هر روز!
هر روز!

حکایت قرض کردن از حلوا فروش حکایت قرض کردن از

حکایت قرض کردن از حلوا فروش حکایت قرض کردن از

حکایت قرض کردن از حلوا فروش
حکایت قرض کردن از حلوا فروش - : حکایت قرض کردن از حلوا فروش
: حکایت قرض کردن از حلوا فروش
مجله ؛ مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت : « امتحان کن ببین خوب است یانه.» مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه گرفته ای .» مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.» حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت : «تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .من به تو حلوا نمی دهم .

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید