مسیر سبز
مسیر سبز

باستانی پاریزی از زبان باستانی پاریزی بخارا: علی دهباشی، از

باستانی پاریزی از زبان باستانی پاریزی
بخارا:
علی دهباشی، از دوستان و یاران همیشگی محمدابراهیم باستانی پاریزی بوده است. او در نشریه «بخارا» شماره ۴۶ آذر و دی ۱۳۸۴ گفت‌و‌گویی با زنده‌یاد باستانی پاریزی به مناسبت هشتاد سالگی او انجام داده است. این گفت‌وگو که ظاهرا به صورت کتبی بوده، استاد را بر آن داشته تا مروری به زندگی و کار‌هایش داشته باشد. خواندن بخش‌هایی از زندگی باستانی پاریزی از زبان خودش با آن طنز همیشگی بسیار جذاب است:

 

* خدمت دهباشی عزیز... دوست نازنین، عرض می‌شود یادداشت سرکار را در مورد گفت‌وگو به مناسبت هشتاد سالگی زیارت کردم. یادم آمد که مرحوم جمال‌زاده می‌گفت: یک وقت مرحوم عباس مسعودی متوجه شده بود که مرحوم تقی‌زاده در آستانه هشتاد سالگی است، طی نامه‌ای به جمال‌زاده نوشته بود که شما با تقی‌زاده دوست نزدیک هستید، خواهش کنید مطلبی از خاطرات خود برای ما بنویسد، زیرا روزنامه اطلاعات خیال دارد یادنامه‌ای برای هشتاد سالگی تقی‌زاده چاپ کند. جمال‌زاده مطلب را با تقی‌زاده که آن روز‌ها در اروپا بوده است، در میان گذاشته بود. تقی‌زاده در جواب گفته بود: «عجیب است، نمی‌دانستم که در ایران کسانی هستند و چرتکه انداخته‌اند و پی در پی سال‌های عمر مرا می‌شمرند تا حالا که به هشتاد رسیده‌ام مرا روی دست بلند کنند. سلام مرا به ایشان برسانید و بفرمایید، صبر کنید. چند سالی بگذرد ان‌شاءالله در صد سالگی خواهم نوشت.»

 

اینک بدون اینکه درین قیاس مع‌الفارق بخواهم شرکت کنم این جواب را می‌توانم بدهم که: مخلص دلم می‌خواهد هنوز چند سالی زنده بمانم. می‌خواستم تقاضا کنم این اظهار لطف را چند سالی و اگر ممکن نیست، چند روزی به تاخیر بیاندازید، ما هنوز داریم هشتاد سال صد سال اول عمر خود را می‌گذرانیم: و چون تقریبا به تجربه رسیده که این سال‌ها از هر کس تجلیل کرده‌اند ـ اندکی بعد ترک دنیا گفته است و بعضی‌ها مثل مرحوم دکتر صدیقی و مرحوم دکتر مهدوی، یادواره آن‌ها را در آخرین روز توقف آن‌ها در بیمارستان به نظر آن‌ها رسانده‌اند ــ از هزاره اول زندگی امیدوارم عمری باشد برای هشتاد سال صد سال دوم عمر یادداشت مفصلی را خدمتتان تقدیم کنم.

 

با همه این‌ها امتثال‌الامر جناب دهباشی، چند سطری گذشته همین از عمر هشتاد ساله را برای اینکه لطفتان بی‌جواب نماند ــ درین جا می‌نویسم، و تاسفم این است که برای جوان‌های این روزگار، هر چه صحبت درین یادداشت کرده‌ام، همه‌اش گفت‌وگو از مرحوم‌ها و درگذشتگان است ــ و این هم امری طبیعی است که نوشته هشتاد سالگان از همین گونه است ــ و حتی در بعض کتاب‌هایم وقتی من از کسانی یاد می‌کنم ــ در نمونه غلط‌ گیری دوم، گاهی باید یکی دو کلمه مرحوم به بعضی اسم‌ها اضافه شود ــ سوالات دهباشی ردیف مرتب داشت، ولی مخلص که آدم نامرتبی است ــ بدون توجه به نمرات ردیف همانطور فله‌ای هر چه به قلمش آید درین جواب می‌نویسد:

 

* آن‌طور که در شناسنامه من آمده در سوم دی ماه ۱۳۰۴ ش/ ۲۴ دسامبر ۱۹۲۵ م. متولد شده‌ام ــ شناسنامه سه چهار سال بعد از تولد من صادر شده ــ ولی چون پدرم مرد باسوادی بود و ایام تولد بچه‌ها را در ذهن داشت ـ و فاصله هم چندان زیاد نیست ــ باید همین تاریخ درست باشد. در کوهستان پاریز متولد شده‌ام. پاریز دهکده کوچکی است در ده فرسنگی شمال سیرجان و ۱۳ فرسنگی جنوب رفسنجان.

 

سال ۱۳۰۹ ش/ ۱۹۳۰ م. پدرم مرحوم حاج آخوند پاریزی که در کسوت روحانی بود ــ به جای مرحوم آقای علی پولادی ــ که اصلا کرمانی بود و به پاریز آمده مدیر مدرسه شده بود ــ به مدیریت مدرسه انتخاب شد. و‌‌‌ همان روزهای اول دست مرا گرفت و همراه خود به مدرسه برد و تحویل اکبر فراش داد.

 

مدرسه پاریز آن روز‌ها در خانه شیخ محمدحسن در جنوب رودخانه پاریز بر فراز تپه‌ای قرار داشت. این خانه را بدین جهت شیخ محمدحسنی می‌گفتند که متعلق بوده است به مرحوم شیخ محمدحسن زیدآبادی معروف به نبی السارقین. او تابستان‌ها را از زیدآباد به پاریز می‌آمد و با اقوام خود در دهات اطراف ـ از جمله تیتو ــ می‌گذراند. خانه چند اطاق شرقی غربی داشت که کلاس‌ها بودند و یک ته‌گاه که محل بازی و ورزش بچه‌ها بود.

 

در ماه اسفند و چند روزی از فروردین که معمولا در سال‌های آب سال، رودخانه پاریز جای می‌شد نجار‌ها یک پل چوبی روی رودخانه می‌زدند و بچه‌های طرف شمال ده که اکثریت داشتند از روی پل گذشته به مدرسه می‌آمدند. من الفبای سال‌های اول را در همین مدرسه شیخ محمدحسین آموختم. نوه پیغمبر دزدان، مرحوم جلال پیغمبرزاده که نام فامیلش در شناسنامه‌اش بود در همین مدرسه هم‌کلاس من بود.

 

قضای روزگار است مقدر بود که مخلص هیچ مدان پاریزی، ده دوازده سال بعد، نخستین کتاب خودم را با تیتر «آثار پیغمبر دزدان» در ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵م در کرمان منتشر کنم در حالی که دانش‌آموز دانشسرای مقدماتی کرمان بودم. چنان می‌نماید که معلم تقدیر، الفبا را در مدرسه شیخ محمدحسن نبی السارقین بر دهان من نهاده، لوح و قلم در پیش من گذاشته بود تا یک روزی، مجموعه نامه‌های‌‌‌ همان مرد را به چاپ برسانم ــ کتابی که تا امروز ــ بعد از شصت سال ــ هفده بار چاپ شده. بدون آنکه جایی تبلیغی برای آن شده باشد. و من همیشه به شوخی به دوستان می‌گویم که: «شما به من پیغمبری را نشان دهید که پس از صد سال که از مرگ او گذشته باشد، کتابش هفده بار چاپ شده باشد. آن وقت مرا از کاتب وحی بودن این پیغمبر ملامت کنید.»

 

* پیش از آنکه سر و کار با روزنامه‌ها و مطبوعات پیدا کنم، در‌‌‌ همان پاریز، با دیدن بعضی جرائد و مجلات مثل «آینده» و «مهر» و «حبل

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید