هر روز!
هر روز!

برای خودمون نوشابه باز نکنیم خدا رحمت کند

برای خودمون نوشابه باز نکنیم 
 
 
 خدا رحمت کند

برای خودمون نوشابه باز نکنیم


خدا رحمت کند رفتگان شما را من نمی‌خواهم بگویم هر که از دنیا می‌رود، خیلی چیز بلد بوده است و هر کس می‌ماند، عاری از هر هنری است، ولی انصافاً بعضی از آن‌ها که رفته‌اند، از یک کرور آنهائی که مانده‌اند، بهتر چیز بلد بودند! یکی‌شان هم مادر خدا بیامرز من بود که گاهی در می‌مانم چطور از همه ما دانشگاه رفته‌ها، مسائل را بهتر می‌دانست.



تعجبی هم ندارد که معلم او قرآن بود و نهج‌البلاغه و صحیفه سجادیه، بحارالانوار و سعدی و حافظ و مولانا و جوامع الحکایات عوفی و ما کله‌مان را خزعبلات  غیر علمی پر کرده‌ایم، بی آنکه زحمت مراجعه به متون اصلی و نظریه‌های آن را به خود بدهیم!
بگذریم، یادم هست  هر وقت کسی از روی بغض یا حسادت از ما انتقادی می‌کرد، مادر حسابی توی دلش می‌رفت، ولی وقتی به خانه برمی گشتیم، می‌گفت: «آدم عاقل نمی ذاره دشمن بیاد توی خونه اش ولی هیچ کس به اندازه دشمن و به سرعت اون نمی تونه به آدم حالی کنه که کجای کارش عیب داره، بنابراین قدر دشمنان خودتون رو بدونین، بهشون رو ندین، ولی توی خلوت خودتون، خوب درباره حرف هاشون فکر کنیم».
و از آنجا که هر آنچه در کودکی بر ذهن آدمی نقش می‌بندد، کانّه نقشی است بر حجر؛ این حرف او هم روی کله گچ ما نقش بست و روزی نیست که یک کادوی فرد اعلا برای کسی نفرستیم که کار و زندگی‌اش را گذاشته و با قوی‌ترین ذره بین عالم، دنبال عیب و علت ما می‌گردد! (البته ما آن قدرها هم آدم مهمی نیستیم که دیگران کار و زندگی‌شان را بگذارند و این کار بکنند. مثل عرض کردیم!»
به هر حال بعد از دوره صفویه که بالاخره برای خودمان نساجی و قالی بافی و معماری و هنرهای فرد اعلایی داشتیم و به همان‌ها هم پز می‌دادیم، یکی دو قرنی گذاشتیم که دیگرانی بر ما مسلط شوند و کار به جایی رسید که روشنفکران فرهیخته به ما تلقین کردند و ما هم از زور تنبلی و پرحرفی و پرخوری و پرخوابی، قبول و بدتر از آن باور کردیم که «ایرانی لولهنگ هم نمی‌تواند بسازد!» و لذا ابتدا شدیم مصرف کننده مبهوت و انگشت حیرت به دندان گزان و ساکت و صامت کالاهای بنجل فرهنگی و غیرفرهنگی دیگران و بعدها مصرف کننده پر سرو صدای آن بنجل‌ها و کاسه‌های داغ‌تر از آش و برای هر چه که به خوردمان دادند، چنان به به و چه چهی راه انداختیم که خود صادرکنندگان آن کالاهای فرهنگی و غیرفرهنگی، متحیر ماندند که واقعاً اجناسشان این قدر تعریفی بود و خودشان خبر نداشتند؟!
تجربه کشورهائی چون ژاپن و چین و آلمان پس از جنگ جهانی و... نشان می‌دهد که تنها راه نجات جامعه، کار مسئولانه، گریز از مصرف زدگی و اسراف، ساده زیستی معقول و عشق به سرافرازی حقیقی است که فقط در سایه ایمان و عشق و کار و کار و کار میسر است و جز این هرچه بگوییم و شعار بدهیم، راه به هیچ جا نخواهیم برد
کار به جایی رسید که تا سال‌های سال به دستمال کاغذی می‌گفتیم: «کلینکس» و به آبگرمکن می‌گفتیم: «دئوترم» و به پودر رختشویی می‌گفتیم: «فاب و تاید» و به نوشابه می‌گفتیم: «فانتا و کانادا یا پیسی! البته این روزها، این چیزها را کمتر می‌گوییم، ولی به جایش «درباره» را می‌گوییم «در رابطه با» (که همان Relation with خودمان است) و به جای حرف و نقل و این صحبت‌ها می‌گوییم comment و چنان صحبت می‌کنیم که انگار همین الآن از نیویورک سیتی تشریف آورده‌ایم! و خدا نکند که چنین نکنیم و از کلمات رایج و همه فهم استفاده کنیم که حسابمان با کرام‌الکاتبین است و توی هیچ جمع روشنفکر و غیر روشنفکری راهمان نمی‌دهند و به سرعت برق و باد، ما را به لقب مشعشع «بی کلاسی» مفتخر می‌کنند!
توی این حیص و بیص، صادر کنندگان کالاهای فرهنگی و غیرفرهنگی فوق‌الذکر، همچنان در کار تلقین« ایرانی هیچی نمی‌شود» هستند و ما که در زمینه‌های سیاسی، یاد گرفته‌ایم حرفمان را با شجاعت و شهامت و واضح و آشکار بزنیم، در زمینه‌های فرهنگی  اجتماعی، همچنان دچار درد مزمن و ظاهراً بی درمان «تنبلی» هستیم و سعی می‌کنیم به جای عمل، نظم، دقت، علم، کارآمدی، کار بی نقص و کم حرفی و احساس مسئولیت، فقط با حرف و شعار، به «پرت و پلا»های آن‌ها، جواب‌های پرت و پلاتری بدهیم و هنوز تکلیفمان با خودمان معلوم نیست که بالاخره به مفاخر ادبی و علمی و هنری خود افتخار کنیم یا نکنیم؟ طرفه آنکه هنوز تکلیف مسلمان بودن یا نبودن امثال مولانا و حلاج و... و در دوران معاصر آل احمد و شریعتی و بازرگان و... هم معلوم نیست و یک فرد منصف خداشناس هم پیدا نمی‌شود که این تکالیف را معلوم کند! هنوز دانشجوی ما مفاخر بی شمار علم و ادب و هنر خود را نمی‌شناسد، در حالی که زندگی نامه فلان آرتیست و فوتبالیست را فوت آب است و تقصیری هم ندارد، زیرا در عرصه فرهنگ چنان بد عمل کردیم و می‌کنیم که غایت پرواز جوان ما شده است داشتن ماشینی و موبایلی و در آمد باد آورده که شب‌ها بیدار بماند و روزها بخوابد و جای جایش که رسید، از تحلیل ساده‌ترین مسئله زندگی‌اش عاجز بماند و هر روز بشود او را با واژه‌های خوش آب و رنگ و بی محتوا فریفت و از جهلش در جهت «مصرف زدگی کالا و اندیشه» استفاده کرد.
در پرتو این «تنبلی مزمن» که آسیب آن از هر عامل دیگری، حتی تهاجم نظامی دشمن خطرناک‌تر است و چون خوره به جان فرهنگ و زندگی و حتی آئین ما افتاده، هیچ مسئله در هیچ زمینه‌ای نیست که به یک دعوا و نزاع فرسایشی ختم نشود و جامعه پر شده از تک گوئی های بی پایان به جای گفتگوهای منصفانه تا نسل جوانی که نه در مدرسه و نه در دانشگاه، تحقیق و پژوهش و تحلیل را یاد نمی‌گیرد، دست کم با این مناظره‌ها کاسه‌اش چیزی بماند . جالب اینجاست که ما با این بدن‌های شدیداً فربه یا به شدت لاغر چون باز هم به دلیل همان تنبلی مزمن، دنبال انواع و اقسام راه‌ها برای ورزش نکردن می‌گردیم و برای هفت سنگ بازی کردن و لی لی بازی هم از دولت، استادیوم و زمین چمن می‌خواهیم!» به این زودی‌ها تن به کار نمی‌دهیم، در

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید