می‌‌آورند. بیا آن بالا، پابپای هم چنان برقصیم که حفره‌های سیاهِ زیر پایمان را فراموش کنیم. و چه فرق می‌‌کند نقشِ هر کدامِ ما در این نمایش چیست؟ بیا شانه به شانه هم، نمایشِ خودمان را بازی کنیم، بیا هر بار که طنابِ زیر پایمان می‌‌لرزد، دست همدیگر را بگیریم و روی طنابِ محکم تری فرود بیاییم و باز برقصیم و باز کودکانه بخندیم. بیا پیش از آنکه آخرین چرخ‌ها را در هوا بزنیم، درست زمانی‌ که تماشاچیان نفس‌ها را در سینه حبس کرده اند، همان وقت که نور افکن‌ها با صدای وهم آورِ طبل‌ها یکی‌ یکی‌ خاموش می‌‌شوند، قبل از آخرین تپش‌های قلب هامان، زندگی‌ را و عشق را و پیمانِ باهم بودن را با شکوهِ تمام تجربه کنیم. بیا قدر لحظه‌ها را آنچنان بدانیم که صدای تشویق و کفِ زدن ها، حتا قبل از پایانِ برنامه، گوش هامان را پر کند.
بیا جوری با هم باشیم که اگر فردا زلزله‌ای آمد و یکی‌ از ما در خواب بود، آنکه بیدار است، به جای هردو، همانقدر مهربان، زندگی‌ کند...

نیکی‌ فیروزکوهی
مجموعه ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبح

اُردیبهشت
مشاهده همه ی 4 نظر
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

آدم‌ها ناگهان از خودشان فاصله می‌‌گیرند. یک روز قطعه‌ای از وجودِ

آدم‌ها ناگهان از خودشان فاصله می‌‌گیرند. یک روز قطعه‌ای از وجودِ

آدم‌ها ناگهان از خودشان فاصله می‌‌گیرند. یک روز قطعه‌ای از وجودِ آنها برای همیشه از کالبدِ خسته‌شان جدا می‌‌شود. یک روز ناباورانه پی‌ میبرند که احساس شان، جایی‌ فرسنگ‌ها دور از خانه، چون سایه‌ای هزار ساله، دیوانه وار، کوچه‌های غربت را ‌پرسه می‌‌زند. یک روز نیاز به خداحافظی چنان اشتیاق به بودن و ماندن را به انجماد می‌‌کشاند، که حتی قلبِ به گور خفتگانِ خاموش، از ‌وهمِ این فراموشی عظیم، ‌در تاریکی‌ِ سرد خود مى گريد.
براستی آغوشِ عشق و ترانه و تبسّم، برای هیچ یک از ما جایی‌ نداشت؟

نیکی‌ فیروزکوهی

سـتــارگـــان
برای ارسال اولین نظر کلیک کنید
Maryam
مهربونمهربون
Maryam

یاد گرفته ام در برابر بی شعوریِ آدم ها سکوت کنم

یاد گرفته ام در برابر بی شعوریِ آدم ها سکوت کنم
بدی هایشان را ببینم و به روی خودم نیاورم !
دیگر می توانم بی مهری ها را تحمل ،
بی انصافی ها را هضم ،
و بی حرمتی ها را دفع کنم .
بیش از اندازه ساکت و بی تفاوت شده ام
اما می فهمم
اما حواسم هست ...
فقط بعضی ها دیگر برایم ارزشِ وقت گذاشتن ندارند !
ساکت می نشینم ، نگاه می کنم ، خودشان را که خوب نشانم دادند ؛
دورشان را خط می کشم و بی هیچ اشاره ای دور می شوم
آنقدر دور که روزی هزار بار آرزو کنند که کاش می ماندم و بحث می کردم
کاش چیزی می گفتم
کاش سکوت نمی کردم ...
سکوت ، سردترین و برّنده ترین سلاحِ آدم هاییست که نمی خواهند شبیهِ دیگران باشند !

نرگس_صرافیان_طوفان‌

مشاهده همه ی 2 نظر