هر روز!
هر روز!

به اوضاع اقتصادی خانواده سروسامان دهید به اوضاع اقتصادی خانواده

به اوضاع اقتصادی خانواده سروسامان دهید به اوضاع اقتصادی خانواده

به اوضاع اقتصادی خانواده سروسامان دهید
به اوضاع اقتصادی خانواده سروسامان دهید
دخل و خرجمان به هم نمی‌خورد، همیشه هشتمان گرو نه‌مان است، آرزوی همه چیز به دلمان مانده، وسط ماه کفگیرمان به ته دیگ می‌خورد، حقوقمان فقط کفاف چیپس و پفک بچه‌ها را می‌دهد، نمی‌دانم انگار کف دستش سوراخ است تا پول می‌گیرد غیب می‌شود، حقوق کارمندی که فقط رفع گدایی است و...
من وظیفه‌ای ندارم پولم را خرج زندگی کنم، خرج خانه وظیفه مرد است. پول من مال خودم است، پول‌تو مال همه اهل خانه است. خانه باید به نام زن باشد ... ماشین هم به نام زن باشد، چون او باید به آینده‌اش اطمینان داشته باشد!
چه جملات آشنایی، این حرف‌ها خیلی جاها به گوشمان خورده و خیلی وقت‌ها خنده‌مان را درآورده و بعضی وقت‌ها کوه بغض را در گلویمان نشانده. کسی که این جملات را می‌گوید واقعا فقیر است؟ آیا او مصداق المفلس فی‌امان‌الله است؟ یعنی واقعا پول جن است و او بسم‌الله؟ یا زورش به گرانی نمی‌رسد و همیشه در رقابت با تورم جا می‌ماند یا این‌که درآمدش بد نیست اما بلد نیست آنها را چطور خرج کند؟
واقعا پول من، پول تو کردن‌ها تا چه حدی باید باشد. زن کارمند در مقابل همسرش چه وظایفی دارد؟ این‌گونه من و تو کردن‌ها چقدر استحکام خانواده را دچار بحران می‌کند.
جواب هرکدام از این گزینه‌ها می‌تواند این باشد، چون این‌که گرانی زیاد است و تورم با سرعت می‌تازد و خیلی‌ها زورشان به آن نمی‌رسد به همان اندازه واقعی است که خیلی‌ها اگر چه دستشان خالی نیست اما چون خرج‌کردن را بلد نیستند همیشه پول کم می‌آورند. پول خرج‌کردن به اندازه‌ای که خانواده در رفاهی نسبی زندگی کند و در عین حال هر ماه نیز پس‌اندازی باقی بماند واقعا یک هنر است چون وقتی همان روز مبادایی که همه ما از آن می‌ترسیم سرمی رسد آنوقت شیرینی داشتن یک پس انداز هر چند اندک تا مدت‌ها زیر دندان می‌ماند. اما واقعا چه تعداد از آدم‌ها چنین مهارتی برای سامان دادن به اوضاع اقتصادی‌شان را دارند؟
نه خساست، نه حسرت به دل بودن
حساب آدم‌های ثروتمند همیشه از آدم‌های معمولی جداست چون آنها به اندازه‌ای درآمد، پس‌انداز و پشتوانه دارند که اگر روزی کمی زیادتر از حد معمول خرج کنند باز هم کم نمی‌آورند. پس روی سخن ما با آدم‌های سطح متوسط و ضعیف است که باید در خرج کردن دست به عصا باشند.
البته دست به عصا زندگی‌کردن هرگز به معنی خساست به خرج دادن نیست یعنی این‌که پول را بیشتر از خودت یا اعضای خانواده‌ات دوست داشته باشی یا حاضر شوی به خاطر پس‌انداز‌کردن و اندوختن برای روز مبادا‌، اطرافیانت را ناراحت کنی. در واقع درست و بجا خرج‌کردن، حسابش از خست به خرج دادن جداست چون آدم خسیس حتی وقتی پول نسبتا خوبی هم دارد و می‌داند اگر کمی بیشتر از قبل خرج کند اتفاق بدی نمی‌افتد و اقتصاد خانواده‌اش به هم نمی‌ریزد باز هم از دست در جیب کردن هراس دارد ولی کسی که با حساب و کتاب خرج می‌کند می‌داند که چه مقدار پول را برای چه کاری و چه زمانی در نظر بگیرد.
پس شاید بدترین شیوه مدیریت اقتصاد خانواده، حبس‌کردن اسکناس‌ها در جیب یا حساب‌های بانکی باشد در حالی که حسرت داشتن همه چیزهای خوب دنیا به دل اعضای خانواده مانده و آنها در حالی که می‌توانند خوب زندگی کنند، اما اوضاع رقت‌باری دارند. بنابر این اگر خواستید مدیریت مالی خانواده را به عهده بگیرید ابتدا مرز مدیریت را با خساست مشخص کنید و مرتب به خود یادآوری کنید که پول خرج نکردن و پس‌انداز کردن مساوی با داشتن زندگی راحت نیست.
پای ما و گلیم اقتصاد
پایت را اندازه گلیمت دراز کن؛ شاید این یکی از قشنگ‌ترین و کاربردی‌ترین جملات دنیا باشد، وقتی به ما گوشزد می‌کند واقع‌بین باشیم و گلیم زندگی و دارایی‌‌مان هر چقدر است پایمان را به همان‌اندازه دراز کنیم. شاید این جمله بعضی‌ها را ناراحت کند یعنی نخواهند به قول خودشان قدیمی فکر کنند و بخواهند به قول امروزی‌ها آرزوهای بلندی در سر داشته باشند و به اندازه آرزوهایشان خرج کنند. البته هیچ‌کس از داشتن زندگی راحت به اندازه آرزوهای بلندی که در سر دارد خسته نمی‌شود ولی ما حتی اگر نخواهیم بپذیریم، واقعیت این است که به جای زندگی در رویاها در دنیایی واقعی به سر می‌بریم که تقریبا بندرت حوادث آن طبق میل ما روی می‌دهد. پس برای مدیریت اقتصاد خانواده اول باید آدم‌های واقع‌بینی باشیم و با صداقت کامل به خودمان و اعضای خانواده‌مان بقبولانیم که توان مالی‌مان چقدر است و حداکثر تحرکات مالی‌مان تا چه حد می‌تواند باشد. وقتی اینچنین با خودمان و خانواده‌مان راستگو باشیم آن وقت می‌توانیم برنامه‌ریزهای درستی هم داشته باشیم چون ما توانسته‌ایم از آرزوها و خواسته‌هایمان که قابلیت اجرا ندارند فاصله بگیریم و به جای آن مرز گلیم زندگی‌مان را مشخص کنیم.
طبیعی است کسی که درآمد ماهانه و سالانه‌اش هیچ‌وقت از میزان مشخصی فراتر نمی‌رود، نمی‌تواند خیلی از کارهایی را که دلش می‌خواهد انجام دهد. این می‌تواند شرایط آزاردهنده‌ای بویژه در درازمدت ایجاد کند اما مگر چاره‌ای جز پذیرش وضع موجود وجود دارد؟

روزی به نام مبادا
اسمش مبـــادا است اما زمانش معلوم نیست، می‌تواند یکی از همین روزها سر و کله‌اش پیدا شود، شاید هیچ وقت هم از راه نرسد، اما مردم خیلی از آن می‌ترسند و از روزی که مبادا آنها را با مشکل مواجه کند هراس دارند. بیشتر ما به روز مبادا فکر می‌کنیم و لااقل به زبان هم که شده برای آمدنش برنامه می‌ریزیم. شاید امروز همین روز مبادا باشد، همین امروز که به هزار و یک دلیل درآمدمان از همیشه کمتر شده و حالا چشممان به پس‌اندازی دوخته شده که برای روز مبادا جمع کرده‌ایم. وقتی روز مبادا سر می‌رسد داشتن یک پس‌انداز ناچیز هم می‌تواند دلگرم‌کننده باشد.
پس برگ برنده برای روز مبادا داشتن پس انداز است. البته امروز اوضاع اقتصادی بیشتر خانواده‌ها به حدی است که اگر شانس بیاورند بتوان

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید