هر روز!
هر روز!

حکایت: نیش زنبور و نیش مار :

حکایت: نیش زنبور و نیش مار 
 :

حکایت: نیش زنبور و نیش مار
:  
: حکایت: نیش زنبور و نیش مار
 
 
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان ها از ترس ظاهر خوفناک من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.»
به گزارش : مجله مراحم؛ اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود. مار رو به زنبور کرد و گفت: «من او را می گزم و مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن.»
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد. چوپان فورا از خواب پرید و گفت: «ای زنبور لعنتی» و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد. مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت.
مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند. این بار زنبور نیش می زد و مار خودنمایی می کرد. این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد. چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد.
برخی بیماری ها و کارها نیز همین گونه هستند. فقط به خاطر ترس از آنها، افراد نابود می شوند یا شکست می خورند. بیماری سرطان از جمله بیماری هایی است که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است.

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید