هر روز!
هر روز!

حکایت گشاینده گره ها – حکایت گشاینده گره ها –

حکایت گشاینده گره ها – حکایت گشاینده گره ها –

حکایت گشاینده گره ها –
حکایت گشاینده گره ها – : حکایت گشاینده گره ها –
: حکایت گشاینده گره ها –
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت! درراه با پرودرگار سخن می گفت: ( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای ) در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت! او با ناراحتی گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز! آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود؟ نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند! ندا آمد که: تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه
به گزارش : “مولانا”

برای ارسال اولین نظر کلیک کنید