هر روز!
هر روز!

بی حکمت نیست : بی حکمت نیست یکی از

بی حکمت نیست
: بی حکمت نیست
یکی از چیزهایی که مدام در حکمتش مانده بودم، همین قلقلکی بودنم بود. با خودم می گفتم: «اگر به حکمت همه چیز در دنیا ایمان داشته باشم، حکمت قلقلکی بودنم را نمی فهمم». مثلا یکی از مشکلاتم وقتی است که می خواهم سوار هواپیما شوم. مأمور حراست موقع کنترل بدنی ام خسته شده و کلی صف پشت سرم درست می شود، از بس می خندم و خودم را عقب می کشم. به هر حال تا همین چند روز قبل حکمت این قلقلکی بودن برایم محل سؤال بود تا اینکه چند روز قبل، سوار تاکسی شدم. صندلی جلو پر بود و پشت به تنهایی نشستم. چند متر که رفتیم، زوج جوانی کنار خیابان منتظر تاکسی بودند، دست تکان دادند.
به گزارش : آدرسی را که قرار بود پیاده شوند گفتند و من پیاده شدم تا اول آنها سوار شوند. توی تاکسی، مرد به سمت من نگاه می کرد و زن به سمت دیگر. مرد یک 2هزار تومانی به راننده داد و گفت: «2نفر». زن سریع دست کرد توی کیفش و یک هزار تومانی به راننده داد و گفت: «من خودم پول دارم». بعد زن و شوهر شروع کردند به جر و بحث. راننده به ناچار هزار تومانی زن را گرفت و به مرد داد. مرد هم با عصبانیت گفت: «چه بهتر» و دست کرد توی جیب شلوارش و خواست کیف پولش را دربیاورد که دستش به من خورد و از آنجا که من قلقلکی هستم، ناگهان از جایم پریدم. بعد ترسیدم که باز هم دست آقای عصبانی بخورد به بدنم، خودم را کنار کشیدم و خیره شدم به او. مرد با تعجب نگاهم کرد و گفت: «چته؟» در آن لحظه به نظرم بهترین کار اعتراف بود. وقتی با خجالت گفتم: «قلقلکی هستم». راننده و مسافر جلو و زن و شوهر شروع کردند به خندیدن. مرد هم شوخی اش گل کرده بود و مدام قلقلکم می داد.
بعد از چند دقیقه، از قلقلک دادنم دست برداشته بود و دونفری می خندیدند و خوش بودند. من هم برای نخستین بار از اینکه کسی به قلقلکی بودنم می خندد، عصبی نبودم و می خندیدم. پیاده شدم و می دیدم که زن و شوهر دیگر به دوجهت مخالف نگاه نمی کنند. داشتند به هم نگاه می کردند و خوش بودند.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید