هر روز!
هر روز!

تعریف عشق الهی : تعریف عشق الهی : تعریف

تعریف عشق الهی : تعریف عشق الهی 
 : تعریف

تعریف عشق الهی
: تعریف عشق الهی
: تعریف عشق  
نکته: عشق آتش سوزان است ودریای بی کران است؛ هم جان است و هم جان را جان است و قصّه بی پایان است و درد بی درمان است. عقل در ادراک او حیران است و دل در دریافتِ او ناتوان است، نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان است، روح روح است و فتح فتوح (1) است. اگر روح، حیات اجساد است، عشق ،حیات دل ها است. عاشق اگر خاموش باشد عشق دلش را چاک کند و از غیر خودش پاک کند؛ و اگر بخروشد وی را زیر و زبر کند و از قصّه وی همه شهر و کوی را خبر کند. عشق هم آتش است و هم آب، هم ظلمت است و هم آفتاب. عشق درد نیست ولی به درد آرد، بلا نیست و لیکن بلا آرد. هم چنان که موجب حیات است، سبب ممات است؛ و هر چند مایه راحت است پیرایه آفت است. محبّت، محب را سوزد نه محبوب را، و عشق هم طالب را سوزد و هم مطلوب را. هر دل که طواف کرد در مجمرعشق هم سوخته شود به آخر از اخگر(2) عشق این نکته نوشته اند بر دفتر عشق سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق (3)
به گزارش : عشق حقیقی و مجازی  
حکایت: مردی را زنی بود و بر آن زن عاشق بود. یک چشم آن زن سپید بود و شوی را از آن عیب خبر نبود. چون روزگار برآمد و مرد مراد خویش بسیار از او بیافت و عشق کم گشت، سپیدی بدید. زن را گفت آن سپیدی در چشم تو کی پدید آمد؟ گفت: آنگه که محبت ما در دل تو نقصان گرفت…این است معنی قول یپغمبر (ص) که گفت: دوست داشتن چیزی، تو را کور و کر گرداند. کور گردی از عیب دیدن، کر گردی از ملامت شنیدن. عیب بین و زملامت ترس، دوستدار نبوَد.(4)
ترک عشق مجازی  
منگر اندر بتان که آخرِ کار نِگَرِستن گِرستن آرد بار (5) اوّلت یک نظر نماید خُرد پساز ان لاشه (6) جَست و رشته بِبرد تخم عشق از دوم نظر باشد پس از ان رشگ و اشگی تَر باشد (7) *** شاهد پیچ پیچ (8) را چه کنی ای کم از هیچ، هیچ را چه کنی! چه (9) کنی باز چون وفاجویان عمر خود هرزه با نکورویان شاهدان زمانه خُرد و بزرگ چشم را یوسفند و دل را گرگ (10)
دوستی عیمق با خدا  
نکته: تا دوستی خدای تعالی هم دل بنده را فرونگیرد، بنده یک جهت و یک قبله نمی گردد وتا بنده یک جهت و یک قبله نشود، حضور قلب نمی یابد و نمی تواند با خدا باشد.(11) عاشقان سوی حضرتش سرمست عقل در آستین و جان بر دست (12) جان و دل در رهش نثار کنند خویشتن را از آن شمار کنند(13)
طلب دوست  
توصیه: یکی را همّت بهشت است و یکی را دوست، فدای اویم که همه همّتش اوست. اگر پایی داری در بند او دار و اگر سری داری بسته کند او دار.(14) ای محبّ (15) جمال حضرت غیب تا نجویی وصال طلعت غیب،(16) نکِشی (17) شربت ملاقاتش نچشی لذّت مناجاتش چون تو را بارداد(18) بر درگاه آرزو زو مخواه او را خواه (19)
دوست را با خواست چه کار  
حکایت: جنید را گفتند: خواهی تا خداوند را ببینی؟ گفتا: نه. گفتند: چرا؟ گفت: چون موسی بخواست ندید، و محمد نخواست بدید. پس خواست های ما مانع ما بود از دیدار حق تعالی؛ زیرا وجود خواست و آرزو مخالف دوستی بود، و مخالفت، مانع باشد. و چون اندر دنیا خواست و اراده کنار رفت، مشاهدت حاصل آمد، و چون مشاهدت دوام یافت دنیا چون آخرت بود و آخرت چون دنیا. (20) نیست در عشق حظّ (21) خود موجود عاشقان را چه کار با مقصود؟ عشق و مقصود کافری باشد(22) عاشق از کام خود بری (23) باشد کردگار لطیف و خالق بار(24) هست خود پاک و پاک خواهد کار خطّه خاک،(25) لهو و بازی راست عالم پاک پاکبازی راست بیخودان(26) را ز عشق فایده است عشق و مقصود خویش بیهده است عاشقان سرنهند در شب تار(27) تو بر آنی که چون بری دستار (28)
راه عاشق شدن  
توصیه: نصیب خویش از عالم بردار و باقی همه بگذار. از خود بگریز و با غیر نشست و برخاست مکن و آنچه داری بباز و گمان ها را کنار بگذار، و خرمن تقلید بر باد ده و کمان محبّت خود بر زه نه و گردن به حکمِ تجرید آزاده ده (29) و رخت عادت غارت کن و گناه خود را کفّارت کن و خویشتن را محو کن (30) و ترک صرف و نحو کن. (31) چو دانستی که هستی جز او نیست بناز و به خویشتن هیچ مپرداز. از صبح وجود بی خبر بود عدم آنجا که من و عشقِ تو بودیم به هم در روز اگر کسی نیابم محرم شب هست وغمت هست مرا بیش چه غم
بیت  
خیز یارا خیز تا در نیستی یک دم زنیم آتش اندر خرمن آل بنی آدم زنیم هر چه اسباب است آن را جملگی جمع آوریم پس به حکم نیستی آن را همه (32) بر هم زنیم نیستی را کعبه ای سازیم و خود مُحرم شویم وز پس تجرید لبیکی بر این عالَم (33) زنیم (34) عشق با سر بریده گوید راز زانکه داند که سر بود غمّار (35) خیر و بنمای عشق را قامت که مؤذّن بگفت « قد قامت» عشق هیچ آفریده را نبود عاشقی جز رسیده (36) را نبود اب آتش فروز،(37) عشق آمد اتش آب سوز،(38) عشق آمد عشق بی چار میخ تن (39) باشد مرغ دانا قفس شکن باشد (40) نکته: محبّت خدا از معرفت حاصل می شود. هر کس به خدا معرفت داشته باشد، به او محبّت هم می ورزد. محبت خدا به اندازه معرفت به اوست. و اگر معرفت به کمال باشد محبت هم به کمال می شود و هنگامی که محبّت به کمال باشد، لذّت و راحتی آخرت هم به کمال خواهد بود. (41)
بلاکشی؛ راه دوام عشق  
نکته: و نیایش همه چیزها به آسایش جاودانگی یابند و به بلا نیست گردند، و محبت به بلا هست یابد و به راحت نیست گردد. همه چیزها از بلا بگریزند، و محبت بلارا به آرزوجوید. چون عاشقان ادعای محبت کردند درِ راحت به خویشتن در بستند و درِ بلا بر خود بگشادند تا صدق خویش در محبت پدید کنند. و اگر ایشان خود بلا اختیار نکنند چون ادعای محبت کردند، حق تعالی بر سر ا

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید